چگونه میتوان با آنیما ( یار پنهان یا زن درونی) خود ارتباط خلاقی برقرار کرد؟


واژه ­ی آنیمادر زبان لاتین به معنای هوا، نفس و یا «اصل متحرک» است. و واژه­ های آنیمیشن (متحرک) و همین طور جانور از ریشه­ های دیگر به معنای جان جانوری و یا «نفس» به کار رفته ­اند. همچنین آنیمیسم یا«جان گرایی» (آیینی که در آن اعتقاد دارند که تمامی عناصر طبیعت دارای روح و جانند) از همین کلمه مشتق می­شوند. بنا به نظریه کارل یونگ، روانشناس تحلیلی، آرکی تایپ یا کهن الگوی آنیما تجسم گرایش­های روانی زنانه در قلمرو احساسی مرد است که متصل به ناخودآگاه اوست. این کهن الگو تشخص زنانگی و تمایلات درونی مرد و بازتاب احساسات و کیفیت مراقبت و پرورش دهندگی دیگران و قابلیت عاشق شدن و همینطور احساس او به طبیعت است. شخصیت آنیما در مرد، معمولاً توسط مادر او شکل و فرم پیدا می­کند که اگر مادر، در ذهن یک مرد تأثیر منفی گذاشته باشد، آنیمای او هم خودش رابه شکل یک انرژی افسرده و کج خلق با احساس ناامنی و عدم اطمینان و زود رنجی بروز می­دهد. در میان کهن الگوهایی که در مکتب روانشناسی یونگ به تعرف آنها پرداخته شده است آنیما یا همان جنبۀ زنانۀ روان مرد، « جذاب و اسرارآمیز» توصیف شده است. کهن­ الگویی که «توسط نا خودآگاه به صورت یک زن مشخص می­شود. این شخصیت (که یونگ آن را تصویر روح می­نامد) در رؤیاها به صورت شخصیتی باستانی مثل وسوسه گر، روسپی، یا روح­ راهنمای الهی است که به شکل زن ظاهر می­شود.»


با آن که بُعد روانی انسان جنبه ه­ای الهی و روحانی دارد و فارغ از جنسیت و زمان و مکان است ولی در تعاریف روانکاوان برای توجیه و تعریف صریح­تر این امکان، بُعد روانی انسان را فطرتاً دو جنسیتی می­دانند و نمود تعاملی آن را در جسم مردان به صورت «آنیما»و در جسم زنان به نام «آنیموس» تعریف کرده ­اند .« این یعنی انسان هم نر است و هم ماده. هر مردی «یک زن بالقوه » در خود دارد و هر زنی یک «مرد بالقوه»، جنبۀ زنانۀ مرد و جنبۀ مردانه زن به صورتی وازده و به طور نا خودآگاه در سراسر دوره حیات دوام می­آورد» . ( آریانپور)


اسطوره ها و روانشناسی يونگ بر اين باورند كه انسان ازلی، نر- ماده يعنی دو جنسی (Hermaphrodite ) بوده است. چنانكه افلاطون در رساله‌ی  ضیافت (Symposium) می‌گويد: خدايان نخست انسان را به صورت كره‌ای آفريدند كه دو جنسيت داشت. پس آن را به دو نيم كردند بطوريكه هر نيمه‌ی زنی از نيمه‌ی مردش جدا افتاد ، از اين روست كه هر انساني به دنبال نيمه‌ی گمشده‌ی خود سرگردان است و چون به زنی يا مردی بر می‌خورد ، می‌پندارد كه نيمه‌ی گمشده‌ی اوست. ( در حاليكه نيمه گمشده هر انسان درون خود اوست كه متاسفانه به بيرون فرافكنی مي‌كند). كارل گوستاو يونگ هم در روانشناسی تحلیلی خود به دو جنسی بودن انسان ازلی اشاره‌ کرده و می‌گويد حتا در ايام قبل از تاريخ هم اين عقيده وجود داشته كه انسان ازلی هم نر است و هم ماده. 

در فرهنگ نماد‌ها روان زنانه را آنيما (Anima ) و روان مردانه را آنيموس (Animus ) خوانده اند. يونگ آنيما و آنيموس را از مهم‌ترين آركِ تايپ‌ها یا کهن الگوها در تكامل شخصيت می‌داند و می‌گويد: در نهايت، انسانی به كمال انسانيت خود می‌رسد كه آنيما وآنيموس در او به وحدت و يگانگی كامل برسند. يونگ، يكی شدن آنيما و آنيموس را ازدواج جادويی خوانده است و در واقع اصلي‌ترين بنيان روان آدمي، آنيما و آنيموس است.


 امروز پیامی از دوستی بدستم رسید که در آن پرسیده بود: "چگونه میتوانم با آنیمای خود ارتباط خیلی خوبی داشته باشم؟" از آنجا که سؤال کلی بود و من شناخت شخصی از این فرد ندارم, فقط توانستم پاسخی کلی بدهم که تصمیم گرفتم با سایر دوستان نیز به اشتراک بگذارم. 

به این دوست پیشنهاد کردم که به پرورش "پرینسیپ مادینه" در خود بپردازد. به عبارت دیگر خصوصیات زنانه را  در خود شناسایی و متحول کند . 


خصوصیات زنانه عبارت هستند از: مادری,عشق, مهر, محبت, اهمیت به بیان و ابراز احساسات, انعطاف پذیری, در اینجا و اکنون بودن, تمایل به معنویت و ماورا, شوریدگی, یگانگی با طبیعت, دوستدار خود بودن, کشش به سوی هنر ( خلاقیت هاي هنري در نوشته هاي ادبي – موسيقي – نقاشي - رقص - مجسمه سازی - سفالگری و ...) سیال بودن, صبر, برقراری و حفظ روابط هماهنگ, تحمل, استقامت,  پذیرش,از خود گذشتگی, شفقت, تواضع, سهیم کردن دیگران دردانش و دارایی, پرورش, تغذیه یا آشپزی وغیره.


  نقش و وظیفه ی طبیعی آنیموس و آنیما این است که در جایگاه خود, بین خودآگاهی فردی و ناخودآگاهی جمعی پلی بسازند که به تصاویر ناخودآگاهی عمومی منتهی شود. آنیما پیچیده ترین و از طرفی دل انگیزترین کهن الگوهای (آرکی تایپ های) روان شناسی یونگ است و آن تصویر روح است که به صورت زن و مادر متجلی می شود. عموما مردان زنی را دوست دارند که خصوصیات روان زنانه ی آنان را داشته باشد.



ولی مردي كه با خصوصيات زنانه ناخودآگاهش درارتباط نباشد موجوديست بیمسمی. او توسط  ناخودآگاه تسخیر شده و تبدیل به موجودی خشک و رباط گونه مي‌شود. مردی که تحت تسخیر آنیماست  (anima possessed), همواره از زنان شاکیست, و پر از ابهامات عاطفی.


آنیما میتواند بسیار منفی باشد: بی مهر, خود پرست (نارسیسیست), جاه طلب, مغرور, رقابت جو, پرخاشگر,اغوا گر, بادستکاری خواسته های پلید یا خود خواهانه خود را به انجام رساندن, نقشه کش, دسیسه گر, مکار, حسابکار, انتقامجو, فریبکار, بیرحم, خود را قربانی جلوه دادن (آنهم در حالی که خود دیگران را آزرده و حاضر به قربانی کردن آنانست), فرافکنی منفی (دیدن خصائص منفی فردی, سایه های تاریک و خصوصیات زشت خود در طرف مقابل), عیبجویی دائمی در دیگری ولی ندیدن خال سیاه درون چشمان خود, قاتل ذوق و استعداد, سرکوبی شادی, و این لیست ادامه دار است.... 


سلطۀ بیش از حد آنیما بر روان مرد موجب بر هم خوردن تعادل روانی و ایجاد تصاویر خطرناک در روح مرد می شود و ممکن است وی را  دمدمی مزاج ، رنجیده خاطر یا زن صفت سازد چرا که بقول یونگ «عنصر مادینه، تجسم تمامی گرایش های روانی زنانه در روح مرد است؛ همان احساسات، خلق و خوهای مبهم، مکاشفه ­های پیامبر گونه، حساسیت­های غیر منطقی، قابلیت عشق شخصی، و سرانجام روابط با نا خودآگاه که اهمیتش از آن­های دیگر کمتر نیست. »


اگر مرد با او درست برخورد نکند, زندگی را برای او و اطرافیانش زهر آلود می نماید. از لغت "زهر" استفاده میکنم چون آنیما بمانند ماریست که بیرحمانه و بطور ناگهانی زهر خود را در مرد مورد نظر و محیطش میپراکند و بزدلانه فرار میکند تا مرد و زنانی که در رابطه با او هستند,  آهسته آهسته جان بدهند! برای همین زنانی که با مردان تحت تسخیر آنیما ارتباط دارند, زمانیکه با زهر آنیمای درونی همسر یا یارشان مواجه میشوند, احساس مسمومیت در انرژی خود میکنندبطوری که روح و روانشان شدیدا آسیب میبیند!


در کتاب "یار پنهان" جان سنفورد در مورد  خصوصیات آنیما و آنیموس منفی مفصل سخن گفته است. از جمله اینکه مردی که تحت تسلط آنیماست مثل یه عجوزه عمل می‌کند. بیش از اندازه حساس, زودرنج ، گوشه‌ گیر وعبوث میشود.  آنیمای چنین مردی در مرحله مادرست چرا که از درون مانند پسربچه ای رشد نیافته است. به همین علت نیز توانایی برقراری ارتباط بالغانه با زنان را ندارد. میتواند چشم و گوش بسته ولی بطور موقتی عاشق شود و از زن انتظار مادری دارد! یعنی زنش باید همان نقشی که مادرش برایش بازی میکرد, تکرار کند: او را در مرکز رابطه قرار دهد و به همه خواسته ها و نیازهای مادی, معنوی و روحی او رسیدگی کند! چنین مردی اصولا زنان را دوست ندارد, بلکه عاشق "ایده" خود از زن هست و اگر زن بیرونی ایده درونی او را به میلش حمل نکند, با نا امیدی به آسانی او را ترک میکند و پشت سرش را هم نگاه نمیکند...  تا شاید مادری و ایثار گری دیگر بیابد! او درعین حال به آسانی تحت تسلط زنان قرار میگیرد. ازاغلب زنان, بویژه زنهایی که تحت تسلط خودش نیستند, بسیار وحشت دارد! او از خشم زنان و اینکه مبادا او را نپذیرند, به شدت می هراسد ولی هرگز به ترس خود اعتراف نخواهد کرد! یا فرار میکند, یا در برخی موارد حالت منفعل, و افسرده بخود میگیرد ودربدترین حالت, این می‌تواند به خودکشی منجر شود.


چاره‌اش در اینست که مرد با انیمای مثبت خود رابطه ای هماهنگ و عاشقانه بر قرار کند و احساسات خودش را بطوری قاطع ولی بدون مقابله بیان کند. وقتی خشمگین است, میتواند از خود بپرسد که آیا دلیل منطقی برای آن دارد یا فقط تحت تسخیر کمپلکسی ناخودآگاه قرار گرفته است؟ اگر دلیلش منطقی بود, باید با قاطعیت و بدون پرخاش, یا از کوره در رفتن,  احساس خود را بیان کند, راه حل منطقی و شدنی جوید و بدان عمل کند. وقتی مرد باعبوسی یا ترشرویی خود مواجه شد, میتواند با آن خولق و خوهای مبهم مشخص به گفتگوی خلاق (active imagination) بنشیند, همانطور که با کاراکترهای زن در رویاهایش میتواند به گفت و شنود بپردازد. میتوان در محیطی آرام و ساکت و بدون تعلیق نشست, در خود فرو رفت, با قلم و کاغذ سؤالهای خود را از آنیما یا خولق و خوهای مبهم خود نوشت و به پاسخهای آنها گوش داد و یاداشت کرد. سوالاتی مانند اینکه : تو کیستی؟ از من چه میخواهی؟ چرا حال و روحیه مرا اینچنین بهم زدی؟ هدفت از بودن با من چیست؟ چگونه میتوانی در زندگی من نقش مثبتی بازی کنی؟ و غیره...  بویژه, باید به رویاهای خود بسیار توجه کرد و روزانه آنها را نوشت و با رویاها کار کرد. کمک یک آنالیست با گرایش روانشناختی تحلیلی یا یونگی در این زمینه میتواند بسیار مهم و مفید باشد. هر چند که ایجاد رابطه خلاق با آنیما کاری مشکل و دائم العمر است, به شناخت از خود و تحول درونی انسان میانجامد و روابطش را با همه انسانها, محیط و طبیعت خارج نیز شکوفا مینماید. 




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 13:2  توسط   | 

آنیما / آنیموس

 

ترجمه : نسرین بیرق دار

"مهمترین بخش تحلیل روانی زنان، تصفیه و شفاف سازی بخش منفی "آنیموس" است زیرا که برای زن نقطه رشد و تفرد، همین نقطه و همین جاست. تا زمانیکه آنیموس منفی، روشن و شفاف نشود، صدای او در اندرون زن مثل صدای خدا ست ، و او طوری به آن صدا پاسخ میگوید که گوئی صدای خدا بوده است".

کارل یونگ از کتاب جنبه های مردانگی -
Jung, C. G. (1989). Aspects of the masculine

نقش عقده آنیموس در تفرد زن، مبحث فوق العاده مهمی در تحلیل روانکاوی زنان است. با وجودیکه جنبه های مثبت آنیموس برای دستیابی به رضایت و خشنودی و سعادت زندگی زن فوق العاده حیاتی است، ولی در واقع این بررسی آنیموس منفی اوست که از فرآیند تفرد او بیشتر خبر میدهد. 

یونگ در کتاب "جنبه های مردانگی" فرضیه خود را بر این قرار میدهد که "آنیموس" از "سلف" مبداء و نشات گرفته و بسوی ایگوی زنانه جاری میشود. بعد در طول زندگی زن، توده ای از عقده ها که نتیجه اش بدبختی و یا دشواری در مراحل جسمی، عاطفی، ذهنی و روابط با دیگران است در زن به ظهور میرسد. در این مقطع است که عقده ها شکل میگیرند. در تحلیل این عقده ها، که بشکل رویا ها و تصاویر (ایماژها) ی ناشی از فعالیت های ناآگاه روانی خود را نشان میدهند، میتوان سرنخ ها را یافت. این تصاویر ممکن است به شکل رویاهای ترسناک و تصاویر مردانه تهدید کننده، زن را تعقیب کند و یک حالت ترس و وحشت ناشی از یک "نامعلوم" را برای او بوجود بیاورند. 

یونگ می گوید: اگر زن شجاعت رویاروئی با ترس خود را داشته باشد و این تصاویر را بدون فرافکنی به بیرون و به شکل یک بخشی از غریزه که بطرف تمامیت خودش دارد پیش میرود را به شناسائی در بیاورد، از آنجائی در راه رسیدن به سلف (خود) و تفرد، او همراه و همگام با آنیموس مثبت، از آستانه و مرز عقده ها ست - تجربه ای به نام "عملکرد فراسوئی" که ناشی از شهامت رویاروئی با ترس و فهم آن است، یک راه حل سومی را در اختیار او قرار خواهد داد که هم راه حل و هم راهی برای عبور از آستانه عقده است.

بر مبنای این تئوریِ یونگ، آنیموس منفی در کسوتِ یک عقده، همینطوری و دلبخواهی رفتار نمی کند، بلکه این عقده ممکن است عملکردش در یک حالت مدافعانه، همچون یک زره مردانه بر علیه درد ناشی از جراحات عمیق ای که بر "سلف" زن وارد آمده مثلا "جراحت وارده از مادر" فعالیت کند... این انرژی آنیموس منفی، با آنکه از مسیر خود منحرف شده و بازگونه عمل میکند ولی کماکان رل یک مدافع ایگوی زن را به جهت تسهیلات و تطبیق و حفظ و حراست ِ زن ایفا کرده و او را قادر میسازد تا در جهانی که احساسات و عملکرهای زنانه هنوز توسعه نیافته و زیر خط رشد اند، دوام بیاورد و به این ترتیب خودش را ابقاء کند. (دوستیِ خاله خرسه)!

از آنجائیکه تنزل مقام زن ناشی از دو پارگی جامعه مردسالارانه در جنسیت و قدرت است و از راه "پدر بطور عام" و پدر شخصی زن، جامعه را با او مرتبط میسازد، این امر باعث عدم درگیری و بده وبستان مستقیم زن با مردان و در شرایطی، منجر به میانجی گری و حمایت از طرف مادر خودش میشود. در نتیجه تنزل اصل زنانه میتواند بشکل تصویر منفی مادر، به حالت توده کمپلکس در او جمع شده و ارتباط با آنیموس مثبت را برای زن تقریبا غیر ممکن بسازد. بدین سان آنیموس منفی مستولی و چیره بر روان زن ، ایگوی او را با سیل بیرحمانه ای از الگوهای رفتار ی و افکار خشن و سرد و پرخاشگرانه، در چنگ خود می گیرد. این طرح و الگویی که ذکر شد، میتواند فقط به "سر" یک زن جدا از بقیه بدن اش، خدمت کند، و یک شکافی میان عقل
Spirit و روح Soul او ایجاد کند. 

پرداختن به مسئله "زخم (آسیب) مادر" که معمولا در زوان زن، آن را مسلح به یک آنیموسِ پرخاشجو و مدافعه گر میکند، همانند رفتن به یک سفر مخاطره آمیز است. بقول یونگ مقدمات این سفر دشوار، مشمول یک بررسی و معاینه قبلی از مفروضات ناآگاه و نحوه عملکرد آن را ایجاب میکندو کوششی است که حرکت معکوس و وارونه را الزام میکند ، حرکتی بسوی جهان زیرین، بسوی عمیق ترین گودی های روان. بسوی درهای آستانه "مادرکبیر"... بسوی ناآگاه...در آنجاست که زن با آنیموس منفی خود روبرو میشود. 

یونگ می گوید با تصدیق این امر، زن میتواند جهان بیرونی خودش را و قدرت آرکی تایپی و غرائز و زنانگی اش را از عقده های منفی مربوط به عقده والدین، آزاد سازد. نتیجه و فرجام این کار، قابلیت استفاده از "آنیموسِ مثبت" بسوی اصالت زنانگی ِ زن و لذا حالت پذیرش نفوذ عقل (
Spirit) است.

- نسرین بیرقدار- کالیفرنیا 2012 
اصل متن به زبان انگلیسی است و به فارسی ترجمه کرده ام.


Jung, C. G. (1989). Aspects of the masculine (R. F. C, Hull, Trans.). Princeton, NJ:Princeton 

Anima and animus. Dallas, TX: Spring Paris
University Press.Jung, E. (1957)

 




+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 13:3  توسط   | 

کهن‌الگوها


 

 


کهن‌الگوها (Archetype) نظام‌هایی از افکار، احساسات، و شرایطی پیچیده (Complex) هستند که فرد را برای درک موقعیت به شیوه‌ای خاص و در نتیجه نشان دادن واکنشی مشخص به آن موقعیت‌ ویژه آماده می‌کنند. یک کهن‌الگو حاوی خطر و راه‌های گذر از آن خطر است. هر کهن‌الگو یک بسته از صفاتی مرتبط با هم است که می‌کوشد با بروز خود در روان یک فرد، در تمایمتِ «فرد-جامعه-جهان» به تعادل دست یابد. 

افراد با کهن‌الگوهای ارجح و غالب به دنیا می‌آیند و از این بابت هر فردی با شرایط نسبتاً ویژه و منحصر به فردی روبروست. همانطور که محیط فیزیکی و تربیتی هیچ دو انسانی دقیقاً مثل هم نیست -حتی دوقلوهای تک تخمکی- شرایط روانشناختی افراد نیز با هم متفاوت است. انسان‌ها از لحاظ درونگرایی یا برونگرایی در نقاط مختلفی از این پیوستار قرار دارند، همچنین از لحاظ ارزیابی جهان پیرامون به وسیله‌ی منطق یا احساساتشان. کهن‌الگوها نیز آمادگی‌های روانشناختی خاصی در افراد هستند که ایشان را آماده می‌سازند تا نسبت به شرایط محیطی -درونی و بیرونی-ِ خود پاسخی ویژه بدهند. مثلاً «زئوس» این تمایل را دارد که درگیر نیاز به برتری جویی و نشان دادن اقتدارش به دیگران بشود. «آرس» بیشتر دنیا را جایی برای بروز تکانه‌های خلق‌الساعه می‌بیند و هیجان‌ طلب است. «آفرودیت» تمایل به توجه طلبی (شهرت ‌طلبی) و برقراری ارتباط شهوانـی با دیگران دارد. «آپولو» نیازمند ساخت‌دهی و قانون‌مداری است و «دیونیسوس» رها شدن از مرزها و غرق شدن در وجد و سرور را خواستار است.

در واقع هر کدام از این‌ کهن‌الگوها خصوصیات شخصیتی ویژه‌ایی هستند: ما با یک سری صفات در افراد مواجه هستیم و نه با خدایان اساطیری! کسی که کهن‌الگوی زئوس بر او حکم می‌راند ناخودآگاه گرایش دارد تا مانند زئوس اساطیری که پادشاه و فرمانراوی المپ بود به دیگران فرمانروایی کند و قدرت را به دست گیرد. برای این فرد «آگاهی» به این معناست که این صفت اغراق‌شده در خود را بشناسد و متعادلش گرداند. یک آپولو تایپ باید بداند که او خدای خورشید نیست و نمی‌تواند همه‌ی زندگی را در وضوح و پیش‌بینی پذیری نگه دارد. او باید به بخش‌های تیره‌ی وجود خود نیز آگاه شود و اجازه‌ دهد تا شب نیز زندگی کند. یک آرس تایپ باید بداند که زندگی میدان جنگ و کشمکش مداوم نیست و او باید از درایت خود برای دوری جستن از اصطکاک با دیگران استفاده کند. یک دیونیسوس تایپ باید بداند که زندگی متمدنانه‌ی فعلی نیازمند شناختن مرزها است و او آن خدای اساطیری آوردنده‌ی شراب نیست که بتواند دائم مست می عشق باشد و آغوش به سوی همه بگشاید.

در واقع ما با انسان‌هایی مواجه هستیم که صفاتی چون خشم، قدرت طلبی، کنترل گری، شهوتـرانی، بی‌مسئولیتی، شهرت طلبی، تنبلی و رخوت، لجاجت و … دارند و باید بکوشند که این صفات را متعادل گردانند. شناخت کهن‌الگوی غالب شخصیت به ما کمک می‌کند که از چرایی و چگونگی افکار، احساسات و اعمالمان در زندگی آگاه شویم. شما با شناختن خدایان درون‌تان این فرصت را می‌یابید که از صفاتی در خود آگاه شوید که گرایش به اغراق شدگی دارند، و در نتیجه رسالت خود در این زندگی را نیز می‌یابید که همانا متعادل ساختن این خصوصیات است.

آرس باید بین دو قطب تهور و جُبن، خط زرّین تعادل را بیابد که در واقع «شجاعت» است. برای زئوس این نقطه‌ی زرّین میان دست گرفتن زندگی به نیروی اراده از یک سو و مشیت‌گرایی و انفعال از سوی دیگر واقع شده؛ او باید بفهمد که تا کجا باید اراده‌ی خود را بر محیط اعمال کند و کجا امور را به خِرد بزرگتر از خودش، به زندگی بسپارد. در واقع کهن‌الگوها نسبت به یکدیگر حالت نور و سایه دارند و هر کهن‌الگو، کهن‌الگوی متضاد خود را متعادل می‌کند. ما باید روز یا شب را در خود بشناسیم و بی‌آنکه محکومشان کنیم با روز یا شبی که کهن‌الگوی دیگر به ما هدیه می‌کند متعادلشان سازیم.

«نیچه» شاید اولین کسی بود که به خوبی این دیالکتیک اضداد را شناخت و درک کرد که ما در تمدنی زندگی می‌کنیم که به «آپولو» ارجی بیش از اندازه نهاده و کهن‌الگوی متضادش «دیونیسوس» را سرکوب کرده است. می‌توان این دو خدای یونانی را با اصل «یَنگ» و «یین» در تائویسم چینی یکی انگاشت. یکی نماینده‌ی روز، روشنی، وضوح، نیروهای مذکر، عقل و عمل است و دیگری نماینده‌ی شب، تیرگی، ابهام و راز، نیروهای مونث، عشق و احساس و انفعال می‌باشد. همه‌ی هستی از ترکیبی از این دو اصل به ظاهر متضاد و در عمل مکمل شاخته شده است و نیچه به درستی دریافت که تمدنی که یکی را به رسمیت بشناسد و دیگری را انکار کند دچار تبهگنـی می‌شود.

«در مرکز باقــی بمانید» (لائو تسو)

- وحیـد شاه‌رضـا



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 12:37  توسط   | 

آنیموس: روان مردانه در زن / شناخت یار پنهان راهی برای خودشناسی







آنيموس كه در فارسي به « عنصر مردانه » و « عنصر نرينه » ترجمه شده است ، از مهمترين آركی تايپ ها(کهن الگوها) است. آنيموس يا روان مردانه زن ، تصوير يك مرد خاص و مشخص نيست. بلكه روح مردانه ي زن است كه معمولا تحت تاثير شخصيت پدر شكل مي گيرد. حقیقت این است که یک مرد به طور عادی هویت خود را با مردانگی اش تشخیص می دهد و زنانگی او در ناخوداگاهش قرار دارد ،در حالیکه یک زن هویت خود را آگاهانه مونث می داند و جنبه مردانه در ناخودآگاه او جای دارد .
چنانچه زن نتواند با پدر به هر دليلي ارتباط عاطفي متعادلي برقرار كند ، آنيموس جنبه منفي خود را به نمايش مي گذارد.


***

آنیموس مخرب

• اگر آنیما استاد خلق و خوی مرد است، آنیموس استاد نظرات و عقاید در زن است. انیموس خود را در قضاوتها، تعمیمها، بیانات انتقادی و ادعاهای عینی مطرح میکند که ناشی از روند فکری و احساسی خود زن نیستند، بلکه از منابع موثق متعدد، مادر، پدر، کتابها یا مقالات برگرفته شده اند. این آنیموس است که با نقاب تفکرات مستقل، انتقادی و مستبد، به ناخود آگاه زن وارد میشود و بنابراین منطق مردان فرومایه را نشان میدهد. درست مانند آنیما که احساسات زنان فرومایه را نشان میدهد.



• عده ای از مردان بی اطلاع و بی سواد را که دور میزی نشسته اند و درباره سیاست و مذهب اظهار نظر میکنند تصور کنید آنیموس به این شکل ظاهر میشود. اگر زنی به داشتن چنین عقایدی شناخته شود، زمانی که آنیموس از روان خویشتن زن قابل تشخیص نباشد، در این صورت میتوان از تسلط آنیموس حرف زد.



• نظرات انیموس میتواند دیگران یا درون خود زن را هدف بگیرد. در حالت اول دیگران نمیتوانند زن را به خاطر قضاوتهای تند او تحمل کنند، در حالت دوم زن نمیتواند خود را تحمل کند، زیرا آثار قضاوتهای انیموس ارزشهای او را تخریب میکند



• نظرات، تاثیر آزار دهنده خاصی دارد. زیرا آنیموس رفتار مستبدی دارد و نظریاتش زیر بار بحث و قید و شرط نمیرود. هر گاه آنیموس غلبه یابد، زن از تفکر و احساس خود حذف میشود و اظهارات پیش پا افتاده، قضاوت عجولانه و کلی میکند. وقتی این نظرات تحکمی از درون علیه خود زن بر میخیزد او را دچار افسردگی و از دست دادن تحرک و مفهوم زندگی میکند.



• بچه ها با چنین زنی در نقش مادرشان، احساس محرومیت از محبت مادری میکنند، زیرا آنیموس به صورت خلق و خوی تحکمی، انتقادی و انضباطی سختگیرانه عمل میکند و آنها را از محبت و شفقت دور میکند (این وضعیت هنگامی که پدر نقش انضباطی مردانه را فراموش کرده و بر دوش مادر انداخته، بدتر میشود)


• زن تحت تسلط انیموس تفاوت چندانی با یک زن اسیر ندارد.

• انیموس به کلمات خاصی علاقمند است . کلمه «باید» مهمترین آنهاست و عبارات خاصی مثل «تو اصلا خوب نیستی... هیچ کاری را درست انجام نمیدهی... دیگران از تو بهترند... تو آدم وامانده ای هستی»


• در بسیار موارد یادداشت کردن این افکار مفید است، زیرا میتوان آنها را با بی طرفی مشاهده و بررسی کرد و به علت آنها پرداخت.


• هنگامی که آنیموس نظری را عنوان میکند، این نظر با اقتدار فراوان بیان میشود. شبیه به نوعی بیانیه رسمی که غیر قابل بحث و چون و چراست.



***


ظهور انیموس

آنيموس بر خلاف آنيما كمتر به صورت تخيلات شهواني بروز مي كند. زني كه اسير جنبه هاي منفي آنيموس است معمولا احساس مي كند:

« تنها چيزي كه در دنيا مي خواهم اين است كه دوستم بدارد و او مرا دوست ندارد.»

« افكار ناخوداگاه آنيموس گاهي چنان حالت انفعالي بوجود مي آورد كه ممكن است به فلج شدن احساسات يا احساس نا امني شديد و احساس پوچي منجر گردد. آنيموس هم مانند آنيما چنانچه كاركرد منفي خود را بروز دهد مي تواند ازدواج زن را مختل سازد.

جالب است بدانيم زن و مرد فقط در 3درصد از DNA با هم تفاوت دارند اما چون اين اختلاف 3درصدي در همه سلولها اتفاق مي‌افتد، تفاوت زياد مي‌شود به همين دليل است كه زن و مرد نمي‌توانند همديگر را خوب درك كنند.
حال به اعتقاد يونگ درون هر انساني بين آنيما يا آنيموس و ايگوي شخص كه جنسيتش را نيز مشخص مي‌كند همينقدر اختلاف و تضاد هست كه اين پتانسيلها باعث توليد انرژي مي‌شود كه اگر كنترل نگردد و ناآگاهانه صورت گيرد، توليد انرژي منفي و باعث بروز روان پريشي و افسردگي مي‌شود و اگر آگاهانه باشد و كنترل گردد، از اين انرژي سنتزي مناسب انجام مي‌شود.



• زنان هنگامی که سالهای دشوار و رمز آلود میانه زندگی میرسند، دچار این مشکل میشوند. او ممکن است در این مرحله، به اهداف اولیه یک زن مثل داشتن همسر، خانواده، بچه هایی که بزرگ شده اند رسیده باشد. ولی به جای اظهار خوشحالی، دچار دلتنگی شده و احساس ناکامی کند.



• مشکل در آنیموس نهفته است که اکنون مثل شیطان عمل کرده و به او یا از زبان او سخن میگوید که هر آنچه در زندگی انجام داده، هیچ ارزشی نداشته است.


• زن برای اجتناب از این کلی گویی های پیش پا افتاده، باید سفری را برای زندگی روحانی و رشد خود تحمل کند.



• چاره ای ندارد: یا باید به شیوه ای نو رشد کند و درهای دنیای «خود» روح و فکر را بگشاید، یا هر چه بیشتر به زیر سلطه شکلی از آنیموس که به زود رنجی و ستمکاری بدل شده، برود.



***


آنیموس مثبت

آنیموس در جنبه مثبت خود، نقشی حیاتی در فرایند شخصیت زن بازی میکند:


• وظیفه انیموس تخلیه روانی و راهنمایی از دنیای درون به روح و روانش است.



• آنیموس در شکل واقعی خود یک قهرمان است و خاصیت خارق العاده ای دارد. ولی وقتی به شکل واقعی خود نباشد جانشینی مستبد است.



• آنیموس نیز مثل انیما به شکل هوسها یا فرافکنیهای قدرتمند به یک مرد خود را به زن نشان میدهد. اگر این تصاویر باطنی مورد توجه قرار گیرند منجر به «شبه عاشق شدن» میشوند.



• آنیموس به عنوان شبه عاشق فکر زن را می رباید، با هوسهای عاشقانه غیر واقعی میفریبد. در این صورت رشد روانی هرگز صورت نمیگیرد، زیرا زن در هوسهای عاشقانه ای که هیچ ارتباطی با یک مرد حقیقی و حتی با درون خودش ندارد گم میشود.



• آنیموس روح نیست، بلکه زن را به سوی روحش هدایت میکند. به همین دلیل است که انیموس در مقام تخلیه روانی، راهنما یا کسی است که راه را نشان می دهد.



• کارکرد مفید انیموس مثبت برای زن، ایجاد قدرت تشخیص است. یونگ مینویسد: «در روانشناسی زن، با کارکرد رابطه (مثل انیما) سرو کار نداریم، بلکه برعکس، با کارکرد تشخیصی به نام انیموس روبه رو هستیم»



• یونگ آنیموس را با عقل کل و انیما را با نفس معرفی میکند.



• ایرن دکاستیلو میگوید: «این انیموس است که نور افشانی میکند، به زن قدرت تمرکز میدهد و این امکان را برایش فراهم میکند که برون نگر باشد.



• برای واضح دیدن و شناخت قطعی چیزی، فرد نیازمند کمک انیموس است تا بتواند به سرعت آن را درک کند و بگوید «این حقیقت من است. این جایگاه من است»



• آنیموس مثبت به عنوان یک مشعل دار است. با تجسم مردی که برای روشن کردن راه زن، مشعل را بالا نگه داشته و پرتو آن را به گوشه های تاریک می افشاند و غبار دنیای نیمه پنهان و رمز آلودی را که زن در آن آرام گرفته ، میشکافد»



• وقتی آنیموس پرتو خود را بر آنچه مربوط است میتاباند، بزرگترین دوست زن است و زمانی که مشغول مسائل نامربوط است، به دشمن زن مبدل میشود.


برگرفته از : یار پنهان، جان.ا. سنفورد / انسان و سمبول هایش، کارل یونگ



+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 11:40  توسط   | 

کهن الگو و انگاره کهن الگویی





نوشته رنالدو ج. مادیورو و جوزف ب. ویلرایت


کارکرد کهن الگو در مقام اندام روان ناآگاه جمعی
ترجمه بهزاد برکت


یونگ برای توصیف نوعی صورتبندی اولیه کمابیش یکدست از ساحتِ کهن الگویی روان، در ابتدا طیفی از اصطلاحات، از جمله صورت ازلی را به کار می بُرد، امّا در 1919 برای اولین بار از واژه کهن الگو استفاده کرد. از آن زمان تا پایان عمر، تلاش برای کشف جنبه های ناشناخته و توضیح نقش ضمیر ناآگاه جمعی یا به تعبیر نهایی او، روان عینیت یافته در روند تکامل انسان، کانون توجه کارهای نظری و فعالیتهای بالینی اش قرار گرفت.


یونگ، موضع فکری فروید را، نه چندان مورد چند و چون قرار داد، نه انکار کرد و نه با فرا رفتن از آن جایگزینی برایش ارائه کرد، بلکه از بدو فعالیتهایش این موضع را گسترش داد و عمق بخشید. احساس او این بود که آرای همکارش دقت لازم را دارد اما آن گونه فراگیر نیست که به نحو مناسبی کارکردهای پیچیده ذهن را توصیف کند. از دیدِ او تأکید فروید بر اهمیت انحصاری جنسیت و باور جبری به اصالت فردیِ موجودیت روانی زیستی، قابل دفاع نبود.


در پرتو رویکرد متوازن یونگ به روان، کلاید کلوک هون مردم شناس، نظر تأمل برانگیزی دارد که در اینجا به اجمال به آن می پردازیم. او می نویسد: هر آدمی، از بعضی جهات، همانند همه آدمهاست، همانند بعضی از آدمهاست، همانند هیچ کس نیست. این گزاره، به نحوی خاص به ما کمک می کند تا روانشناسی مبتنی بر آرای یونگ و نیز مفهوم کهن الگو را در چشم انداز مناسبی قرار دهیم. هرچند یونگ هرگز اهمیت فرهنگ و متغیرهای منحصر به تاریخچه زندگی شخصی را در تکوین موجودیت فرد انکار نکرد، با عطف توجه به میراث سیر تکامل انواع و وحدت روانی نوع انسان، بیشترین نقش را در پیشبرد روانکاوی داشت. مبنای احتجاج کل نگر یونگ این بود که بدون لحاظ کردنِ نفوذ متقابل نیروهای اجتماعی فرهنگی، شخصی و کهن الگویی (فراشخصی)، امکان درک روان و ضمیر ناآگاه پدید نخواهد آمد. کتنِر (Ketner) ، با توجه به رویکرد یونگ به گزاره کلوک هون، اشاره ای شایسته دارد: «در یک کلام، نحوه عملکرد کهن الگو چنین است: یک مضمون اصلی، الگوهای قابل شناختِ تغییرات، و تحوّلی خاص و منحصربه فرد در یک مورد مشخّص.»


حال که به اجمال دانستیم که یونگ چگونه، در چه زمان و چرا به اهمیت روان فراشخصی پی بُرد، می توانیم با دقت بیشتری به مسایل مربوط به ماهیت کهن الگو و زمان کارکرد واقعی آن بپردازیم. بر اساس مبانی نظریه یونگ، ذهن بشر به هنگام تولد، لوحی سفید نیست، بلکه یک طرح اولیه کهن الگویی در ساختمان مغز انسان موجود است. بحث در باب آن دسته از دستاوردهای زیست شناسی نوین که به نظریه کهن الگوها مربوط می شود ما را از موضوع این مقاله کاملاً دور می کند؛ با این حال روشن است که چنین تلاشی باید پژوهشهای صورت گرفته در مورد دستگاه کناری، نیمکره های راست و چپ مغز، ژنتیک رفتاری جدید، نحوه گزینش طبیعی و جهش پلاسمای تخمک از دیدگاه دانشمندان امروز را مورد توجه قرار دهد، ضمن آن که انتظار می رود این تحقیق آشکار سازد که کهن الگوها، یا همان استعدادهای موروثی برای آگاه شدن از وضعیتها و نگاره های نوعی یا تقریباً همگانی، ملزم به هیچ اصلِ «رمزآمیز»ی نیستند. در عین حال می توان کهن الگو را نوعی «نظام آمادگی» دانست که به نشانه های محیطی واکنش نشان می دهد، هسته ای پویا از نیروی روانی متمرکز که آماده است تا به صورت یک سرشت انگاره و یک عنصر ساختاری مینُویِ خودسامان، بیرون از حوزه ادراک «خود» فعلیّت یابد. «فورد هَم» در مسیر ارائه تعریفی عمیقتر از کهن الگو گام دیگری برمی دارد:

هرچند کهن الگوها در اشکال نمادین پیچیده شان، یعنی در روءیا، خیالپردازی، اساطیر و دین، به کرّات مورد مطالعه قرار گرفته اند، جوهره دستاورد فکری یونگ آن است که کهن الگو یک موجودیت روان تن است که دو جلوه دارد: یک جلوه با اندامهای جسمی، و جلوه دیگر با ساختارهای روانی ناآگاه و بالقوه ارتباط تنگاتنگ دارد. موءلّفه جسمی سرچشمه «سائقهای» شهوانی و پرخاشگر است، و موءلّفه روانی خاستگاه اَشکال خیالپردازانه ای است که کهن الگو به واسطه آنها در ضمیر ناآگاه بازنمودی ناقص می یابد.



هرچند در آغاز، انگاره های کهن الگویی در کانون توجه یونگ بود، به تدریج، الگوهایِ عواطف و تمایلات «خاص هر نوع» را نیز مدّ نظر قرار داد . دریافت ویراسته و تکامل یافته یونگ از کهن الگو مستلزم یک تمایز اساسی است، تمایز میانِ صورت بنیادی کهن الگو و انگاره کهن الگویی. توجه به این تمایز اهمیت بسیار دارد، زیرا با خلط این دو دستاورد نظری، سهم یونگ در روانکاوی نه تنها به غلط فهم شده، بلکه بازنمودی نادرست پیدا کرده است. از جمله تبعات این درک نادرست، این دریافت است که ما مضامین مبتنی بر انگاره ها یا تصاویر ذهنی را به ارث می بریم. هرچند یونگ هرگز این امکان را مطلقاً مردود ندانست، ممکن نبود بر دریافت مطلقاً لامارکیِ فروید از «حافظه نژادی» صحّه بگذارد.


***

صورت بنیادی کهن الگو: 

کهن الگوها، تصورات یا انگاره های موروثی نیستند بلکه ممکناتِ ماتقدم اند.
برای یونگ، «انگاره ازلی» یا «صورت بنیادی کهن الگو» که متعلّق به ژرفترین لایه ضمیر ناآگاه است نوعی استعداد یا «آمادگیِ» ماتقدم برای آگاه شدن از یک تجربه بشریِ عامِ عاطفه محور، یک اسطوره همگانی، یا نمود عامِ امتزاجِ اندیشه انگاره خیال است، و کاوش دقیق یا فهم عمیق آن ممکن نیست، زیرا موجودیت آن، وضعیتی کاملاً صوری و ابتدایی است. یونگ نظراتش را چنین خلاصه می کند:

بازنمودهای کهن الگویی (انگاره ها و تصورات) را، که به واسطه ضمیر ناآگاه به ما می رسند، هرگز نباید با «صورت بنیادی کهن الگو» یکی دانست. این بازنمودها، ساختارهای بسیار متنوعی هستند که همگی متکی به یک صورت بنیادی اند، صورتی که اساساً امکان بازنمود ندارد. اما شاخص «صورت بنیادی کهن الگو»، عناصر صوری و معانیِ بنیادی معینی است که درک آنها به تقریب میسر است. صورت بنیادی کهن الگو، یک عامل شبه روانی است که به عبارتی متعلق به حدّ ماورای بنفش و نامرئی طیف روانی است... ماهیت واقعی کهن الگو چنان است که بعید می دانم صورت آگاهانه پیدا کند؛ کهن الگو موجودیتی فراتجربی است، و به این جهت آن را شبه روانی می نامم. (مجموعه آثار، جلد هشتم، ص213).


****



انگاره کهن الگویی:
رابطه ای پویا میان وضعیتهای محیطی و واکنش کهن الگویی وجود دارد. انگاره آن برخلاف موجودیت نخستین اش، بازنمودی است که دست کم به واسطه بخشی از «خودآگاهی»، پیشاپیش ادراک شده است: «صورت ازلی، از نظر مضامین آن، صرفاً زمانی تعیّن می یابد که به آگاهی رسیده و نتیجتاً از داده های تجربه آگاه آکنده باشد.» (پیشین، جلد نهم، فصل اوّل، ص 79).



نظریه یونگ بر نقش فرهنگ در فعّال سازی و ساماندهیِ («پوشش دهیِ) نمادین کنشِ کهن الگویی، که خاستگاهش عمق ضمیر آگاه است، تأکید دارد. مطابق این نظریه، شاید یک تجربه محیطی واحد واکنشهای کهن الگویی متفاوتی را برانگیزد و یا برعکس، شاید عوامل محیطی گوناگون زمینه ساز واکنشهای کهن الگویی یکسان یا همانند شود. عینِ عبارات یونگ چنین است: «کهن الگوها همان قدر پُرشمارند که وضعیتهای نوعیِ زندگی. روند بی پایان تکرار، این تجربیات را در سرشت روانیِ ما حکّ کرده است، هرچند نه همچون اشکال آکنده از محتوا، بلکه بدواً در قالب اشکالی فاقد محتوا که فقط امکان نوع خاصی از ادراک و عمل را آشکار می کنند.» (پیشین، جلد نهم، فصل اوّل، ص 48)



این نقل قول نشان می دهد که از نظر یونگ، کهن الگوها بی شمارند، با این حال در روند تجربیات روانکاوانه فرد، در جریان تکامل منحصربه فرد انسان، یا در زندگی روزمرّه، برخی انگاره ها، وضعیتها و تجربیات، امکان بروز بیشتری دارند و محل بروز آنها روءیاها، ادبیات، اسطوره های دینی، اَشکال هنری، علائم بیماری، و از این قبیل است. اینک مثالهای متعدد ارائه می کنیم:


***


مرگ و تجدیدحیات نمادین: 

یکی از وضعیتهای کهن الگویی متداول در همه فرهنگها، از یک سو در ارتباط با تأکید یونگ بر ظرفیت روان بشری برای نوعی از تغییرشکل نمادین است که متضمن تجربیات بازسازنده مرگ، و حیات دوباره است، و از سوی دیگر به ارزشیابی بی نهایت مثبت او از واپس رَویِ روانی مربوط می شود. برای یونگ آنچه درک ما از «خویشتن» را (که احساس محور و یکپارچه است) از نو می سازد، مشخصاً شکل گیری «خود» یا بخشی از «خود» است. 


دیگر بار «خودآگاهی» شکل می گیرد، رشد را تجربه می کند و به شکلی پویا از حالتِ همذات پنداری فرافکنانه یا آمیختگی با حالت آغازین ناآگاهی («نا خود») سر برمی آورد. این روند سالم، دیگر بار درست مانند سالهای اولیه زندگی جریان انفکاک «خود» از همذات پنداری و تحدید در «خودِ» آغازین را تکرار می کند. «خود» که احساس می کند از جانب مرگ تهدید شده، حیات دوباره را تجربه یا درک می کند.


مفهوم مرگ و نوزایی، در مقام یک بُن مایه کهن الگویی فراشخصی، به تدریج رویکرد نظری یونگ به رشد روانشناختی ناآگاهانه فرد در ضمن تجربیات روان کاوانه اش، و نیز الگوهای آغازگری یا مناسک گذر را مشخص کرد. درحالی که نمی توان به محتوای ویژه ای اشاره کرد که در بُن مایه مرگ نوزاییِ همه فرهنگها مشترک باشد، می توان شکل اساطیری آن را به عنوان یک شکل کهن الگویی معتبر به شمار آورد.



***


کودک: 
نماد طفل یا کودک، نمونه ای از یک انگاره کهن الگویی مشترک است که می تواند گواه یا مستلزم حرکت و پیشرفت از طریق پَس رَفت خلاّ قی باشد که نهایتاً نمادی از مرگ و نوزایی را در روان شکل می دهد.
عوامل متعددی در تبیین معنای نماد کودک نقش دارند. علاوه بر همه تداعیهای شخصی (برای مثال تداعی یک همشیر) و زیستی (برای نمونه تداعی قضیبی پستانیِ کودک)، گاه گستره کهن الگویی نیز عامل تعیین کننده ای است. روءیت یک کودک در روءیا می تواند نقطه عطفی در زندگی یا تجربیات روانکاوانه فرد باشد، و در عین حال می تواند خبر از پیش آگاهیِ مفیدی دهد. انگاره «کودک آسمانی» در بسیای از فرهنگها مشاهده می شود و شاید حاکی از حیات و انتخاب مسیر دوباره، احساس حضور آزادی و نشاط کودکی، بیداری دوباره، آغازی دیگر، هویت نمادین دیگر، جهان دیگر، خلاقیت، استعداد، و رشد (بازدارندگیِ پستانیِ مناسب یا قضیب بارورساز) باشد. همچنین، این انگاره می تواند مظهر «خویشتن»، نشانگر روند فردیت یافتن یا تحقّق «خویشتن»، و یا نماد نوزایی باشد. در عین حال، کودک می تواند مظهر اَعمال شیطانی، مظهر هول و وحشت یا دگرآزاری باشد.


روءیت کودک در عالَم خیال می تواند نماد استعداد و خلاقیت باشد، زیرا کودک همواره ظرفیت تحول دارد. نوزاد، مظهر آرا و نظرات کاملاً نو است که چون از ضمیر آگاه نشأت گرفته اند برایمان ناشناخته اند؛ از این منظر در تقابل با آرای کهنه ای قرار می گیرند که دستکاری شده اند تا مگر جلوه ای پیدا کنند. با این همه آرای اصیل حاصلِ رشد و تکامل اند نه حاصل ابداع، چرا که پس از نطفه بستن، به تدریج پرورش می یابند و در زمانی مناسب زاده می شوند؛ و تفاوت خلاقیت و تقلید از همین جاست.



به سادگی می توان دریافت که این انگاره کهن الگویی خاص، در پرتو تحلیل، نوعی اعتبار آینده محور پیدا می کند، آن گونه که صِرف توصیفات علّی (مبتنی بر موارد فردی)، قادر به تبیین معنای نمادین و فراگیر آن نیست. نظریه یونگ و پیروانش، حضور این نماد ویژه، یعنی کودک را، در مراحل رشد انسان مفروض می گیرد و استدلال می کند که این مسأله اساساً مربوط به تغییرشکل نمادین است و از این رو در محدوده پرسشهای علّت و معلولی قابل توضیح نیست، بلکه نوعی تبیین غایت شناسانه را طلب می کند. بنا بر نظر یونگ، نماد راستین صرفاً نظر به گذشته ندارد، بلکه در عین حال آینده نگر است، و بسا که مُلازم با دگرگونیهای مثبت یا منفی باشد.



***

آنیما و آنیموس (مادینه روان و نرینه روان): 

شخصیت دونیمه ای که اغلب در روءیا، پندار، ادبیات، رابطه نر و ماده، درمان تحلیلی، و اسطوره با آن مواجه می شویم، کهن الگوی دو جنس مقابل آنیما و آنیموس است، و عبارت از آن استعداد موروثی است که به واسطه آن، مرد امکان تجربه انگاره زن، و زن امکان تجربه انگاره مرد را می یابد.

ضمیر ناآگاه مرد برخوردار از یک موءلفه مکمّل مادینه است که به هیأت زن درمی آید: «در ضمیر ناآگاه مرد، یک انگاره جمعی موروثی وجود دارد که به واسطه آن، مرد سرشت زن را درک می کند.» (پیشین، جلد هفتم، ص 190) اگر مرد سرشت زنانه اش را سرکوب کند و یا از سرِ تحقیر یا غفلت، خصوصیات زنانه اش را بی مقدار سازد و یا بالعکس، با تصویر مادینه اش همانند شود، خلاقیت و انسجام موجودیت اش را از دست می دهد. آنیما، نقش واسط را برای ضمیر ناآگاه خلاّق دارد و می تواند مظهر کلیّت ضمیر ناآگاه باشد (پیشین، جلد نهم، فصل اوّل، صص 54-74).



آنیما با برون افکنی نیاز مرد به زن در روند خلاقیّت، که متضمّنِ خیالپردازی است، بروز می کند. «فریدا فوردهَم»، درباره آنیما و «مادر»، که نخستین عامل این برون افکنی است، می نویسد:
این انگاره صرفاً از طریق تماسهای مشخصی که مرد در جریان زندگی اش با زن برقرار می کند، آگاهانه و ملموس می شود. نخستین و مهمترین تجربه مرد از زن، از طریق مادرش است، و بیش از هر تجربه ای بر او تأثیر می گذارد و او را شکل می دهد، به نحوی که بسیاری از مردان هرگز موفق نمی شوند خود را از این قدرت دلفریب رها سازند. امّا تجربه کودک یک ویژگیِ ذهنی شاخص دارد که سبب می شود عامل تعیین کننده، نه فقط نوع رفتار مادر بلکه همچنین احساس کودک از نحوه رفتار مادر باشد. تصویری که از مادر در ذهن کودک نقش می بندد تصویر دقیق او نیست، بلکه تصویری است که ترکیب نهایی آن متأثر از ظرفیت فکری کودک برای شکل دادن به تصویر ذهنی زن آنیما است.


به همین روال، این پدر است که اوّل بار انگاره آنیموس را در ذهن دخترش شکل می دهد. بنابراین، علاوه بر انگاره های والدین که اوّل بار تصاویر جنس مخالف را در ذهن کودک فعّال می کنند و در قالب الگوهای مشخص فرهنگی نمادین می سازند، آنیما و آنیموس از انگاره های جمعی و موروثی زن و مرد، و نیز از اصول مادینه و نرینه نهفته در همه افراد نشأت می گیرند، افرادی که بنا بر فرض موجود در نظریات روانکاوانه، در بنیاد، دوجنسی اند. (1977)


این مقاله ترجمه ای است از :
Renaldo J. Maduro and Joseph B. Wheelwright, "Archetype and Archetypal Image", in Jungian Literary Criticism, ed. Richard P. Sugg, Illinois: Northwestern University Press, 1992



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 14:43  توسط   | 

کایرون Chiron - آرکی تایپِ شفاگر دردمند The Wounded Healer -




کایرون، خدای ِ نیمه اسب و نیمه انسان است. او با آنکه بنظر میرسد از طایفه "سانتور" ها ، یعنی" اسب- انسانها" ست ، در واقع خدائی است که تصادفا به این هییت در آمده است . کایرون فرزند ( Philyra) ) از پریان و کرونوس خدای زمان است. وقتی که کرونوس با این پری در حال عشقبازی بود ، همسرش رئا در رسید و او برای پنهان کردن خود ، خودش را به شکل اسبی نمایان کرد و بچه ای که از این واقعه متولد شد ، نیمه بالاتنه او یک انسان و نیمه دیگر او یک اسب است. پس کایرون برادر ناتنی زئوس هم هست.

وقتی کایرون بدنیا آمد بخاطر شکل عجیب اش مورد تنفر مادرش واقع شد و مادر او را از خود راند. اما آپولو وقتی این طفل بی پناه را دید او را نجات داد و تربیت اش کرده و به او موسیقی ، شعر و ادبیات، فلسفه ، ستاره شناسی و طب گیاهی را آموخت. کایرون در نزد آپولو بسیار دانا و فرهیخته گشت و برخلاف" اسب-مردان " دیگر که همواره در حال مستی و عیش و هرزگی و بی خبری بودند او بخاطر تربیتی که از آپولو گرفته بود ، از نیمه اسبی حیوانی خود بسوی انسان بودن خود متعالی شده و آنگاه راهنما و معلم بسیاری از قهرمانان و نیمه خدایان از جمله هرکول و راهنمائی او در دوازده خوان هرکول ، آشیل جنگاور ، آسکلپوس طبیب، و قهرمانان دیگر گشت. کایرون آرکی تایپ انسانی است که جنبه حیوانیت را با جنبه قدوسیت خود پیوند زده و " تمامیت" میان این دو ایجاد میکند و به بیان دیگر او آرکی تایپ "تفرد" و نور آگاهی است. 

کایرون دو بار زخمی گشته بود. یک زخم روحی که مادرش با طرد کردن او به او وارد ساخته بود و یک زخم بدنی که هرکول اشتباها تیر زهر آهگینی که آغشته به خون هیولا هایدرا بود به زانوی او اصابت میکند و با آنکه او خودش شفابخش بزرگی بود زیرا که همه گیاهان و خواص آنها را میشناخت ، با این حال از شفا دادن به خود برای درآوردن این تیر زهر آگین عاجز بود و چون او نامیرنده بود ، همیشه در حال درد و محنت بود بی آنکه بمیرد و یا شفا بیابد.

سرانجام در هنگامی که پرومته که به سبب دزدیدن آتش از خدایان و هدیه کردن آ ن به انسانها به سختی شکنجه میشد ، کایرون داوطلب شد که جای او را بگیرد و پرومته را از بند آزاد کند. 

آرکی تایپ ِ "شفا بخش ِ دردمند" ، به نشانه کسانی است که درد دیگران را به دلیل دردی که خود حس میکنند می فهمند. این آرکی تایپ در روانشناسان و روانکاوان میتواند بخوبی فعال باشد. آرکی تایپ کایرون در هنگام تراپی میتواند در سایکی روانکاو حلول کند و شفا بخشی را بصورت یک شهود به روانکاو منتقل کند. دانش و خرد کایرون با آنکه از ژرفا بر میخیزد اما به سبب تعلیم او از آپولو با فهم و درک عقلی قابل فهم و اندازه گیری است. در ستاره شناسی ، برج قوس یا کمان به کایرون منسوب است و علامت او را دارد ( نیمه اسب ، نیمه مرد کماندار). متولدین آذر معمولا به فلسفه و علوم انسانی گرایش و تمایل دارند.







+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 20:40  توسط   | 

بررسی قسمتی از کارکردهای آنیموس در روان زن


نوشته: عاطفه عبدی
....................

چرا خانم ها به نسبت آقایون دستاوردهای مکتوب کمتری دارند و چرا دانشمندان و خردورزان مطرح دنیا بیشتر مرد بوده اند تا زن. مشکل از کجاست؟ و چه راه حلی می توان برای آن ارائه داد؟

اگر بخواهم خیلی کوتاه به این سئوال پاسخ دهم، باید بگویم چنانچه زن عنصر مردانه یا آنیموسش را دریابد می تواند به گنجینه هایی از خرد و خلاقیت پنهان دست یابد، توانمندی هایی که تا قبل از آن هیچ تصوری از وجود و حضور آنها در خود نداشته است. اما قبل از آنکه بخواهم در ارتباط با نقش آنیموس در روان زن به طور مفصل صحبت کنم و تاثیرات مثبت آن را در حوزه خرد و خردورزی و تعقل در زنان بررسی کنم لازم می دانم تا به نکته ای مهم اشاره کنم.

زمانی که با این جنس و مدل سئوالات روبه رو می شویم خیلی باید مراقب باشیم تا در دام رقابت های زن آمازون* گرفتار نشویم. چنین رقابت هایی از پایه غلط و اشتباه است. مقایسه جنس و کمیت دستاوردهای زنان با مردان همان دامی است که باید مراقب بود تا در آن گرفتار نشویم. زنان جایگاه منحصر به فردی دارند که اگر به خوبی از آن آگاه شوند دست از رقابت های بی حاصل با مردان بر می دارند. رقابت هایی که آنها را تبدیل به «مردانی بدلی» کرده است.

نفوذ و تاثیرگذاری زنان نه در کمیت دستاوردهای بیرونی آنها، بلکه در عمق و ویژگی خاص و منحصر به فرد خرد آنها نهفته است. نیچه در کتاب " زن یونانی" از زبان تاسیتوس مورخ مشهور رومی می نویسد: "یونانیان باور دارند که نوعی حرمت و گونه ای علم غیب به زنان تفویض شده است و از این رو یونانیان بدون آنکه احساس حقارت کنند از مشورت با زنان و شنیدن پاسخ های آنها بهره می برند."

زنان می بایست با آگاهی از ویژگی های منحصر به فرد زنانۀ خود و همچنین آشتی و اتحاد با وجه مردانۀ خود در مسیر تمامیت و فردیت گام بردارند. اما به راستی چه چیز باعث می شود زنان کمتر ابراز وجود کنند ونتوانند گوهرهای نهفته در اعماق وجودشان را استخراج کنند؟

بسیاری از مکاتب فکری فمنیستی و حتی غیر فمنیستی گناه را بر گردن جامعه مرد سالار و تبعیض های جنسیتی در جامعه می اندازد و از محدودیت هایی که در طول تاریخ بشریت بر زن روا شده گلایه می کنند و در نتیجه بزرگترین عامل این ضعف و نقصان را بر چیزی موهومی و البته مذکر در بیرون از خود فرافکن می کنند. چیزی به نام جامعه مرد سالار. درحالی که آنچه که زن به آن نیاز دارد و باید به آن توجه کند وجه مردانه روانِ خویش یا آنیموس است که در درونِ او نهفته است و یارِ پنهان اوست.

البته وجود تبعیض های جنسیتی را که در طول تاریخ بر زنان رفته است را نباید و نمی شود انکار کرد، اما اگر بخواهیم همه مسئولیت را از دوش خود برداریم و همه تقصیرات را بر گردن آن موجود غول پیکر و مذکر بیرونی بیندازیم اشتباه محض است، و نشان از تفکری کودکانه دارد که حاضر نیست سهم خود و مسئولیت خود را درک کند و بپذیرد. براستی که یونگ به زیبایی به این مفهوم اشاره می کند که؛ آنکس که به بیرون می نگرد در خواب و رویا به سر می برد و آنکس که به درون می نگرد بیدار است.

زنان ابتدا باید از این خوابِ سنگین بیدار شوند و دست از فرافکنی* های مثبت و منفی خود بردارند و کمی به درون بپردازند و با پرورش صحیح وجه مردانه روان خویش گامی در جهت صلح با مردان بیرونی و البته استخراج توانمندی های درونی خویش بردارند.

تنها راه برون رفت از این مسئله در آشتی و اتحاد بین وجه زنانه و مردانه روان است. چیزی که یونگ از آن به نام «ازدواج جادویی» یاد می کند. او می‌گويد: در نهايت، انسانی به كمال انسانيت خود می‌رسد كه آنيما یا عنصر مادینه وآنيموس یا عنصر نرینه در او به وحدت و يگانگی كامل برسند. 

آنیموس مثبت می تواند نقش هادی و راهنمای درونی را برای زن ایفا کند. دقیقا چیزی که خانم ها نیاز دارند تا به واسطه آن از خرد نهفته در درون خود آگاهی یابند و آن را به شیوه صحیح به بیرون منتقل کنند. تمرکز حواس و قوه تشخیص و برون نگری از هدایای آنیموس به روان زن است.

در داستان ها و افسانه های کهن زمانیکه یک شاهزاده مرد توسط یک جادوگر طلسم، و به یک دیو یا یک حیوان وحشی تبدیل می شود، تنها بوسیله عشق واقعیِ یک دختر جوان می تواند نجات یابد. این اسطوره ها در واقع نشان دهنده این است که دیدار و آشتی و اتحاد آگاهانۀ زن با عنصر مردانه اش به راحتی بدست نمی آید. این امر مستلزم صرف وقت بسیار و رنج فراوان است.

به تعبیر یونگ " اگر زن طبیعت عنصر نرینه اش را دریابد و به نفوذی که بر وی دارد دست یابد. دراین صورت عنصر نرینه می تواند یک همراه درونی گرانقدر شود و او را به صفات مردانۀ خلاقیت، شجاعت، عینیت و خرد روحی آراسته کند."

یونگ در کتاب انسان و سمبل هایش در توضیح و تشریح مراحل مختلف کشف و تجلی آنیموس در روان زن می گوید: "عنصر نرینه هم به مانند عنصر مادینه شامل چهار مرحله ی انکشاف است. نخست به صورت نیروی جسمانی ظاهر می گردد، مثلا در قالب یک ورزشکار. در مرحله بعد، دارای روحی مبتکر و قابلییت برنامه ریزی می شود. عنصر نرینه در مرحله سوم در قالب «گفتار» بروز میکند و به صورت کشیش یا استاد پدیدار می گردد و سرانجام در چهارمین و والاترین مرحله با تجسم اندیشه نمود می کند. در این مرحله، عنصر نرینه هم بمانند عنصر مادینه نقش میانجی تجربه مذهبی را ایفا می کند و به زندگی مفهومی تازه می بخشد. عنصر نرینه به زن صلابت روحی می دهد، نوعی دلگرمی نادیدنی درونی برای جبران ظرافت ظاهرش. عنصر نرینه در پیشرفته ترین شکل خود زن را به تحولات روحی دوران خود پیوند می دهد و حتی سبب می شود بیش از مردان انگاره های خلاق را پذیرا شود و از همین رو در دوران گذشته در بسیاری از کشورها وظیفه ی پیشگویی آینده و ارادۀ خداوند به عهدۀ وی بود."

و این همان خرد نابیست که نیچه در کتاب زن یونانی از آن یاد می کند وآن را نوعی علم غیب می داند، تا جایی که پادشاهان یونانی تلاش می کردند از طریق مشورت با زنان به این خرد دست پیدا کنند.

اگر زنی این وجه مثبت آنیموس را در خود شناسایی و کشف نکند به احتمال خیلی زیاد در معرض ابتلا به فرافکنی خصوصیات این آرکیتایپ بر مردان واقعی بیرونی قرار خواهد گرفت. یعنی عاشق می شود! شیفته و مسخ مردانی می گردند که اندکی شبیه به آن وجه خفته و پنهان وجودیشان است. در این حالت زنان اغلب شیفته مردانی با قدرت بالای سخنوری و تعقل می شوند. مردانی که توانایی و قدرت بالایی برای بیان عقایدشان هستند بیشتر هدف فرافکنی های آنیموس مثبت در زنان قرار می گیرند. در حالی که این درست همان خصوصیاتی است که زنان باید در خود کشف و بیدار کنند. البته این فقط یکی از آسیب های عدم آشتی و اتحاد با آنیموس است. زنی که آنیموس در او به شکل نادرستی فعال است، اغلب در ارتباطش با مردان دچار مشکل می شود. ولی در اینجا سعی بر این است تا تمرکز بر تاثیرات مثبت آشتی و اتحاد با آنیموس در زنان باشد به خصوص سعی شده، محور صحبت در حوزه تاثیر گذاری آن بر توانمندی های عقلیِ خلاقانه و خردمندانه و چگونگی تجلی و نمود آنیموس در شیوۀ اندیشیدن زنان باشد.

زنی که با وجه مردانه روان خود رابطه ای ندارد مانند کسی است که درغاری تاریک بسر می برد. این غار حاوی گنجینه های نفیس و بی نظیر است اما زن به خاطر تاریکی مطلق قادر به دیدن آنها نیست. او در انتظار کور سو نوری ضعیف از بیرون بسر می برد و با اولین بارقه های ضعیف نورِ بیرونی پروانه وار به گرد شمع وجود مردان دیگر می گردد. غافل از اینکه در درون او مشعل داری آگاه وجود دارد که با روشنایی بخشیدن به زوایای مختلف غار درون زن، می تواند او را به گنجینه های درونیش آگاه کند و قدرت برون ریزی و بیان صحیح آنها را به زن بدهد. 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/ وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون است / طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

حفظ تعادل در روان انسان یکی از مهمترین دستاوردها و تلاش های علم روانشناسی است. تعادل چیزی که معمولا از آن غفلت می شود. افراط و تفریط در هر دو زمینه منجر به آسیب های جدی در روان زن می گردد.
جنبش های بزرگ حمایت از حقوق زنان با شعارها و آرمان هایی فریبنده به راه افتادند اما حاصل امر چه بود؟ چنین جنبش هایی زنان را ترقیب به پرورش وجه مردانه روان خود و دوری و جدایی از " زن بودن" کردند !

اما چنانچه شاهد هستیم " زن امروزى پی برده است كه زندگی كردن، فقط با جنبه مردانه شخصیتش برای او دارای فواید معدودی ست. در پس ظاهر فریبنده، كامل و خودكفای بسیاری از زنان امروزی موجودی عصبی و غمگین نهفته است كه غالباً احساس می‌كند برای زندگی واقعی وقت ندارد. زن اگر پیش از این در بندخانه و شوهر و فرزندانش بود، اكنون غالباً با كار و اهدافش به زنجیر كشیده شده است و هیچ وقت در گذشته فشار را مثل امروز احساس نكرده است"2

پرورش جنبه مردانه روان زن به هیچ وجه به معنای انکار و حذف زنانگی در وی نمی باشد. بلکه صحبت از یک اتحاد و یک وحدتِ درونی بین این دو عنصرِ روانیِ متضاد ولی مکمل می باشد.

خواندن کتاب یار پنهان نوشته جان سنفورد را به همه شما توصیه می کنم. در این کتاب با تعریف آنیما و آنیموس و وجوه مثبت و منفی آن وآلودگی ها و فرافکنی های آنها آشنا می شوید. ضمن اینکه راهکارهایی در این کتاب ارائه شده است که می توان به وسیله آنها با آن یار پنهان ارتباطی موثر برقرار کرد و در نتیجه از فوایدِ آشتیِ با او بهرمند شد. از جمله تکنیک های ارائه شده تکنیک "تخیل فعال"* است. این تکنیک را یونگ برای گفتگوی آگاهانه با آنیما، آنیموس و عناصر نا خودآگاه پیشنهاد می دهد. در ضمیمه این کتاب به این تکنیک اشاره شده است. تخیل فعال میتواند در قالب رویاها، نقاشی ها، کشیدن رسم ها، دل نوشته ها و بازی ها خودش را نشان بدهد. شخصا بسیار تحت تاثیر شیوه دیالوگ ها و تخیلات فعال یونگ در ارتباط با آنیمای خودش در "کتاب قرمز" قرار گرفتم. بوسیله این تکنیک یونگ روان ناخودآگاه خود را میکاود و به درون سفر می کند. اما برای رویارویی و تحمل چنین سفر عظیم درونی انسان به ایگویی قوی نیازمند است تا روانش از هم نپاشد. در این سفر است که یونگ با روان ناآگاه خودش ملاقات و خودش را ترمیم، تازه و نو میکند. در طی فرآیند تخیل فعال بسیاری از عناصر ناخودآگاه بر او ظاهر می شده اند ولی او همچنان در جایگاه مشاهده گری آگاه باقی می مانده است و با آن عناصر دیالوگ برقرار می کرده است. یونگ در زمانی که کتاب قرمز را می نوشت نگران از دست دادن سلامتی روحی اش بود ولی با این حال روحیه اش را بالا نگه میداشت و با قدرت، فرآیند تخیل فعال را دنبال میکرد. بیش از این صحیح نمی دانم در ارتباط با این تکنیک صحبت کنم چرا که این تکنیکیست که بهتر است تحت نظارت یک کارشناس و یک روانکاو ماهر انجام شود.

مثل همه تکنیک ها و آموزه ها صرفا با مطالعه این کتاب نمی توانیم تغییری در خود مشاهده کنیم. تنها زمانی می توانیم تاثیرات مثبت این تکنیک ها را در خود مشاهده کنیم که آنها را به کار ببندیم ضمن اینکه بهتر است در این راه صبور باشیم. تحولات روحی پایدار نیازمند صبر و البته گذشت زمان هستند. بهتر است به هشدار و توصیه یونگ در این ارتباط توجه شود او در کتاب "ضمیر نامکشوف "می گوید:

"برای مشاهده تاثیرات و دگرگونی های روانی ای که بتوانند پایدار بمانند، به زمان نیاز داریم. بصیرتی که کم کم دارد جوانه می زند به نظر من بیش تر از آرمان گراییِ نا منظم - که بعید است مدت زیادی دوام آورد- اثرات دراز مدت دارد."


عاطفه عبدی
.............................................................................
2و1- کتاب "زن بودن – تونی گرنت" 
*- زن آمازون دارای تمركز حواس بالا و فزون خواه است، ابراز وجود می‌كند، هدف‌دار و متكی به نفس و خود كفا است، ارتباط او با مردان زندگی‌اش در قالب همكار، رفیق و رقیب است. زن آمازون امروزى، نه آرامش یافته و نه حصارهای خود را گشوده است. او پریشان و فرسوده است. نسبت به جنس مخالف نگرشی رقابتی دارد و با آنها مبارزه می‌كند «تا مردی بهتر از آنها باشد» از درك تفاوت‌های روانشناختی و رشدی میان دو جنس عاجز است. برای وی صرفِ وجود داشتن به تنهایی كافی نیست و به معنای هیچ بودن است.

*- "در هر فرافکنی، فرد پذیرندۀ تصاویرِ فرافکنده شده، بیش از حد ارزشمند یا بی ارزش می شود. فرافکنی به خودی خود نه خوب است و نه بد ، و نحوۀ برخورد ما با آن مهم است. هر بار که انتقال یا فرافکنی صورت می گیرد، فرصت دیگری داریم که درون خود را، شریک درون خود را، بشناسیم و این راهی است برای شناخت درون خودمان."( یار پنهان- جان سنفورد)

*- تخیل فعال (active imagination) اصطلاحی است که کارل گوستاو یونگ برای مشاهدهٔ آگاهانه تصورات و نمادهای ناخودآگاه و واکنش به آنها وضع کرده است. این فرآیند را می‌توان رویاپردازی آگاهانه هم خواند. البته این رویاپردازی نه خودجوش بلکه هدایت شده است. تخیل فعال از بسیاری جهات با برخی اشکال مراقبه و تأمل روحانی فرقی ندارد. تخیل فعال نوعی اندیشیدن است که در خلال آن فرد می تواند به طور ارادی با ناخوداگاه خود ارتباط برقرار کند و رابطۀ خودآگاهانه ای با پدیده های روانی خویش داشته باشد. تخیل فعال یکی از مهمترین کشفیات یونگ است.



+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 1:27  توسط   | 

آنیما و آنیموس - نفس و عقل در نظریه حکیمان مسلمان


ترجمه : نسرین بیرق دار

این بخش کوچکی از مقاله ای طولانی است که بصورت فشرده و کوتاه به فارسی مکالمه ای و ساده ترجمه کرده ام ودر اینجا پست میکنم شاید دوستان علاقمند استفاده کنند و بی ارتباط با تئوری روانشناسانه یونگ نباشد . بهرحال مقابله و بررسی این شباهت ها برای کسانی که به حکمت اسلامی نیز علاقمندند خالی از لطف نیست . منابع در زیر ذکر شده و توجه خوانندگان علاقمند به این موضوع را به ارجاع به منابع اصلی جلب میکنم

از میان نامهای زیبای خداوند ، نامهائی هستند که اصل مردانه را بیان می کنند و نام هائی که اصل زنانه را. مثلا رحمان ( اصل مردانه ) و رحیم، اصل زنانه را بیان میکند. ( کلمه رحیم ازریشه رحم یا زهدان می آید). 
در پست های پیشین، در نظریه کارل یونگ ، آنیموس( روان مردانه در زن ) را نفخه الهی- و آنیما ( روان زنانه در مرد ) را نفس و جان ِ جانوری- خواندیم. 

شرایط طبیعی جان یا نفس، اثر پذیری و دریافت نور از طرف روان ( عقل نورانی ) است. اگر روان، نورش را از خداوند می گیرد، جان ، نورش را از روان می ستاند.( همانطور که خورشید نورش را از ازل ، و ماه هم نورش را از خورشید می ستاند.) به این گونه است که جان نورانی میشود و معنویت می یابد و از جهان تاریکی بسوی جهان روشنائی رهنمون میشود. 

اما وقتی که تمایل نفس یا جان بسوی تاریکی و عالم پائین است ، آنوقت جان یا نفس ، توانائی گرفتن نور از روان را از دست میدهد و اختیار سر خود میشود و به این شکل، " نفس سرکش" لقب می گیرد. 

حدیث ای که میگوید " زن را باید به پشت سر خود نگاه دارید" حکایت از همین نفس سرکش است که باید توسط روان ( عقل نورانی ) بر او غالب شد و آن را به این شکل منور کرد. در واقع اینجا تاکید بر سر تبدیل جان به نور و برآوردن بخش مثبت و زنانه جان است. ( نا گفته نماند که مردان جوامع سنتی که این جمله را تحت اللفظی برداشت میکنند، گمان میکنند که منظور این بوده که مرد باید در جلوی همسرش در خیابان راه برود و زن از پشت سر حرکت کنند ، که این با فهم مشترک مغایر است ، چون این مرد اگر رل محافظ و مراقب زن را در خارج از خانه دارد چنانجه نخواهد شانه به شانه او راه برود پس باید پشتیبان او باشد و از پشت زن راه برود و همه زوایا را مراقب باشد تا از هیچ جانبی به زن آسیبی نرسد. 

نفس با آنکه طبیعت اش زنانه است ، اما دوگونه عملکرد دارد : اثر گذار و اثر پذیر ( یانگ و یین) بخش مثبت و مردانه -یانگ - جان( یا نفس) در صورت دریافت نور ، عملکرد اش سخاوت و بخشش ، شرف و کرامت است . بخش یانگ جان، در صورتی که نور را از روان ( عقل نورانی) دریافت نکند ، این صفات مردانه را را باژگون کرده و بشکل تاریک اش نمایش میدهد که خودمحوری ، گستاخی و شرارت و خشونت و سبعیت است. یعنی اینها صفات مردانه در یک نفس (یا جان) تاریک هستند. جان باید بتواند صفات مردانه منفی خودش را تبدیل به صفات مردانه مثبت بکند که آن تنها از طریق نور عقل ( یا روان ) ممکن است. 

بخش مثبت و زنانه جان (یا نفس) ، رحمت ، مهربانی ، دل سپردگی ، آرامش ، متانت و تسلیم است. کسانی که میخواهند مسلمان باشند یعنی دین شان دین اسلام است، نفس ( جان ) آنها باید از طریق بخش زنانه اش ، یعنی تسلیم کردن و واگذاری عمل کند. 

بخش منفی و زنانه جان ( یا نفس ) حسادت ، طمع و حیله گری است .

پس برای یک مرد، رفتن به سوی وجه مثبت زنانگی و برای زن، هدف غائی رفتن به سوی وجه مثبت مردانگی ( توسط دریافت نور عقل ) است. 

در این نگرش ، فرد به رسائی و پختگی روحی رسیده، فردی است که تحت فرمان روان ( عقل نورانی) اش، بر صفات منفی جان ( نفس) اش حاکم و مسلط است .میخواهد این انسان زن باشد یا مرد. هر دو شامل این حکم میشوند. 


منابع : The Tao of Islam: a sourcebook on gender relationships in Islamic thought By Sachiko Murata

The Vision of Islam: Reflecting the Hadith of Gabriel (St. Paul: Paragon House, 1994), co-authored by William C. Chittick and Sachiko Murata.

Mujeres de Luz" Avila, Spain, and subsequently published in Spanish as "La luz de la mujer: el principio femenino en el sufismo. ' Translated by J. K. Calderón. Mujeres de luz. Edited by Pablo Beneito



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 1:45  توسط   | 

کهن الگو ها




کهن الگو ها، شخصیت ها و ساختار های درونی هستند که در سمبل ها نقش ها و الگوهای فرهنگ های مختلف از قدیم شناسایی و مطرح شده اند. اگر احساس می کنید از یک سو به چیزی علاقه دارید و از سوی دیگر به چیز دیگری فکر می کنید، این دو گانگی به دلیل وجود دو کهن الگوی متفاوت در شماست.

کهن الگو های شما می توانند مهمترین نیاز ها و خواسته های زندگیتان را نشان دهند. درک آنها شما را با استعداد های نهفته خود آشنا می کند، دلیل و ارزش های اصلی زندگی تان را به شما نشان می دهد و میزان همدردی و همدلی شما را نسبت به دیگران می افزاید.

کارول پیرسون - هیو کی مار / زندگی برازنده من


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 12:54  توسط   | 

آنیموس





نوشته : عاطفه عبدی

....................

چرا خانم ها به نسبت آقایون دستاوردهای مکتوب کمتری دارند و چرا دانشمندان و خردورزان مطرح دنیا بیشتر مرد بوده اند تا زن.مشکل از کجاست ؟و چه راه حلی می توان برای آن ارائه داد؟

اگر بخواهم خیلی کوتاه به این سئوال پاسخ دهم, باید بگویم چنانچه زن عنصرمردانه اش یا آنیموسش را دریابد می تواند به گنجینه هایی از خرد و خلاقیت پنهان دست یابد ̦ توانمندی هایی که تا قبل از آن هیچ تصوری از وجود و حضور آنها در خود نداشته است. اما قبل از آنکه بخواهم در ارتباط با نقش آنیموس در روان زن به طور مفصل صحبت کنم و تاثیرات مثبت آن را در حوزه خرد و خردورزی و تعقل در زنان بررسی کنم لازم می دانم تا به نکته ای مهم اشاره کنم .

زمانی که با این جنس ومدل سئوالات روبه رو می شویم خیلی باید مراقب باشیم تا دردام رقابت های زن آمازونی* گرفتار نشویم .چنین رقابت هایی از پایه غلط و اشتباه است .مقایسه جنس و کمیت دستاوردهای زنان با مردان همان دامی است که باید مراقب بود تا در آن گرفتار نشویم.زنان جایگاه منحصر به فردی دارند که اگر به خوبی از آن آگاه شوند دست از رقابت های بی حاصل با مردان بر می دارند .رقابت هایی که آنها را تبدیل به مردانی بدلی کرده است.

نفوذ و تلثیرگذاری زنان نه در کمیت دستاوردهای بیرونی آنها ̦بلکه در عمق و ویژگی خاص و منحصر به فرد خرد آنها نهفته است. نیچه در کتاب" زن یونانی"از زبان تاسیتوس مورخ مشهور رومی می نویسد:"یونانیان باوردارند که نوعی حرمت و گونه  ای علم غیب به زنان تفویض شده است و از این رو یونانیان بدون آنکه احساس حقارت کنند از مشورت با زنان و شنیدن پاسخ های آنها بهره می برند."


زنان می بایست با آگاهی از ویژگی های منحصر به فرد زنانه خود و همچنین آشتی و اتحاد با وجه مردانه خوددر مسیر تمامیت و فردیت گام بردارند.اما به راستی چه چیز باعث می شود زنان کمتر ابراز وجود کنند ونتوانند گوهرهای نهفته در اعماق وجودشان را استخراج کنند؟

بسیاری از مکاتب فکری فمنیستی و حتی غیرفمنیستی گناه را بر گردن جامعه مردسالار و تبعیض های جنسیتی در جامعه می اندازد و از محدودیت هایی که در طول تاریخ بشریت برزن روا شده گلایه می کنند ودرنتیجه بزرگترین عامل این ضعف و نقصان را بر چیزی موهومی و البته مذکردر بیرون از خود فرافکن می کنند ̦چیزی به نام جامعه مرد سالار.درحالی که آنچه که زن به آن نیاز دارد و باید به آن توجه کند وجه مردانه روانِ خویش یا آنیموس است که در درونِ او نهفته است ویارِپنهان اوست.

البته وجود تبعیض های جنسیتی را که در طول تاریخ بر زنان رفته است را نباید و نمی شود انکار کرد اما اگر بخواهیم همه مسئولیت را از دوش خود برداریم و همه تقصیرات را بر گردن آن موجود غول پیکر و مذکر بیرونی بیندازیم اشتباه محض است.ونشان از تفکری کودکانه دارد که حاضر نیست سهم خود و مسئولیت خود را درک کند و بپذیرد.براستی که یونگ به زیبایی به این مفهوم اشاره می کند که :آنکس که به بیرون می نگرد در خواب و رویا به سر می برد و آنکس که به درون می نگرد بیدار است.
 

زنان ابتدا باید از این خوابِ سنگین بیدار شوند و دست از فرافکنی* های مثبت و منفی خود بردارند و کمی به درون بپردازند و با پرورش صحیح وجه مردانه روان خویش گامی در جهت صلح با مردان بیرونی والبته استخراج توانمندی های درونی خویش بردارند.


 

تنها راه برون رفت از این مسئله در آشتی و اتحاد بین وجه زنانه و مردانه روان است چیزی که یونگ از آن به ازدواج جادویی نام می برد.او می‌گويد: در نهايت، انسانی به كمال انسانيت خود می‌رسد كه آنيما یا عنصر مادینه وآنيموس یا عنصر نرینه در او به وحدت و يگانگی كامل برسند. 

آنیموس مثبت می تواند نقش هادی و راهنمای درونی را برای زن ایفا کند.دقیقا چیزی که خانم ها نیاز دارند تا به واسطه آن از خرد نهفته در درون خود آگاهی یابند و آن را به شیوه صحیح به بیرون منتقل کنند.تمرکز حواس و قوه تشخیص وبرون نگری از هدایای آنیموس به روان زن است.

در داستان ها و افسانه های کهن زمانیکه یک شاهزاده مرد توسط یک جادوگر طلسم می شود و تبدیل به یک دیو یا یک حیوان وحشی می شود ,تنها بوسیله عشق واقعیه یک دختر جوان می تواند نجات یابد. این اسطوره ها در واقع نشان دهنده این است که دیدار و آشتی و اتحاد آگاهانه زن با عنصر مردانه اش به راحتی بدست نمی آید .این امر مستلزم صرف وقت بسیار و رنج فراوان است.

به تعبیر یونگ "اگر زن طبیعت عنصر نرینه اش را دریابد و به نفوذی که بر وی دارد دست یابد .دراین صورت عنصر نرینه می تواند یک همراه درونی گرانقدر شود و او را به صفات مردانه ی خلاق, شجاعت ,عینیت و خرد روحی آراسته کند."

یونگ در کتاب انسان و سمبل هایش در توضیح و تشریح مراحل مختلف کشف و تجلی آنیموس در روان زن می گوید: "عنصرنرینه هم به مانند عنصرمادینه شامل چهار مرحله ی انکشاف است. نخست به صورت نیروی جسمانی ظاهر می گردد،مثلا در قالب یک ورزشکار.در مرحله بعد،دارای روحی مبتکر و قابلییت برنامه ریزی می شود. عنصر نرینه در مرحله سوم در قالب«گفتار» بروز میکند و به صورت کشیش یا استاد پدیدار می شود و سرانجام در چهارمین و والاترین مرحله با تجسم اندیشه نمودار می شود. در این مرحله،عنصر نرینه هم بمانند عنصر مادینه نقش میانجی تجربه مذهبی را ایفا می کند و به زندگی مفهومی تازه می بخشد. عنصر نرینه به زن صلابت روحی می دهد،نوعی دلگرمی نادیدنی درونی برای جبران ظرافت ظاهرش.عنصر نرینه در پیشرفته ترین شکل خود زن را به تحولات روحی دوران خود پیوند می دهد و حتی سبب می شود بیش از مردان انگاره های خلاق را پذیرا شود و از همین رو در دوران گذشته در بسیاری از کشورها وظیفه ی پیشگویی آینده و اراده ی خداوندبه عهده ی وی بود."

و این همان خرد نابیست که نیچه در کتاب زن یونانی از آن یاد می کند وآن را نوعی علم غیب می داند ,تا جایی که پادشاهان یونانی تلاش می کردند از طریق مشورت با زنان به این خرد دست پیدا کنند.

اگر زنی این وجه مثبت آنیموس را در خود شناسایی و کشف نکند به احتمال خیلی زیاد در معرض ابتلا به فرافکنی خصوصیات این آرکیتایپ بر مردان واقعی بیرونی قرار خواهد گرفت .یعنی عاشق می شود! شیفته ومسخ مردانی که اندکی شبیه به آن وجه خفته و پنهان وجودیشان است می شوند.در این حالت زنان اغلب شیفته مردانی با قدرت بالای سخنوری و تعقل می شوند .مردانی که توانایی و قدرت بالایی برای بیان عقایدشان هستند بیشتر هدف فرافکنی های آنیموس مثبت در زنان قرار می گیرند.در حالی که این درست همان خصوصیاتی است که زنان باید در خود کشف و بیدار کنند. البته این فقط یکی از آسیب های عدم آشتی و اتحاد با آنیموس است.زنی که آنیموس در اوبه شکل نادرستی فعال است اغلب در ارتباطش با مردان دچار مشکل می شود.ولی در اینجا سعی بر این است تا تمرکز بر تاثیرات مثبت آشتی و اتحاد با آنیموس در زنان باشد به خصوص سعی شده محور صحبت در حوزه تاثیر گذاری آن بر توانمندی های عقلی ̦خلاقانه و خردمندانه ̦ وچگونگی تجلی و نمود آنیموس در شیوه اندیشیدن زنان باشد.

زنی که با وجه مردانه روان خود رابطه ای ندارد مانند کسی است که درغاری تاریک بسر می برد.این غار حاوی گنجینه های نفیس و بی نظیراست اما زن به خاطر تاریکی مطلق قادر به دیدن آنها نیست .او در انتظار کور سو نوری ضعیف از بیرون بسر می برد و با اولین بارقه های ضعیف نورِبیرونی پروانه وار به گرد شمع وجود مردان دیگر می گردد.غافل از اینکه در درون او مشعل داری آگاه وجود دارد که با روشنایی بخشیدن به زوایای مختلف غار درون زن می تواند او را به گنجینه های درونیش آگاه کند و قدرت برون ریزی و بیان صحیح آنها را به زن بدهد. 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/ وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون است / طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد
حفظ تعادل در روان انسان یکی از مهمترین دستاوردها و تلاش های علم روانشناسی است .تعادل چیزی که معمولا از آن غفلت می شود.افراط و تفریط در هر دو زمینه منجر به آسیب های جدی در روان زن می شود.
جنبش های بزرگ حمایت از حقوق زنان با شعارها و آرمان هایی فریبنده به راه افتادند اما حاصل امر چه بود ؟
چنین جنبش هایی زنان را ترقیب به پرورش وجه مردانه روان خود و دوری و جدایی از " زن بودن" کردند !

اما چنانچه شاهد هستیم " زن امروزى، پی برده است كه زندگی كردن فقط با جنبه مردانه شخصیتش برای او دارای فواید معدودی ست در پس ظاهر فریبنده ، كامل و خودكفای بسیاری از زنان امروزی موجودی عصبی و غمگین نهفته است كه غالباً احساس می‌كند برای زندگی واقعی وقت ندارد. زن اگر پیش از این در بندخانه و شوهر و فرزندانش بود، اكنون غالباً با كار و اهدافش به زنجیر كشیده شده است و هیچ وقت در گذشته فشار را مثل امروز احساس نكرده است"2
پرورش جنبه مردانه روان زن به هیچ وجه به معنای انکار و حذف زنانگی در وی نمی باشد.بلکه صحبت از یک اتحاد و یک وحدتِ درونی بین این دو عنصرِ روانیِ متضاد ولی مکمل می باشد.

خواندن کتاب یار پنهان نوشته جان سنفورد را به همه شما توصیه می کنم.در این کتاب با تعریف آنیما و آنیموس و وجوه مثبت و منفی آن ̦آلودگی ها و فرافکنی های آنها آشنا می شوید.ضمن اینکه راهکارهایی در این کتاب ارائه شده است که می توان به وسیله آن با آن یار پنهان ارتباطی موثر برقرار کرد و در نتیجه از فوایدِ آشتیِ با او بهرمند شد.از جمله تکنیک های ارائه شده تکنیک "تخیل فعال"* است .این تکنیک را یونگ برای گفتگوی آگاهانه با آنیما ̦آنیموس و عناصر نا خودآگاه پیشنهاد می دهد.در ضمیمه این کتاب به این تکنیک اشاره شده است. تخیل فعال میتواند در قالب رویاها ، نقاشی ها ، رسم کشیدنها ، دل نوشته ها و بازی ها خودش را نشان بدهد.شخصا بسیار تحت تاثیر شیوه دیالوگ ها و تخیل فعال یونگ درارتباط با آنیمای خودش درکتاب "قرمز" قرار گرفتم .بوسیله این تکنیک یونگ روان ناخودآگاه خود را میکاود و به درون سفر می کند.اما برای رویارویی و تحمل چنین سفر عظیم درونی انسان نیازمند ایگویی قوی است تا روانش ازهم نپاشد. در این سفر است که یونگ با روان ناآگاه خودش ملاقات و خودش را ترمیم ، تازه و نو میکند.در طی فرآیند تخیل فعال بسیاری از عناصر ناخودآگاه بر او ظاهر می شوند ولی او همچنان در جایگاه مشاهده گری آگاه باقی می مانده است و با آن عناصر دیالوگ برقرار می کرده است.یونگ در زمانی که کتاب قرمز را می نوشت نگران از دست دادن سلامتی روحی اش بود ولی با این حال روحیه اش را نگه میداشت و با قدرت ، فرآیند تخیل فعال را دنبال میکرد.بیش از این صحیح نمی دانم در ارتباط با این تکنیک صحبت کنم چرا که این تکنیکیست که بهتر است تحت نظارت یک کارشناس و یک روانکاو ماهر انجام شود.

مثل همه تکنیک ها و آموزه ها صرفا با مطالعه این کتاب نمی توانیم تغییری در خود مشاهده کنیم .تنها زمانی می توانیم تاثیرات مثبت این تکنیک ها را در خود مشاهده کنیم که آنها را به کار ببندیم ضمن اینکه بهتر است در این راه صبور باشیم .تحولات روحی پایدار نیازمند به صبر و البته گذشت زمان هستند.بهتر است به هشدار و توصیه یونگ در این ارتباط توجه شود او در کتاب "ضمیر نامکشوف "می گوید:

"برای مشاهده تاثیرات و دگرگونی های روانی که بتواند پایدار بماند, به زمان نیاز داریم. بصیرتی که کم کم دارد جوانه می زند به نظر من بیش تر از آرمان گراییِ نامنظم - که بعید است مدت زیادی دوام آورد- اثرات دراز مدت دارد."
عاطفه عبدی
.............................................................................
2و1- کتاب "زن بودن" 


*- زن آمازون دارای تمركز حواس بالا و فزون خواه است، ابراز وجود می‌كند، هدف‌دار و متكی به نفس و خود كفا است، ارتباط او با مردان زندگی‌اش در قالب همكار، رفیق و رقیب است. زن آمازون امروزى، نه آرامش یافته و نه حصارهای خود را گشوده است. او پریشان و فرسوده است. نسبت به جنس مخالف نگرشی رقابتی دارد و با آنها مبارزه می‌كند «تا مردانی بهتر از آنها باشد» از درك تفاوت‌های روانشناختی و رشدی میان دو جنس عاجز است. برای وی صرف وجود داشتن به تنهایی كافی نیست و به معنای هیچ بودن است.



*- "در هر فرافکنی ،فرد پذیرنده تصاویر فرافکنده شده ، بیش از حد ارزشمند یا بی ارزش می شود . فرافکنی به خودی خود نه خوب است و نه بد ، و نحوه برخورد ما با آن مهم است. هر بار که انتقال یا فرافکنی صورت می گیرد ، فرصت دیگری داریم که درون خود را ، شریک درون خود را ، بشناسیم و این راهی است برای شناخت درون خودمان."( یار پنهان-تونی گرنت)


*- تخیل فعال(active imagination) اصطلاحی است که کارل گوستاو یونگ برای مشاهدهٔ آگاهانه تصورات و نمادهای ناخودآگاه و واکنش به آنها وضع کرده است .این فرایند را می‌توان رویاپردازی آگاهانه هم خواند .البته این رویاپردازی نه خودجوش بلکه هدایت شده است .تخیل فعال از بسیاری جهات با برخی اشکال مراقبه و تأمل روحانی فرقی ندارد . تخیل فعال نوعی اندیشیدن است که در خلال آن تخیل می تواند به طور ارادی با ناخوداگاه خود ارتباط برقرار کند و رابطه ی خودآگاهانه ای با پدیده های روانی خویش داشته باشد. تخیل فعال یکی از مهمترین کشفیات یونگ است.



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:37  توسط   | 

نماد‌ ـ روان (آنیما و آنیموس)





نوشته : آزاده مدنی


بخش ديگري از روان انسان را نماد روان (يا عنصر مادينه در روان مردان و عنصر نرينه در روان زنان) تشكيل مي‌دهد.


عنصر مادينه در تجسم تمامي گرايش‌هاي رواني زنانه در روح مردان است. دسته‌اي از اين گرايشات عبارتند از: احساسات، خلق و خوي‌هاي مبهم، كشف و شهودهاي پيامبرگونه، حساسيت‌هاي دور از منطق، عشق‌هاي شخصي و ... . يكي از بهره‌هاي مهمي كه عنصر مادينه در روان مردان دارد، همان بحث الهام است كه در نهايت آثار هنري محصولي از آن است. روان انگاره يا همان نماد ـ روان، همواره بر شخصي با جنسيت مخالف ظهور مي‌يابد. روان‌انگاره بيشتر در رؤياها، افسانه‌ها و تخيلات ظاهر مي‌شود، اما گاهي هم رويكردي برون‌افكنانه دارد. آنيما يا روان‌انگاره زنانه در مردان در اشكال گوناگون و دوره‌هاي مختلف تجلي مي‌يابد و هميشه ماهيت مرموز و جذاب عشق (eros) را مطرح مي‌كند. اگر شخص با آنيماي خود دچار همانندسازي شود به اختلاط رواني، شامل هم‌جنس‌خواهي يا تقليد از جنس مخالف منجر مي‌شود. 



آنيما در روان مردان چهار مرحله دارد:
1-‌ اولين مرحله آن كاملاً غريزي و زيستي است كه با اسطوره حوا نمادين مي‌شود.
2-‌ دومين مرحله كه داستان هلن در فاوست يكي از تجليات آن است، زيبايي افسانه‌اي و جذابيت شخصيت است كه اما هنوز در آن جنبه‌هايي از روابط جنسي مطرح مي‌باشد.
3-‌ در سومين مرحله eros يا عشق به مقام پارسايي روح بالا مي‌رود، كه كهن الگو و نماد آن مريم مقدس است.
4-‌ در آخرين مرحله بالاتر از پارسايي و خلوص، خرد مطرح مي‌شود. اين مرحله را مي‌توان در تصاوير موناليزا يا كهن‌الگوي شخصيت آتنا بازيافت.


مهم‌ترين بخش روان به هنگام خلق اثر هنري روان‌انگاره است. تجسم روان‌انگاره نرينه در (آنيموس) ناخودآگاه زنان همانند معادل مردانه‌اش آنيما تجليات مثبت و منفي دارد. اما اين عنصر به ندرت در زنان با تخيلات جنسي همراه است و بيشتر به صورت اعتقادات نهفته مقدس در روان زنان آشكار مي‌گردد. اين عنصر برعكس اين‌كه در مردان به صورت فردي ظاهر مي‌شود، در زنان بيشتر به صورت چند شخصيت نشان‌داده مي‌شود، كه ناشي از عملكرد متضاد خودآگاه و ناخودآگاه است.



 (عملكرد خودآگاه مردان چند همسري و زنان تك همسري است به همين علت در ناخودآگاه اين وضعيت معكوس مي‌شود.) آنيموس در زنان نيز مانند مردان چهار مرحله دارد:
1-‌ نخست به صورت نيروهاي جسماني ظاهر مي‌شود.
2-‌ مرحله بعد داراي قوة برنامه‌ريزي و تفكر مي‌باشد.
3-‌ در سومين مرحله در قالب گفتار و با چهره استاد يا مرد مقدس ظهور مي‌يابد.
4-‌ تجسم مرحله چهارم انديشه است. اين مرحله به زن در دست‌يافتن به تجارب مذهبي ياري‌رسانده و تحولات روحي و تكامل او را در مسير تماميت سبب مي‌گردد.

براي دست‌يافتن به فرديت كامل توجه دقيق به نحوة برخورد با روان‌انگاره لازم و ضروري است. شخص براي دستيابي به كمال، به نظر يونگ، بايد كه به دنبال‌ يافتن روان‌انگاره(نماد ـ روان) در درون خود باشد و آن صفات و خصوصيات را در جنس مخالف جستجو نكند. در حقيقت كمال جزئي از وجود آدمي است و از درون او سرچشمه مي‌گيرد و شخص ديگر نمي‌تواند حصول تماميت را در فرد تضمين كند.




+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 15:27  توسط   | 

کهن الگوهای گياهي








بهره‌گيري از رمزپردازي‌هاي نباتي يكي از خصيصه‌هاي مشترك اقوام است. در بسياري از جشن‌ها با بهره‌گيري از نباتات، زينت‌هايي سمبوليك فراهم مي‌آيد. مي‌توان گفت نباتات نشاني از طبيعت هستند. بهره‌گيري از صورت‌هاي نباتي در آئين‌ها، تجلي قدرت آنها و خداياني است كه آنان سمبولي از آن مي‌باشند. گاه نيز نشان‌گر مرحلة نويني از زندگي هستند و رموز و تفسير و تجديد حيات را بيان مي‌كنند كه شايد اين يكي از مهم‌ترين كاربرد آنها باشد.

در بسياري از اساطير، كل هستي به صورت درختي غول‌پيكر ترسيم مي‌شود؛ اما اولين اسطوره‌هاي درخت به آدم قبل از هبوط بازمي‌گردد. آدم در ميان درختان، در باغ بهشت زندگي مي‌كرد. فضاي باغ بهشت همواره تصويري از معصوميت، بكارت و باروري دارد. 

اما او از ميوة درخت ممنوع خورد. اين داستاني است كه در بين اقوام گوناگون بارها به اشكال مختلف تكرار شده است:
«و خداوند خدا هر درخت خوش‌نما و خوش‌خوراك را از زمين روياند و درخت حيات را در وسط باغ و درخت معرفت نيك و بد را.» (سفر پيدايش ـ باب دوم)
و در قرآن نيز نظير اين تعبير براي درخت بكار رفته است.
«فَو‌َسًو‌َس‌َ اِلَيًهِ الشيطن‌ُ قالَ ياد‌َم‌ُ هُل‌ْ اَد‌ُ‌لُّك‌َ عُلي شُجُرُهِ الخْلْدِ و مْلْكٍ لايُبًلي»
«باز شيطان در او وسوسه كرد و گفت اي آدم آيا تو را بر درخت ابديت و ملك جاوداني دلالت كنم؟»
تصاوير درخت بعدها در اسطوره‌هاي گوناگون، بيشتر از همين چند الگو تبعيت مي‌كند؛ يعني درخت حيات، درخت معرفت،‌درخت نيك و بد و درخت جاودانگي. خوردن ميوه از درخت معرفت نيك و بد به روشني با كشف تجربة جنسي مرتبط است. 

به همين دليل است كه درخت در بسياري از موارد در آئين‌هاي باروري و زايش بكار مي‌رود. نورتروپ فراي در مورد اين درخت چنين مي‌گويد: «به دليل ارتباط درخت ممنوع با امور جنسي معلوم بر ما، هر دو درخت را احتمالاً انجير يا خرما مي‌شمرده‌اند، يا نوعي درخت كه داراي تفاوت جنسي است. ولي در قرون وسطي، كه جز كتاب مقدس لاتيني نبوده، درخت ممنوع را درخت سيب فرض كرده‌اند، ... در بهشت گمشده همچنان سيب است. به هر تقدير اين درخت، درخت ميوه بوده است و پيداست كه بر اين تصور بوده‌اند كه آدم پيش از هبوط يكسره از ميوه‌هاي درختي ارتزاق مي‌كرده است. از اين جهت، درخت حيات روزي‌دهنده است، يعني اينكه به لحاظ رمزي حيات‌بخش و شفابخش است.»

يوحناي رسول نيز خصلت شفابخشي را براي درخت قائل مي‌شود:
«در وسط شارع عام آن و بر هر در كنارة نهر درخت حيات را كه دوازده ميوه مي‌آورد يعني هر ماه ميوة خود را مي‌دهد و برگ‌هاي آن درخت براي شفاي امت مي‌باشد.»

يونگ نيز در مورد درخت معتقد به همين معناست. او درخت را نمايانگر نيروي حيات، زايش و شفا مي‌داند؛ به همين دليل درخت حامل نيروي مانايي است. او از قول كيمياگر عرب، ابوالقاسم (در كتاب العلم) درختي كه آدم از آن تناول مي‌كند را، داراي انرژي مانايي مي‌داند:
«اين اول ماده، كه مناسب ساختن اكسير است از درختي حاصل آيد كه در مغرب زمين مي‌رويد و اين درخت بدان گونه بر سطح اقيانوس برويد كه گياهان بر سطح زمين. اين همان درختي است كه هر كه از آن تناول كند انس و جن از او فرمان برند، اين همان درختي است كه آدم [عليه السلام] از خوردن ميوة آن منع شده بود و آن‌گاه كه آن را تناول كرد از قالب فرشته‌گون خود به قالب آدمي درآمد. و اين درخت به هر صورتي درمي‌آيد.»

همين قدرت و انرژي مانايي است كه سبب مي‌شود در كيمياگري آن را مظهر فلسفه هرمتيك (كيمياگري) بدانند. يونگ از قول فيثاغورث چنين مي‌گويد:
«فيثاغورث مي‌گويد، شما براي آيندگان مي‌نويسيد و نوشته‌ايد كه نفيس‌ترين درخت چگونه كاشته مي‌شود و چگونه، كسي كه ميوة آن را تناول مي‌كند، ديگر گرسنه نخواهد شد.»

همين معني سبب مي‌شود كه كيمياگر از ثمرة اين درخت كه درخت جاويدان نيز هست، نه تنها براي خودش كه براي به كمال‌رسيدن عنصر مطلوب نيز استفاده كند. اين ثمرة درخت ممكن است اشكال مختلفي را شامل شود و محدود به ميوة آن نباشد. صمغ يا روغن يا مواد مشابهي مي‌تواند گوياي زندگي يا جوهر دروني درخت باشند. فراي در اين زمينه مي‌گويد:
«اين مواد مشتمل بر سنگ جزع ، بلسان جلعاد ، كه باز هم داروي شفابخش است، كندر ، مر‌ّ را با عالم نباتي همان سنتي مي‌دانسته‌اند كه طلا با عالم آلي دارد. همين‌طور هم اين دو، خاصه مر ‌ّ، تصوير مصايب مسيح است. به نظر مي‌آيد كه از تصوير اصلي مسيح يا تدهين كه مرتبط با مسيحا يا مسيح است، يگانگي استعاري جسم مسيح با درخت حيات مستفاد مي‌شود. از اين رو براي آبا كليسا ساده بوده است كه درخت و آب حيات مذكور در مكاشفة يوحنا را به لحاظ رمزي ـ به ترتيب ـ با فريضة تناول القربان و فريضة غسل يگانه كنند.»

معني زايش و تولد مجدد نيز بارها در اساطير با درخت و گياهان گره مي‌خورد؛ زيرا اعتقاد بر اين است كه زمين يا نباتاتي كه از آن مي‌رويند به شكلي مستمر پس از مرگ، دوباره به حيات بازمي‌گردند. همين سبب مي‌شود كه نزديك‌شدن به گياهان خصوصاً درخت و لمس‌كردنش مثل لمس‌كردن زمين، بركت‌زا، نيروبخش و مايه باروري باشد. به طور مثال در اسطوره‌هاي يوناني، لتو هنگامي‌كه در چمنزاري زانوزده، به نخل بن مقدسي دست ‌ماليد و آپولون و آرتيمس را زاييد. و يا در مورد تولد بودا گفته‌شده ملكه ماها مايا در پاي درخت سالا و هنگامي‌كه شاخه‌هاي درخت را در آغوش گرفته بود، بودا را به جهان آورد. يكي از مهم‌ترين اشكال تولد نوزاد در كنار درخت را قرآن اين‌گونه شرح مي‌كند:

«فَاَجاءَ‌هُا الْمُخاض‌ُ اِلي جِذْعٍ النُّخًلَهِ قالَت‌ْ يلَيًتُني مِت‌ُّ قَبًلَ هذا و‌َ كُنًت‌ُ نُسًياً مُنًسِيُّاً ٭ فَنا دئها مِن‌ْ تُحًتِها الاّ تُحًز‌َني قَدً جُعُلَ ر‌َبًّك‌َ تُهًتُكِ سُرِيٌّا ٭ و‌َ هْز‌ِّي إِلَيًك‌َ بِجِذ‌ْعِ النُّخًلَهِ تْسقِط‌ْ عُلَيًك‌َ رْطَباً جُنِيٌّا ٭ فَكُلِي وُ اشًربِي وُ قَر‌ِّي عُيًنا‌ً فَإِمُّا تُرُيِنُّ مِنُ الْبُشُرِ أَحُدا‌ً فَقُولي إِني نُذَرًت‌ُ للِر‌َّحًمنِ صُو‌ْما‌ً فَلَن‌ْ أ‌ُكَلِّم‌َ الْيُو‌ْم‌َ إِنسِيٌّا»

«آنگاه كه او را درد زائيدن فرا رسيد زير شاخ درخت خرمائي رفت و از شدت حزن و اندوه با خود مي‌گفت اي كاش من از اين پيش مرده بودم و از صفحه عالم بكلي نامم فراموش‌شده بود ٭ از زير آن درخت (فرزندش عيسي) او را ندا كرد كه غمگين مباش كه خداي تو از زير قدم تو چشمة آبي جاري كرد ٭ اي مريم شاخ درخت را حركت ده تا از آن براي تو رطب تازه فرو ريزد ٭ پس از اين رطب تناول كن (و از اين چشمه) آب بياشام و چشم خود به عيسي روشن‌دار هركس از جنس بشر را كه بيني به او بگو كه من براي خدا نذر روزه سكوت كرده‌ام و با هيچ‌كس امروز هرگز سخن نخواهم گفت.»

اسطوره‌هاي اين‌چنيني مي‌گويد، اين‌گونه كودكان به علت آن كه در كنار سرچشمه زندگي و درمان زاده شده‌اند، بهترين سرنوشت را خواهند داشت و از بسياري بيماري‌ها و بلايا در امان خواهند بود. تصاوير شباني و كشاورزي علاوه‌بر نشانه‌‌هاي حيات و زندگي همواره تصويري از بهشت نيز بوده‌اند؛ و اين يكي از دلايل قدسيت‌يافتن آنهاست:
«خداوند شبان من است، محتاج به هيچ‌چيز نخواهم بود ٭ در مرتع‌هاي سبز مرا مي‌خواباند، نزد آب‌هاي راحت مرا رهبري مي‌كند.»

«و خداوند خدا باغي در عدن بطرف شرق غرس نمود و آن آدم را كه سرشته بود در آنجا گذاشت»
«اِن‌َّالله يْد‌ْخِل‌ُ الَّذين‌َ امُنوْا وُ عمِلوْا الصُّالِحاتِ جُنتِ تُجًري مِن‌ْ تُحًتِها اَلنًهر‌ُ يْحُلَّو‌ْن‌َ فيها مِن‌ْ اَساوِر‌َ مِن‌ْ ذَهُبٍ و لُؤ‌ْلُؤ‌ْاً وُ لِباسْهْم‌ْ فيها حُرير‌ٌ»
«آنانكه ايمان به خدا آورند و نيكوكار شدند البته خدا همه را در بهشت‌هائي داخل گرداند كه زير درختانش نهرها جاري است و در آنجا آراسته شوند به دست‌بندها از طلا و مرواريد و تن به جامة حرير بيارايند»

تصوير درخت گاه جنبه‌هاي دوگانه‌اي نيز مي‌يابند كه هم تصوير بهشتي و هم تصوير دوزخي مي‌شوند (كه اين به ندرت اتفاق مي‌افتد.) از آن جمله هنگامي است كه درخت صورتي از زندگي فردي باشد:
«خوشا به حال كسي كه به مشورت شريران نرود و به راه گناهكاران نايستد و در مجلس استهزاء‌كنندگان نه‌نشيند ٭ بلكه رغبت او در شريعت خداوند است و روز و شب در شريعت او تفكر مي‌كند ٭ پس مثل درختي نشانده نزد نهرهاي آب خواهد بود، كه ميوة خود را در موسمش مي‌دهد، و برگش پژمرده نمي‌گردد، و هر آنچه مي‌كند نيك انجام خواهد بود ٭ شريران چنين نيستند، بلكه مثل كاهند كه باد آنان را پراكنده مي‌كند»

همين معني در قرآن نيز چنين تبيين شده است:
«ا‌َلَمً تُرُ كَيًف‌َ ضُرُبُ الله‌ ‌ُ مُثَلا‌ً كَلِمُه‌ً طَيبُه‌ً كَشُجُرهٍ طيبُه‌ٍ اَصًلُها ثابِت‌ٌ وُ فَرًعْها في السُّماء ٭ تْؤًتي اُكُلَها كُلَّ حُين‌ٍ بِإِذْنِ رُبها و يُضًرِب‌ُ الله‌ ُ الامًثال‌َ لِنُّاسِ لَعُلَّهْمً يُتُذَكِّرون ٭ وُ مُثَل‌ُ كَلِمُه‌ً خُبيثه‌ٍ كَشُجُرُه‌ٍ خُبيثه‌ٍ اِجًتْثَّت‌ْ مِنً فَوًقِ الْاَرًضِ مالَها مِنً قَرار‌ٍ»
«اي رسول ما ندانستي كه چگونه خدا كلمه پاكيزه (و روح پاك) را به درخت زيبايي مثل زده كه اصل ساقه آن برقرار باشد و شاخه آن به آسمان (رفعت و سعادت) بر شود ٭ و آن درخت زيبا به اذن خدا همة‌اوقات ميوه‌هاي مأكول و خوش دهد و اين گونه مثل‌هاي واضح براي تذكر مردم مي‌آورد ٭ و مثل كلمه كفر (و روح پليد) مانند درخت پليدي است كه ريشه‌اش به قلب زمين فرونرفته بلكه بالاي زمين افتد (و زود خشك شود) و هيچ ثبات و بقائي نخواهد يافت»
جالب توجه است كه در هر دوشكل مسيحي و اسلامي آن كفر ريشه نداشته، خشك و بي‌بنياد است.

نور خداوندي آسماني نيز از ديگر مفاهيمي است كه با نباتات ارتباط داشته و يا توسط آنها توصيف مي‌شود. بطوريكه به عنوان مثال در داستان وحي به موسي، از ميان شعله‌هاي آتش يك بوته بر موسي ظاهر مي‌شود:
«و فرشتة خداوند در شعله آتش از ميان بوته بر وي ظاهر شد و چون او نگريست اينك آن بوته به آتش مشتعلست اما سوخته نمي‌شود ٭ و موسي گفت اكنون بدان طرف شوم و اين امر غريب را ببينم كه بوته چرا سوخته نمي‌شود ٭ چون خداوند ديد كه براي ديدن مايل بدان سو مي‌شود خدا از ميان بوته ندا درداد و گفت اي موسي گفت لبيك ٭ گفت بدين جاي نزديك ميا نعلين خود را از پايت بيرون كن زيرا مكاني كه در آن ايستاده‌اي زمين مقدس است»

در قرآن نيز نور خدا به ستاره‌اي از درخت زيتون تشبيه شده است:
«الله نْوْر السُّمواتِ وُ الْاَرضِ مُثَل‌ُ نْورِه كَمِشكوه‌ٍ فيها مِصًباح‌ٌ الْمِصباح‌ُ في ز‌ُجاجُه‌ٍ الز‌ُّجاجُه‌ُ كَانُّها كَوًكَب‌ٌ د‌ُر‌ِّي‌ٌّ يُوقَد‌ُ مِنً شُجُرُه‌ٍ مْبرُكه‌ٍ زُيًتْونُه‌‌ٍ ...»

«خدا نور (وجود بخش) آسمان‌ها و زمين است داستان نورش به مشكوتي ماند كه در آن روشن چراغي باشد و آن چراغ در ميان شيشه‌اي كه تلالؤ آن گوئي ستاره‌اي درخشان و روشن از درخت مبارك زيتون ...»

اين تمثيل الوهيت در شكل درخت، گاه براي مسيح نيز به كار مي‌رود چنانكه در پيش‌گوئي‌هاي عهد عتيق آمده است:
«و نهالي از تنه يسي [پدر داود] بيرون‌آمده شاخه از ريشه‌هايش خواهد شكفت ٭ و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت»
البته از ميان نباتات غير از درخت، گل‌ها نيز بصورت كهن‌الگويي و رمزگون به كاررفته‌اند و يا حتي گياهان ديگر؛ اما ارزش كهن‌الگويي درخت در اين‌گونه اساطير و متقدم‌بودن آن بر ديگر گياهان سبب شد در اين مختصر تنها به تأويل چند صورت مثالي مرتبط با درختان پرداخته شود. لازم به ذكر است، درختان به دليل تقدم خلقت بر انسان‌ها از منظر بسياري از اديان، نيروي قدسي ويژه‌اي نيز از اين مقوله مي‌يابند. همان‌طور كه پيش‌تر نيز گفته شد، بيشترين قدرت مانايي نباتات در صورت‌هاي مثالي تولد مجدد، دانش و معرفت و زايش است.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 16:20  توسط   | 

آنیما و آنیموس






آنیما عبارتست از ته نشست همۀ تجارب از زن در میراث روانی یک مرد،آنیموس عبارتست از ته نشست همۀ تجارب از مرد در میراث روانی یک زن . این امر توسط صاحب نظران فراوان عنوان شده است که بشر،یک موجود دو جنسی است و یک مرد دارای عنصر مکمل زنانه و یک زن دارای عنصر مکمل مردانه است. 

چینی های تائوئیست از "ین" و "ینگ"صحبت می کنند یعنی جنبه های زنانه و مردانه شخصیت انسان. هر چند این نکته در ابتدا عجیب به نظر می رسد ولی یافتن خصوصیات زنانه و مردانه در شخصی از یک جنس واحد تجربه و استنباط بالنسبه شایع و مشترکی است. یونگ در کتاب "دو رساله دربارۀ روان شناسی تحلیلی "می نویسد تصویر قوی زن به صورت یک نمودگار باستانی در ناخودآگاه جمعی مرد وجود دارد که وی به کمک آن طبیعت زن رادر می یابد. ـ

نمودگار باستانی زن ناشی از تجربه و استنباط باستانی مرد از زن است و به هیچ وجه منش واقعی زن مشخص و متمایزی را نمی نمایاند. این تصویر در طول زندگی مرد از طریق تماسهای واقعی که با زنان دارد ، خود آگاه و قابل لمس می شود.

نخستین و مهمترین تجربه یک مرد نسبت به زن به وسیله ارتباط با مادر حاصل می شود. تجربه و استنباط کودک از مادر خویش یک ویژگی ذهنی دارد زیرا تنها بر پایۀ چگونگی رفتار مادر نیست بلکه کیفیت احساس کودک از رفتار مادر خود حائز اهمیت است. 

تصویر مادرانه ای که هر کودک در ذهن خویش پدید می آورد ،تصویر دقیق مادرش نیست! بلکه بر پایۀ آمادگی و زمینه کودک برای ایجاد تصویر یک زن ، یعنی آنیما شکل گرفته است. طبق نظر یونگ اصل زنانه شامل ظرفیت هایی برای پرستاری ، احساسات ، هنر،یگانگی با طبیعت است.آنیموس در زن،المثنای آنیما در مرد است که از سه ریشه منشعب شده است:

الف -تصویر قوی از مرد در ناخودآگاه جمعی که زن به ارث می برد

ب- تجربه خاص زن از مردانگی، که از تماسهایی که درطول زندگی خویش با مردان داشته است حاصل می شود

ج- زمینۀ پنهانی مردانه در خود او



اصل مردانه شامل اندیشۀ منطقی ، ابراز وجود قهرمانانه و پیروزی بر طبیعت است. عنصر مردانه در زن باعث می شود در مواقع ضروری بتواند عهده دار اموری شود که ویژه مردان تلقی می گردد. پدر نخستین ناقل تصویر آنیموس برای دختر بچه است. همۀ ما از نظر زیست شناختی به میزان چشمگیری ظرفیت های جنس دیگر را داریم. 

هنگامی که انیما و انیموس در وهم ها و رویاها ظاهر میشوند نشان دهنده فرصت و مجال برای فهم چیزی هستند که تا کنون ناخودآگاه بوده است! 
این دو هیچگاه بطور کامل جزء خودآگاهی نمی شوند و همیشه بخشی از آنها پوشیده در لفافه ای از رموز و اسرار در ناخودآگاه جمعی ، پنهان می ماند!



+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 15:59  توسط   | 

کهن الگوی ازدواج




نوشته : آزاده مدنی



در اولين ردة خلقت در اكثر اديان چه الهي و چه غيرالهي نشانه‌اي از ثنويت كه منجربه ازدواج گردد، وجود ندارد. اما ردة دوم آن و دسته دوم خدايان عموماً در دو جنس تعريف شده‌اند. خصوصاً خدايان ابتدايي زمين وآسمان. اين بحث حتي در اديان الهي نيز وجود دارد. چنانكه در عهد عتيق سخن از سوفيا به عنوان انيس يهوه است و در عهد جديد مريم عروس خداوند ذكر مي‌شود كه ثمرة اين ازدواج آسماني پسرخدا يا مسيح است و ثمرة انس سوفيا و يهوه، آفرينش زمين چنانكه در عهد عتيق از زبان سوفيا چنين آمده است:
«زماني كه بنياد زمين را نهاد آنگاه نزد او معمار بودم و روزبه‌روز شادي مي‌نمودم.»
اين مفهوم ثنويت حتي در توحيدي‌ترين دين نيز مطرح مي‌شود. خداوند واحد در درجة نازل‌تري به شكل صفات جلال و جمال تجلي مي‌كند. دو دسته صفاتي كه براي طي‌طريق و رسيدن به كمال بايد كه با يكديگر تزويج كنند تا بتوانند انسان كامل را كه سمبولي از الوهيت است، بسازند. البته اين ثنويت در اديان الهي از همه بيشتر در مسيحيت نمود مي‌كند. اما شكل زميني اين ثنويت از موجوديت آدم و حو‌ّا تجلي مي‌يابد كه توضيحاتي در باب برخي جهات آن پيش‌تر داده شد. در اين بخش بيشتر به ازدواج و اروس پرداخته مي‌شود تا به ثنويت آنها. ازدواج پيوند بين تولد و مرگ است و اتحاد آن دو؛ و در نگاهي ديگر ازدواج در تقابل مرگ است. چنانكه فرويد تمام نيروهاي حياتي را به دو بخش غريزه عشق و مرگ خلاصه مي‌كند كه يكي را زاينده و ديگري را ويران‌كننده مي‌داند. اما حقيقت آن است كه به نظر نمي‌رسد ازدواج تقابل باشد، بلكه نوعي وحدت نمادين از عالم ثنويت است. خداي دو جنسي كامل خود را نزول مي‌دهد و به دو جنس بدل مي‌كند و ازدواج كهن‌الگوي وحدت‌يافتن اين دو و يگانگي ابتدايي است. همين سبب مي‌شود، گاه‌ براي نمادين‌كردن صورت الهي نيز از اصطلاح عشق بهره گرفت:
«اتحاد عاشق و معشوق در عشق است.»
كه البته اينجا عشق اروس يا نيروي حياتي زيستي نيست؛ اما شايد بهره‌گيري نماديني باشد از ماهيت آن. قبل‌تر گفتيم كه فيثاغورث عدد 3 را رمزي از ازدواج مي‌دانست و همان‌طور جنبه‌هاي تقدس اين عدد را ذكر كرديم. بسياري از جنبه‌هاي تقدس اين عدد به درستي با مفهومي‌ كه فيثاغورث براي آن شمرده است، يعني ازدواج ارتباط مستقيم يا غيرمستقيم‌ دارند. به هر جهت ازدواج به مفهوم جمع دو زوج تنها صورتي از يك قرارداد اجتماعي نيست، بلكه در تمام اشكال موجودات جهاني سريان دارد و جزئي از مفهوم گسترده‌تر اتحاد اضداد در عالم مي‌باشد.
در قرآن آيات متعددي در باب اين معنا ذكر شده است:
«و هْو‌َ الذ‌ّي مُدُّ الْاَرض‌َ و جُعُل‌َ فيها ر‌َواسِي‌َ و اَنًهاراً و‌َ مِنً كُلِّ الثَمُراتِ جُعُل‌َ فيها زُوًجُينِ اثْنينِ يْغشي الَّيًلَ النُّهارُ اِنَّ في ذلِكُ لاياتٍ لقوم يتفكَّرون» 
«و اوست خدايي كه بساط زمين بگسترد و در آن كوه‌ها برافراشت و نهرها جاري ساخت و از (درختان) هرگونه ميوه پديد آورد همه‌چيز را جفت بيافريد و شب تار را به روز روشن بپوشانيد، همانا در اين امور متفكران را دلايل روشني بر قدرت آفريدگار است.»
«و‌َ مِنً كُل‌ِّ شُئٍ خُلَقْنا ز‌َوًجُينِ لَعُلَّكُمً تُذَكَّرونَ» 
«و از هر چيز دو نوع (نر و ماده) بيافريديم تا مگر متذكر حكمت خدا شويد.»
«وُ انُّه خُلَقُ الزُّوجُيًنِ الذَّكَرُ و‌َ الْا‌ُنثي» 
«و او خلق را براي انس با هم جفت نر و ماده آفريده است.»
اين همان مفهومي است كه يونگ نيز مكرراً آن را ذكر مي‌كند يعني از نظر او روح نمي‌تواند در صلح باشد، مگر اينكه خود را دريابد. در مفهوم كلي‌تر و عرفاني‌تر خداوند تمام ارواح عالم را (كه انسان نيز شامل آنها مي‌شود) جهت يافتن صلح و آرامش يا به تعبيري قرآني آن انس به شكل زوج آفريده است. همين مفهوم انس كه درواقع سخن از جاذبه‌اي است كه ميان دوجنس يا دو زوج ايجادشده. صورت مثالي كهن ديگري را مي‌افريند كه عشق نام دارد:
طبايع جز كشش كاري ندارند حكيمان اين كشش را عشق خوانند
گــر انديشه كني از راه بينش بــه عشق ايستــاده آفــرينش 
عشق در منظر نظامي جز كشش اضداد نيست؛ كششي كه در نهايت تمايل به رسيدن به وحدت ابتدايي را دارد؛ يعني وحدت چيزي كه تقسيم‌شده. در واقع نوع خداشدگي يا تصويري از كمال و تماميت است؛ تماميتي كه سبب برخورداري از آرامش مي‌شود. آرامش پيش از دوشدن و جداشدن؛ آرامش دوجنسي در بهشت و در حضور متعال‌بودن. قرآن كريم چنين مي‌گويد:
«و مِنً آياتِهِ أ‌َن‌ْ خُلَقُ لَكُمً منً أ‌َنًفُسِكُمً أ‌َزًواجاً لِتُسًكُنْوا إلَيًها و جُعُلَ بُيًنُكُمً مُّوُدُّه‌ً و ر‌َحًمُه‌ً إنَّ في ذلِكُ لايآتٍ لِّقَوًم يُتُفَكَّرونَ» 
«باز يكي از آيات الهي آنست كه براي شما از جنس خودتان جفتي بيافريد كه در بر او آرامش‌يافته و با هم انس گيريد و ميان شما رأفت و مهرباني برقرار فرمود در اين امر نيز براي مردم بافكرت ادلة علم و حكمت حق آشكار است.»
همين مفهوم اتحاد دو زوج را كه ثمرة آن آرامش‌خاطر است، يونگ در تماميت شخصيت فرد متجلي مي‌داند. چنانكه از نظر او ازدواج دوجنس وجودي فرد يعني خود و روان‌انگارة (آنيما يا آنيموس) كه خصلت جنس مخالف در وجود اوست، سرانجام با وحدت كامل به فرايند فرديت‌يافتن شخص مي‌انجامد. چنانكه يكي از مهم‌ترين شيوه‌هاي درماني او ازدواج كيمياگري يا شيوه‌اي است كه يونگ با ازدواجي نمادين بين بيمار و تحليل‌گر موفق‌به دست‌يابي هويت فرد و بهبود او مي‌شود. شيوه‌اي كه در آن دو يكي مي‌شود. معادل طريقي است كه كيمياگران براي فرايندهاي كيمياگري خود به كار مي‌بردند.




+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 16:51  توسط   | 

آرکی تایپ خویشتن یا سلف -


نوشته : نسرین بیرق دار





از نظر کارل یونگ ، خویشتن (سلف)، موضوعیت تمام روان است که شامل آگاه و ناآگاه میشود و منبع همه دوئی ها و ضدیت هائی است که به عالم وجود پای می گذارند. سلف یک مقوله فراسوئی است زیرا که به یک آینده نامحدود و بی انتها در فرآیند تکوین اشاره دارد ، چیزی که همه موجودات از درک آن عاجزند. سلف یا خویشتن، فعالیت اش سر خودی( قائم به ذات) و مستقل است. از نظر یونگ، سلف یا خویشتن ، مرکز روان و مانند خدا است. ( کهن الگوی خدا) . 

بنا بر این ، یونگ جایگاه سلف را پدیده ای روانی در انسان میداند که شامل آگاهی و ناآگاهی و استعداد های بالقوه و بالذات میشود. سلف همه آن چیزهائی است که ما میدانیم و همه آنچیز هائی که در حال حاضر در ذهن ما راهی ندارند و همه آن چیزهائی که زمانی میدانسته ایم اما حالا فراموش کرده ایم و همه آن چیزهائی که با حواس مان ادراک میکنیم ولی در ذهن ثبت نمی شود و همه آن چیزهائی که غیر ارادی و بدون آنکه توجه کنیم ، حس اش میکنیم ، به آ ن فکر میکنیم و بخاطرش می آوریم ، می خواهیم اش و انجام اش میدهیم. همینطور همه چیزهائی که در ما در آینده شکل خواهند گرفت و همه آن چیز هائی که وارد آگاهی مان خواهند شد. بهترین حالتی که بشود سلف را مجسم است در حالت سیال بودن اش است . یگانه شدن و یکپارچه شدن با خویشتن یا سلف بعد از فائق آمدن به کشمکش های اضداد درونی و پر کردن شکاف میان آگاهی و ناگاهی و یافتن سن تز ، هدف غائی و نهائی ِ روانشناسی تحلیلی یونگ است. 

سلف در رویاهای ما ، داستانهای اسطوره ای و قصه ها بشکل فیگور های خارق العاده و یا نمادین آشکار میشود. مثل دایره ، صلیب ، مربع ، یک دایره با طرح صلیب در وسط آن و بازی نور و سایه . در رویاهای افراد مراجعین به مشاوره ، خویشتن یا سلف در نماد اتحاد روان با خدا ، به شکل ماری که چنبر زده ، یک دایره با یک نقطه در میان آن ، یک ماندالا ، یک صفحه گرد برای هدف تیر اندازی ، یک توپ ، یک کره ، یک میز گرد ، یک حوض ، یک میدان چهار گوش ، یک باغ با فواره ، یک زندان چهار گوش ، مردمی که دور یک میدان چهارگوش راه میروند ، یک مراسم و مناسک اسرار آمیز ، یک میدان خالی که در حال گردیدن است ، چهار کودک که یک کاسه را حمل میکنند ، یک میز با چهار تا صندلی ، یک تخم مرغ در میان یک دایره و یک سنگ قیمتی دیده شده است. 

معادل واژه خویشتن یا سلف در فرهنگ اسلامی بنا به قول ابن عربی ، کلمه "رب" است یعنی یک خدای متشخص و تابیده در روان منحصر بفرد هر انسانی.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 13:47  توسط   | 

کهن الگوی مادر

نسرین بیرق زاده




در تمام داستانهای اسطوره ای جهانی و قصه ها ، چهره های گوناگون کهن الگوی مادر و همچنین طبیعت دوگانه او ، مشاهده میشود . البته نظر به تعداد خدابانو های هر فرهنگ و جنبه های مختلف کهن الگوی مادر ، آشکار است که چهره ها و وجوه مادر اعظم بی شمار است. 

ارکی تایپ مادر درست مثل زمین ، هم پرورنده و هم بلعنده است و سرچشمه همه توسعه های روحی فرد بشمار می آید. کودک در سال های اولیه کاملا به مادر وابسته است,مادر برای او خود زندگی است, بعد ها فرد از او جدا می شود ولی , مادر همواره برای او »مامان« باقی می ماند.ممکن است مادرخوانده ها یا جایگزین های مادر یا حتی نهاد هایی که در مقام مادر عمل می کنند , نقش مهمی در زندگی او ایفا کنند,ولی انها چیزی نیستند جز دنباله ان زن انسانی که مادر اوست. 

" اریک نومن" در کتاب خود به نام " مادر اعظم و تحلیل آرکی تایپ مادر" تشریح چهار شکل قابل تفکیک مادر را میدهد: کاراکتر منفی استحاله ، مادر بد ، کاراکتر مثبت استحاله و مادر خوب. 

احتمالا بیشترین اندازه درک ما انسانها از آرکی تایپ ها، آرکی تایپ مادر و تصویر زنانگی است. آرکی تایپ مادر یک آرکی تایپ دوقطبی است : مادر اعظم که حاوی نیروی پرورش ، نگهداری و حمایت بی حد است و مادر بسیار بد ( ترسناک ، مهیب) که بیانگر ترس ، خفگی ، مرگ و گیرو گرفتاری است. بیشتر مردم هر دو گروه مادر و یا قیم و مراقب اولیه را تجربه کرده اند چه مثبت و چه منفی.

مادر اعظم- همان تصویر خدابانو در تمدن های کهن است که بخاطر قوه بارداری و قوت و غذا دهنده و نقش مقدس ای که ایفا میکرد می باشد. اریک نومن می گوید : فیگورهای مادر اعظم، تمثال ایزدبانوی آبستن است که مظهر کاراکتر پایه ای و بنیادی مادر و سمبل ارکی تایپ باروری ، پناه دهندگی ، حمایت و تغذیه و تقویت چه برای مردان و چه برای زنان در سراسر جهان است . 

مادر بد طینت یا مادر بلعنده - آرکی تایپ مادر بلعنده و وجه مخرب مادر بد طینت در تصویر ایزد بانوی هندی "کالی " دیده میشود . مادرانی که عصبانی مزاج و نمایشی هستند و اشیا خانه را درهنگام خشم پرت می کنند ، تجسم "کالی" و قوه مخرب او هستند. ایزدبانو کالی که هندیان به او "مامان کالی" میگویند ایزدبانوی سه گانه آفرینش ، نگهداری و ویرانی است و به او "مادر سیاه " نیز می گویند. ( کالی به زبان هندی به معنی سیاه است ) او آرکی تایپ بنیادی تولد-مرگ و یا گهواره و گور است که هم زندگی می بخشد و هم زندگی ر امی ستاند.

تصویر جادوگر ، اژدها ، جانواران بلعنده ، گور ، آب های عمیق ، مرگ ، کابوس و پریان افسونگر مرگ زا، از دیگر تصویرهای این آرکی تایپ هستند. 

در اینجا به چند چهره دیگر از آرکی تایپ مادر اشاره میکنم: 
مادر کودک صفت – 
این نوع از مادران بسیار معصوم و از حیث عاطفی به رشد نرسیده اند. چنین مادرانی بسیار حساس ، ناامن و و غیر قابل اتکاء هستند . این گونه مادران ، مادرانی است که پاگشائی نشده یعنی وارد کارزار تجربه نشده اند. اینان خود را مادرانی می بیند که نمیداند رل مادری خودش را چگونه ایفا کند. در موارد بسیار شخصیت چنین مادرانی غالبا توسعه نیافته و در نتیچه قادر نیستند که به فرزندانش شخصیت توسعه یافته بدهند . 

مادر در هم شکسته و فروریخته –
این گونه مادران هم مثل مادران کودک صفت ، حس "خود" را یافتن ندارند و شخصیت شان محکم نیست. اما تفاوتی که دارند این است که اگر مادران کودک صفت شخصیت توسعه نیافته دارند این گونه مادران آسیب دیدگی و زخم های عمیق روحی دارند. وقتی که مادر در هم می شکند بی تردید شخصیت او هم متلاشی میشود. احتمالا جنین مادری در کودکی یا نوجوانی تهدید روحی و یا جسمی شده است. چنین مادرانی قادر به نگهداری از فرزندان خود نخواهند بود و در بعضی موارد خودشان مانند بچه ها رفتار میکنند و چون روان شان منسجم نیست ، نمی توانند قد علم کنند و از خود دفاع کنند. چنین مادرانی غالبا افسرده ، مضطرب و آشفته هستند و احساساتشان در هم ریخته است . 

مادر خوب- 
مادران خوب که هویت شان با عنوان مادری تکمیل و سرشار است . همه حواس اش متوجه پرورش و مراقبت از فرزندانشان است.

بقیه مادران : 
این گونه مادران لیست مفصلی دارند: مادران بیقرار، مادرانی که زیادی در کار بچه هاشان دخالت میکنند، مادران منتقد، مادران سنتی ، مادرانی که حوصله 
مادری ندارند که بسیاری از این مفاهیم با لیست مادران بالا هم مرز میشوند.

عقده مادر - بی شک «عقده مادر » یکی از دشوارترین موردی است که هر فردی با ان روبه رو می شود.عقده مادر قابلیتی است واپسگرایانه (regressive( در فرد که می تواند سریع تر از هر عنصر دیگری در روان , زندگانی او را به تباهی بکشد.برای یک فرد تسلیم شدن به عقده مادر , یعنی شکست خوردن در نبرد زندگی.عقده مادر , یعنی ارزویفرد برای بازگشت دوباره{قعقرایی} به دوران کودکی و مورد مراقبت قرار گرفتن, یعنی به رخت خواب خزیدن و پتو را روی سر کشیدن به منظور طفره رفتناز برخی مسئولیت هایی که با انها روبرو ست. انگار که شخص از ترس رویارویی با مخاطرات (هیولا و شیاطین) به رحم مادر پناه می برد.در رحم مادر جنین هیچ گونه مسئولیتی ندارد.روبرو شدن با مخاطرات دنیای بیرون و جنگ با اژدها ,مسئولیت یک شخص دیگر است, وظیفه مادر است. 

عقده مادر -

یونگ زیر بنای عقده مادر را کهن الگوی مادر می داند و می گوید در دل هر عقده مادری, کهن الگوی مادر نهفته است.یعنی در پس تداعی های عاطفی که مرد یا زن با مادر شخصی خود می کند, از یک سو, یک تصویر جمعی از مورد تغذیه و مورد مراقبت قرار گرفتن (مادر مثبت) قرار دارد, و از سوی دیگر تملک از طریق بلعیدن(مادر منفی).

رجز خوانی و رفتار قلدر مابانه هر مرد جوانی , حاصل ترس او از جنگ اژدهای قریب الوقوعی است که در پیش اوست, اگر او فکر کند که این جنگ در بیرون انجام می شود و به طور مسخره ای با جار و جنجال می کوشد ان را در «بیرون» به دست اورد, باید بداند که نخست باید این نبرد را در «درون» فیصله دهد.اغلب جوان هایی که مرکب روانشناسانه خود را زین می کنند و با تهور به «بیرون» می تازند, شکست می خورند, زیرا در درون با اژدها تصویه حساب نکرده اند.


چنانچه هزاران تمهید بکار رود تا مرد بتواند تصویری از مردانگی را که وجود دارد, تقویت کند, هیچکدام جایگزین لحظه شگفت انگیزی که مرد جوان اژدهای خود را سربریده و از اشتیاق بازگشت به وابستگی دوران کودکی و مورد مراقبت قرار گرفتن توسط مادر دوری کند و به اصطلاح بند ناف را ببرد نمیشود .{همین قضیه در مورد زنان نیز صادق است , یعنی انها نیز به جای دستیابی به زنانگی واقعی, سعی می کنند این فقدان را با توسل به انواع لوازم زیبا سازی و مقبول خاطر دیگران بودن جبران کند}.احساسی که زن نسبت به بدن خود دارد, اعتماد به نفس, ذهنیت او نسبت به دنیا,ترس های عمده و احساس گناه های او, چگونگی ورود او به روابط عاشقانه و چگونگی عملکردش در این حوزه همه ی اینها , نشانه هایی از مادر او را در بر دارد.عقده مادر نقش عظیمی در هویت زن و عواطف جنسی او دارد(عمده موارد ذکر شده در مرد نیز به همین ترتیب صادق است


نبرد های هولناک درونی, امری کاملا زنانه و کشمکشی گیج کننده برای یک مرد است, و فقط با تعریف و تشخیص دقیق ان , ازادی فرد اغاز می شود.اغلب حال و هوای (mood9 تاریک یک مرد, عقده مادر اوست که به سطح امده است, این عقده به قدری قدرتمند است که یک مرد تنومند و قوی را که در هر میدان جنگ بیرونی,خود را کمی توانست حفظ کند , می تواند با یک mood از پای دراورد.

اصرار یک جوان بر ماجراجویی های خطرناک, همان عقده مادر اوست که با ظرافت تغییر قیافه داده است.ما با اجرای کارهای حیرت انگیز و اقدام به کارهای جنون امیز و مرگ اور قهرمان نمی شویم, مرد نمی شویم.شکست غایی از عقده مادر خودکشی است.

وقتی که مرد در زندگی شخصی خود جنگ اژدها را انجام داده و قدرت مردانگی خود را به دست اورده باشد- وه که این چه نبرد طولانی ای است!- انگاه می تواند به سفر بسیار خطرناک بازگشت به جایگاه مادران دست بزند و پیوند خود را با ان مرمت و اصلاح کند.این فقط برای فردی با استعداد ذاتی امکان پذیر است و تنها زمانی ممکن است که او برای تحمل این سفر خطرناک به قدر کافی قدرت مردانه و شفافیت کسب کرده باشد و این,مختص نوابغ است نه افراد معمولی.


ادینجر معتقد است در مردان همجنس گرا , تمام میل به جنس مخالف , به طور ناخوداگاه در ارتباط تنگاتنگ با مادر قرار گرفته است. ( دست کم حتی اگر همجنس گرائی ژنتیکی باشد ، باز می بینیم که مردان همجنس گرا معمولا با مادرشان رابطه بسیار نزدیکی دارند و خود را با او همسان پنداری میکنند ) . از انجا که در فرهنگ پدر سالارانه, بخش مردانه زن(انیموس) به شدت سرکوب می شود و اجازه رشد و تکامل به زن- و همینطور به مرد- داده نمی شود, این جنبه مردانه به ناخوداگاه رانده شده و چه بسا زن در چنگ این بخش تاریک و رشد نیافته خود اسیر میشود , در چنین شرایطی رفتر زن بسیار خشن, سرد و ضربه زننده خواهد بو, به ویژه در برابر مردهای ضعیف تر و پسر بچه ها. شاید زن، ناخوداگاه بخواهد انتقام کژرفتاری های دنیای پدرسالار را ااز پسر بچه کوچک خود بگیرد, بنابراین, مادری که زیر سلطه بخش مردانه ی خود قرار دارد, ممکن است انیموس نااگاه خود را متوجه پسرش کند و با سرکوب بخش مردانه پسر اجازه ندهد این الگو هرگز در پسر شکل بگیرد.


. منابع: 

Bolen, J. S.Goddesses in everywoman: A new psychology of women. 

Campbell, J. Thou art that: Transforming religious

Edinger, E. Ego and archetype: Individuation and the religious metaphor 
Eliade, M. (1991). Images and symbols: Studies in religious symbolis



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:23  توسط   | 

آنیما

ترجمه : نسرین بیرق زاده



در این قسمت بطور مقدماتی به کهن الگوی "آنیما " می پردازم 


واژه آنیما در زبان لاتین به هوا ، نفس و یا " اصل متحرک" معنی میشود. واژه های آنیمشن ( متحرک) و همینطور جانور ( Animal ) از ریشه های دیگر به معنی جانِ جانوری و یا" نفس" بکار برده میشود. همچنین " آنیمیسم" یا "جان گرایی " ، آیینی که به آن اعتقاد دارند که تمامی عناصر طبیعت دارای روح و جانند از همین کلمه مشتق می شود.

بنا به نظریه کارل یونگ ، روانشناس تحلیلی ، آرکی تایپ یا کهن الگوی آنیما، تجسم گرایش های روانی زنانه در قلمرو احساسی مرد است که متصل به ناآگاهی اوست. یعنی آنیما یک ساخته و پرداخته آگاهانه نیست بلکه از ناآگاهی می آید. به نظر یونگ، مرد اولین تصویری که از درون خود مشاهده می کند، تصویر همین زن درونی است، که بصورت اولین بعد از ابعاد درونی او در دسترس هشیاری قرار میگیرد. 

آنیما تشخص زنانگی و تمایلات درونی مرد و بازتاب احساسات و کیفیت مراقبت و پرورش دهندگی دیگران و قابلیت عاشق شدن و همینطور احساس او به طبیعت و از همه مهمتر رابطه او با نا آگاه خودش است . بخش منفی آنیما متغیر بودن حالات حسی ، احساسات بی پایه ، عشقی که مخرب و دردناک است و یا اضطراب و حسادت است.آنیما معمولا در رویاهای مرد بر او ظاهر میشود و در حالت منفی به شکل یک جادوگر و یا یک زن شیطانی شکل می گیرد. 

کاراکتریستیک آنیما در مرد ، معمولا توسط مادر او شکل و فرم پیدا میکند. اگر مادر ، در ذهن یک مرد تاثیر منفی گذاشته باشد ، آنیمای او هم خودش را به شکل یک انرژی افسرده و کچ خلق، احساس ناامنی ، احساس عدم اطمینان و زود رنجی خودش را نشان میدهد. 

آنیما ( مانند آنیموس) در چهار مرحله در روان مرد شکل می گیرد: 

مرحله اول ، حوا، زمین ، زن بیولوژیکی زنی که به مثابه مادر زاینده و یا موجودی صرفا برای آمیزش جنسی است. مردانی که نگاهشان به زنان فقط جنسی است مردانی هستند که در مرحله "حوا" مانده اند و به مراتب دیگر نرسیده اند. 

در مرحله دوم ، آنیما در قالب هلن و یا هیئت یک زن فرهیخته ، اهل شعر و ادب و فلسفه ظاهر میشود که جلوه و جاذبه زیبا شناختی با آن توام است . مرد نه تنها از مصاحبت با این آنیمای برون افکنده شده مسرور میشود بلکه از رابطه رمانتیک با او نیز لذت می برد. شاید بشود گیشاهای ژاپنی و یا زنان آزاد ونیزی در سالون های ادبی را در این مرحله مثال آورد.

در مرحله سوم -آنیما در حالت معنویت مطلق مثل مریم مقدس است که بخش تاریک ندارد و سراپا قدسی و معصوم است . این باکره ( بتول) بر روی سکوی بلندی ایستاده و مورد پرستش است. این آنیما چون سایه ندارد، از آنطرف در جهان بیرون سایه دار میشود و زنان دیگر "سایه" او میشوند . زنانی که مورد خشونت ، تجاوز ، اهانت و تحقیر مردان در اجتماع مرد سالارانه میشوند، در واقع بازتاب فرافکنی آنیما ی مقدس و بدون سایه هستند که ناگزیر به قبول ایفای رل" سایه آنیما" شده اند. در برخی جوامع افراطی این دوپارگی نگاه مرد به زن ( که زن یا مزدوج و یا باکره است و یا روسپی ) مشاهده میشود. در قرون وسطی و اوج گیری مذهب کاتولیک ، با پرستش بی حد مریم مقدس ، سوزانیدن زنان به عنوان جادوگر نمونه ای دیگر از این فرافکنی نااگاه دسته جمعی است . 

مرحله آخر مرحله سوفیا یا الهه خرد ، وقتی ظاهر میشود که مرد میداند چطور یک زن را عمیقا بفهمد و دوست داشته باشد . این مرحله حاکی از ژرفای ارتباط مرد با خرمندی و درک والای او از عشق و از زن است. سوفیا راهنمای مرد در توسعه روحی و فرآیند تفرد اوست و مرد را بسوی "خویشتن" رهنمون میشود.

آنیما، این بزرگ بانوی روح مرد در ناآگاه او ، قدرت اختیار سر خود دارد و نمیتواند نادیده گرفته شود. مردی که آنیما را در روان خود انکار میکند ( یعنی احساسات ظریف و شکننده روحی درون خود را انکار میکند ) ، آنیما را بر علیه خود خواهد شورانید. پس عدم ادای دین و توجه نکردن به آنیما ،به مثابه رد کردن ابعاد سرخوشی روحی در مرد است و وا پس زدن آنیما باعث خشم و عناد و سرکشی این نیروی روانی میشود و جنگ درونی آغاز میشود.

مردی که آنیما را می پذیرد و قبول اش میکند با وجه پر از هارمونی و متوازن و احساسات گرم او سرو کار دارد و عامل مهم آفرینش های هنری و روح مرد است. "الهام و جذبه كه تمایل با عالم متافیزیك است در واقع تماس با درون خود، یعنی همین آنیماست که از اعماق ناخودآگاه سخن می گوید. 

مردها باید بدانند که در زمانی که عاشق میشوند ، در واقع فرافکنی آنیمای درون خودشان بر روی آن زن ( زنان) را انجام میدهند و دشوار بشود تفاوت میان زن واقعی در جهان بیرونی و تصویر آنیمای درونی را تشخیص داد

یک مرد بدون آنکه با این زن درونی خود ارتباط سالمی داشته باشد در روابط بیرونی خود با زنان قادر به ادامه رابطه حقیقی و طولانی نخواهد بود. اگر مرد سرشت زنانه اش را سركوب كند و یا از سرِ تحقیر یا غفلت، خصوصیات زنانه اش را بىمقدار سازد و یا بالعكس، با تصویر مادینه اش همانند شود، خلاقیت و انسجام موجودیت اش را از دست مىدهد. آنیما، نقش واسط را براى ضمیر ناآگاه خلاّق دارد. 

مردانی که سخت در جستجوی زن ایده آل هستند و هر زنی را که می بینند برایشان کافی و تکمیل نیست ، در واقع با مشکل اصلی خود یعنی عدم ارتباط سالم با آنیما روبرو هستند.هر چه که یک مرد دورتر از این زن درونی خودش باشد ، ریسک و خطر آسیب های روحی به خود و دیگران بیشتر است.

منابع :- Jung- The Archetypes of the Collective Unconscious

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:24  توسط   | 

آنیما و آنیموس - نفس و عقل در نظریه حکیمان مسلمان





نوشته : نسرین بیرق زاده

این بخش کوچکی از مقاله ای طولانی است که بصورت فشرده و کوتاه به فارسی مکالمه ای و ساده ترجمه کرده ام ودر اینجا پست میکنم شاید دوستان علاقمند استفاده کنند و بی ارتباط با تئوری روانشناسانه یونگ نباشد . بهرحال مقابله و بررسی این شباهت ها برای کسانی که به حکمت اسلامی نیز علاقمندند خالی از لطف نیست . منابع در زیر ذکر شده و توجه خوانندگان علاقمند به این موضوع را به ارجاع به منابع اصلی جلب میکنم

از میان نامهای زیبای خداوند ، نامهائی هستند که اصل مردانه را بیان می کنند و نام هائی که اصل زنانه را. مثلا رحمان ( اصل مردانه ) و رحیم، اصل زنانه را بیان میکند. ( کلمه رحیم ازریشه رحم یا زهدان می آید). 
در پست های پیشین، در نظریه کارل یونگ ، آنیموس( روان مردانه در زن ) را نفخه الهی- و آنیما ( روان زنانه در مرد ) را نفس و جان ِ جانوری- خواندیم. 

شرایط طبیعی جان یا نفس، اثر پذیری و دریافت نور از طرف روان ( عقل نورانی ) است. اگر روان، نورش را از خداوند می گیرد، جان ، نورش را از روان می ستاند.( همانطور که خورشید نورش را از ازل ، و ماه هم نورش را از خورشید می ستاند.) به این گونه است که جان نورانی میشود و معنویت می یابد و از جهان تاریکی بسوی جهان روشنائی رهنمون میشود. 

اما وقتی که تمایل نفس یا جان بسوی تاریکی و عالم پائین است ، آنوقت جان یا نفس ، توانائی گرفتن نور از روان را از دست میدهد و اختیار سر خود میشود و به این شکل، " نفس سرکش" لقب می گیرد. 

حدیث ای که میگوید " زن را باید به پشت سر خود نگاه دارید" حکایت از همین نفس سرکش است که باید توسط روان ( عقل نورانی ) بر او غالب شد و آن را به این شکل منور کرد. در واقع اینجا تاکید بر سر تبدیل جان به نور و برآوردن بخش مثبت و زنانه جان است. ( نا گفته نماند که مردان جوامع سنتی که این جمله را تحت اللفظی برداشت میکنند، گمان میکنند که منظور این بوده که مرد باید در جلوی همسرش در خیابان راه برود و زن از پشت سر حرکت کنند ، که این با فهم مشترک مغایر است ، چون این مرد اگر رل محافظ و مراقب زن را در خارج از خانه دارد چنانجه نخواهد شانه به شانه او راه برود پس باید پشتیبان او باشد و از پشت زن راه برود و همه زوایا را مراقب باشد تا از هیچ جانبی به زن آسیبی نرسد. 

نفس با آنکه طبیعت اش زنانه است ، اما دوگونه عملکرد دارد : اثر گذار و اثر پذیر ( یانگ و یین) بخش مثبت و مردانه -یانگ - جان( یا نفس) در صورت دریافت نور ، عملکرد اش سخاوت و بخشش ، شرف و کرامت است . بخش یانگ جان، در صورتی که نور را از روان ( عقل نورانی) دریافت نکند ، این صفات مردانه را را باژگون کرده و بشکل تاریک اش نمایش میدهد که خودمحوری ، گستاخی و شرارت و خشونت و سبعیت است. یعنی اینها صفات مردانه در یک نفس (یا جان) تاریک هستند. جان باید بتواند صفات مردانه منفی خودش را تبدیل به صفات مردانه مثبت بکند که آن تنها از طریق نور عقل ( یا روان ) ممکن است. 

بخش مثبت و زنانه جان (یا نفس) ، رحمت ، مهربانی ، دل سپردگی ، آرامش ، متانت و تسلیم است. کسانی که میخواهند مسلمان باشند یعنی دین شان دین اسلام است، نفس ( جان ) آنها باید از طریق بخش زنانه اش ، یعنی تسلیم کردن و واگذاری عمل کند. 

بخش منفی و زنانه جان ( یا نفس ) حسادت ، طمع و حیله گری است .

پس برای یک مرد، رفتن به سوی وجه مثبت زنانگی و برای زن، هدف غائی رفتن به سوی وجه مثبت مردانگی ( توسط دریافت نور عقل ) است. 

در این نگرش ، فرد به رسائی و پختگی روحی رسیده، فردی است که تحت فرمان روان ( عقل نورانی) اش، بر صفات منفی جان ( نفس) اش حاکم و مسلط است .میخواهد این انسان زن باشد یا مرد. هر دو شامل این حکم میشوند. 


منابع : The Tao of Islam: a sourcebook on gender relationships in Islamic thought By Sachiko Murata

The Vision of Islam: Reflecting the Hadith of Gabriel (St. Paul: Paragon House, 1994), co-authored by William C. Chittick and Sachiko Murata.

Mujeres de Luz" Avila, Spain, and subsequently published in Spanish as "La luz de la mujer: el principio femenino en el sufismo. ' Translated by J. K. Calderón. Mujeres de luz. Edited by Pablo Beneito.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:24  توسط   | 

Anima & Animus / آنیما و آنیموس





ترجمه : نسرین بیرق زاده

آنیما و آنیموس - بخش اول آنیموس ( روان فعال و مردانه در زن ) Anima & Animus 

قبل از ادامه تحلیل قصه ایرانی " ماه پیشونی"، نخست آرکی تایپ ای که وجه فعال ، اثر گذار و مردانه در روان زن است و "آنیموس " نام دارد را بررسی میکنیم.لازم به توضیح است که این نوشتار غیر تخصصی ، ساده و مقدماتی است و صرفا جنبه اطلاعات عمومی دارد دوستانی که به این مبحث علاقمندند میتوانند منابع علمی- تخصصی فراوانی که در این زمینه نوشته شده است را مطالعه بفرمایند.

بنا به نظریه کارل یونگ روانشناس تحلیلی سوئیسی ،یکی از آرکی تایپ های اعظم در ناآگاه زن شامل یک پیکره ( فیگور) جنس مخالف است که یونگ به آن ، آنیموس نام می نهد.

آنیموس به معنای روان اثر گذار مردانه Spirit است. قدرت و اراده و همت باطنی از دیگر معانی این کلمه است . اما همین ریشه لغوی در وجه منفی، به واژه هائی مثل تحربک و دشمنیanimosity مربوط میشود . ( آنیموسیتی ) در زبان انگلیسی یعنی حالت پرخاشچوئی ، حمله ، دشمنی آشکار و شرارت است. 

بنابراین یک زن باید مراقب و آگاه باشد و بداند که با چهره منفی ( آنیموس) در ارتباط است و یا با وجه مثبت او. بطور کلی صفات سازنده آنیموس( روان مردانه در زن ) عبارتند از : 

پا در پیش گذاشتن ، شروع به کاری کردن ، همت کردن
شهامت و شجاعت
دست و دلبازی ، سخاوت ، مناعت طبع ( به زبان خیلی عامیانه لوطی گری :-)
نگاه عینی به مسائل داشتن
تتبع ، تحقیق ، پژوهش ،سنجش ، قضاوت و ارزیابی مسائل با عقل 
حکمت و معرفت و معنویت 


و صفات منفی و مخرب آنیموس: 
وحشیگری ، بیرحمی، رقابت و مسابقه گذاشتن
اظهار نظرهای بی پشتوانه ، پافشاری برعقیده نادرست
گستاخی، تکبر ، متلک گفتن ، تحقیر وحرفهای نیش دار زدن
وعده های تو خالی و حرفهای تهی از معنی
کله شقی ، لجبازی ، ایده های شیطانی و پلید


آنیموس در پروسه تفرد یونگی ، چهار لایه دارد: 

1- در لایه اول ، آنیموس در رویا ها و فانتزی ها به شکل مردی جوان ، خوش اندام و زیبا رخ می نماید. آن مرد مانند مدل های عکاسی و هنرپیشه های خوش سیمای سینما است.

2- در مرحله بعدی ، آنیموس به زن کمک میکند که اراده و عزم پیدا کند . مستقل بشود و ظرفیت طرح و انجام کارها و مدیریت آنها را بعهده بگیرد. این همان مرد نامرئی است که پشت سر هر زن موفق در شغل اجتماعی است!

3- آنیموس در این مرحله ، سخن گوئی ، نویسندگی ، خرد ورزی ، علم ، تفکر ، تعمق ، حکمت ، فلسفه و علوم معقول و منقول را به زن می آموزاند. او ممکن است در رویاهای زن بشکل یک پروفسوردانشگاه ، فیلسوف و بطور کلی مردی برجسته ، عالم و متفکر ظاهر بشود.

4- در مرحله چهارم ، آنیموس ظهور و طلیعه معنا داری در روان زن است. همانطور که در روان مرد آنیما تبدیل به سوفیا الهه خرد و حکمت میشود ، در روان زن هم آنیموس تبدیل به هرمس پیام آور خدایان و میانجی میان عالم غیب و عالم حس میشود. در رویاها ی زن ، این آنیموس بشکل مرد روحانی ، حکیم الهی و یا یک راهنمای بزرگ ظاهر میشود.این آنیموس همچون پیر خرد، کارش این است که زن را به تعالی و تمامیت خود راهنمائی کند.

ارتباط با مرد درون برای یک زن آسان نیست. آنیموس آرکی تایپ پیچیده ای است و گاهی آزمایش های دشوار ، رنج ها و مرارت های بسیاری را از زن می طلبد تا سرانجام در او با روشنائی طلیعه کند و ارتباط سالم و حقیقی خود را با او برقرار کند. معمولا آنیموس نقش خود را در پدر و یا مراقب و یا معلم مرد در کودکی و نوجوانی دختر نشان میدهد. 

فون فرانتس میگوید اگر زن بداند که آنیموس در روان او چیست و با او چه میکند ، و اگر آن زن به جای آنکه تسخیر آنیموس خود بشود ، با واقعیت های زندگی روبرو بشود آنوقت این مرد درون، تبدیل به یک رفیق و یک دوست معنوی درونی میشود و آن زن از او بهره های فراوان می برد. 
پس برای آنکه زنی با آنیموس در روان خود آشناتر و نزدیک تر بشود باید دائما عقاید شخصی و نظریات خودش را بررسی کند ، تفتیش کند و مراقب باشد که این عقاید حربه ای برای حمله به دیگران نباشد. کلید این کار این است که زن باید تقدس و راستی در باور های خودش را بداند یعنی اینکه این عقاید باید حقیقتا مال خود او باشند و نه یک چیز کسب شده از جائی دیگر به منظور خودنمائی او . در آ ن شرایط است که زن میتواند به خلاقیت های هنری ، حکمت و فهم باطنی دست پیدا کند و نه عقیده پراکنی ها ی آنیموسی ! زن باید بررسی کند و ببیند که ایده های او که با آن همه قاطعیت بیان میکند محصول عقده های شخصی و ایده هائی که محصول فعالیت های اختیار سرخود ِ ناآگاه او هستند و یا افکار حقیقی او . 

پس همانطور که اشاره شد ، آنیموس منفی ، در زن شبیه به ناآگاه او است که در عقیده های جزمی و تحکم های زنانه ، اظهار فضل های بیجا ، فکر های از پیش پرداخته غیر قابل انعطاف و ادای دانستن حقیقت است. زنانی که به اصطلاح آنیموس زده و یا " تسخیر شده آنیموس" هستند ، فاقد شوخ طبعی ، لطافت و ظرافت ، و فاقد وقار زنانه و نرمی و ملایمت و بردباری در گفتارشان هستند . آنها دائما در صدد پیدا کردن موقعیت و فرصتی هستند که بتوانند به دیگران قلدری ، تحکم ، پرخاش ، فحاشی و انتقاد و حمله کنند. فون فرانتس میگوید که زن آنیموس زده رابطه عمیق و حقیقی با یک مرد را بر نمی تابد و معمولا تنهاست حتی اگر روابط خصوصی زیادی داشته باشد. 

از طرف دیگر ، فقدان فعالیت آنیموس در زن ، باعث سستی ،زبونی و خواری ، نداشتن حرمت نفس ، بی ارادگی ، وابستگی مفرط و ترس از استقلال ، آلت دست قرار گرفتن توسط دیگران و نداشتن شخصیت محکم و سالم است .

هر کدام جنبه های مثبت و منفی آنیموس میتواند در یک مرد دیگر فرافکنی بشود. زن ممکن در فرافکنی مثبت ، عاشق مردی بشود که همه ویژگی های آنیموس مثبت خود را دارد و یا در فرافکنی منفی ، همه ویژگی های منفی آنیموس خود را در آ ن مرد ببیند. 



منابع: 
Jung , Anima and Animus," CW 7
-Animus and Anima in Fairy Tales (Studies in Jungian Psychology
Marie-Louise Von Franz

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 4:1  توسط   | 

آنیما / آنیموس


آنیما عبارتست از ته نشست همۀ تجارب از زن در میراث روانی یک مرد،آنیموس عبارتست از ته نشست همۀ تجارب از مرد در میراث روانی یک زن . این امر توسط صاحب نظران فراوان عنوان شده است که بشر،یک موجود دو جنسی است و یک مرد دارای عنصر مکمل زنانه و یک زن دارای عنصر مکمل مردانه است. 

چینی های تائوئیست از "ین" و "ینگ"صحبت می کنند یعنی جنبه های زنانه و مردانه شخصیت انسان. هر چند این نکته در ابتدا عجیب به نظر می رسد ولی یافتن خصوصیات زنانه و مردانه در شخصی از یک جنس واحد تجربه و استنباط بالنسبه شایع و مشترکی است. یونگ در کتاب "دو رساله دربارۀ روان شناسی تحلیلی "می نویسد تصویر قوی زن به صورت یک نمودگار باستانی در ناخودآگاه جمعی مرد وجود دارد که وی به کمک آن طبیعت زن رادر می یابد. ـ

نمودگار باستانی زن ناشی از تجربه و استنباط باستانی مرد از زن است و به هیچ وجه منش واقعی زن مشخص و متمایزی را نمی نمایاند. این تصویر در طول زندگی مرد از طریق تماسهای واقعی که با زنان دارد ، خود آگاه و قابل لمس می شود.

نخستین و مهمترین تجربه یک مرد نسبت به زن به وسیله ارتباط با مادر حاصل می شود. تجربه و استنباط کودک از مادر خویش یک ویژگی ذهنی دارد زیرا تنها بر پایۀ چگونگی رفتار مادر نیست بلکه کیفیت احساس کودک از رفتار مادر خود حائز اهمیت است. 

تصویر مادرانه ای که هر کودک در ذهن خویش پدید می آورد ،تصویر دقیق مادرش نیست! بلکه بر پایۀ آمادگی و زمینه کودک برای ایجاد تصویر یک زن ، یعنی آنیما شکل گرفته است. طبق نظر یونگ اصل زنانه شامل ظرفیت هایی برای پرستاری ، احساسات ، هنر،یگانگی با طبیعت است.آنیموس در زن،المثنای آنیما در مرد است که از سه ریشه منشعب شده است:

الف -تصویر قوی از مرد در ناخودآگاه جمعی که زن به ارث می برد

ب- تجربه خاص زن از مردانگی، که از تماسهایی که درطول زندگی خویش با مردان داشته است حاصل می شود

ج- زمینۀ پنهانی مردانه در خود او



اصل مردانه شامل اندیشۀ منطقی ، ابراز وجود قهرمانانه و پیروزی بر طبیعت است. عنصر مردانه در زن باعث می شود در مواقع ضروری بتواند عهده دار اموری شود که ویژه مردان تلقی می گردد. پدر نخستین ناقل تصویر آنیموس برای دختر بچه است. همۀ ما از نظر زیست شناختی به میزان چشمگیری ظرفیت های جنس دیگر را داریم. 

هنگامی که انیما و انیموس در وهم ها و رویاها ظاهر میشوند نشان دهنده فرصت و مجال برای فهم چیزی هستند که تا کنون ناخودآگاه بوده است! 
این دو هیچگاه بطور کامل جزء خودآگاهی نمی شوند و همیشه بخشی از آنها پوشیده در لفافه ای از رموز و اسرار در ناخودآگاه جمعی ، پنهان می ماند!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:7  توسط   | 

نماد‌ ـ روان (آنیما و آنیموس)

نوشته : آزاده مدنی

بخش ديگري از روان انسان را نماد روان (يا عنصر مادينه در روان مردان و عنصر نرينه در روان زنان) تشكيل مي‌دهد.
عنصر مادينه در تجسم تمامي گرايش‌هاي رواني زنانه در روح مردان است. دسته‌اي از اين گرايشات عبارتند از: احساسات، خلق و خوي‌هاي مبهم، كشف و شهودهاي پيامبرگونه، حساسيت‌هاي دور از منطق، عشق‌هاي شخصي و ... .
يكي از بهره‌هاي مهمي كه عنصر مادينه در روان مردان دارد، همان بحث الهام است كه در نهايت آثار هنري محصولي از آن است. روان انگاره يا همان نماد ـ روان، همواره بر شخصي با جنسيت مخالف ظهور مي‌يابد. روان‌انگاره بيشتر در رؤياها، افسانه‌ها و تخيلات ظاهر مي‌شود، اما گاهي هم رويكردي برون‌افكنانه دارد. آنيما يا روان‌انگاره زنانه در مردان در اشكال گوناگون و دوره‌هاي مختلف تجلي مي‌يابد و هميشه ماهيت مرموز و جذاب عشق (eros) را مطرح مي‌كند. اگر شخص با آنيماي خود دچار همانندسازي شود به اختلاط رواني، شامل هم‌جنس‌خواهي يا تقليد از جنس مخالف منجر مي‌شود. 
آنيما در روان مردان چهار مرحله دارد:
1-‌ اولين مرحله آن كاملاً غريزي و زيستي است كه با اسطوره حوا نمادين مي‌شود.
2-‌ دومين مرحله كه داستان هلن در فاوست يكي از تجليات آن است، زيبايي افسانه‌اي و جذابيت شخصيت است كه اما هنوز در آن جنبه‌هايي از روابط جنسي مطرح مي‌باشد.
3-‌ در سومين مرحله eros يا عشق به مقام پارسايي روح بالا مي‌رود، كه كهن الگو و نماد آن مريم مقدس است.
4-‌ در آخرين مرحله بالاتر از پارسايي و خلوص، خرد مطرح مي‌شود. اين مرحله را مي‌توان در تصاوير موناليزا يا كهن‌الگوي شخصيت آتنا بازيافت.
مهم‌ترين بخش روان به هنگام خلق اثر هنري روان‌انگاره است. تجسم روان‌انگاره نرينه در (آنيموس) ناخودآگاه زنان همانند معادل مردانه‌اش آنيما تجليات مثبت و منفي دارد. اما اين عنصر به ندرت در زنان با تخيلات جنسي همراه است و بيشتر به صورت اعتقادات نهفته مقدس در روان زنان آشكار مي‌گردد. اين عنصر برعكس اين‌كه در مردان به صورت فردي ظاهر مي‌شود، در زنان بيشتر به صورت چند شخصيت نشان‌داده مي‌شود، كه ناشي از عملكرد متضاد خودآگاه و ناخودآگاه است.

 (عملكرد خودآگاه مردان چند همسري و زنان تك همسري است به همين علت در ناخودآگاه اين وضعيت معكوس مي‌شود.) آنيموس در زنان نيز مانند مردان چهار مرحله دارد:
1-‌ نخست به صورت نيروهاي جسماني ظاهر مي‌شود.
2-‌ مرحله بعد داراي قوة برنامه‌ريزي و تفكر مي‌باشد.
3-‌ در سومين مرحله در قالب گفتار و با چهره استاد يا مرد مقدس ظهور مي‌يابد.
4-‌ تجسم مرحله چهارم انديشه است. اين مرحله به زن در دست‌يافتن به تجارب مذهبي ياري‌رسانده و تحولات روحي و تكامل او را در مسير تماميت سبب مي‌گردد.
براي دست‌يافتن به فرديت كامل توجه دقيق به نحوة برخورد با روان‌انگاره لازم و ضروري است. شخص براي دستيابي به كمال، به نظر يونگ، بايد كه به دنبال‌ يافتن روان‌انگاره(نماد ـ روان) در درون خود باشد و آن صفات و خصوصيات را در جنس مخالف جستجو نكند. در حقيقت كمال جزئي از وجود آدمي است و از درون او سرچشمه مي‌گيرد و شخص ديگر نمي‌تواند حصول تماميت را در فرد تضمين كند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:4  توسط   | 

صور مثالي در فلسفه

نوشته : آزاده مدنی


بحث صور مثالي در فلسفه، با آراء افلاطون آغاز مي‌شود. افلاطون معتقد بود كه يادگرفتن به معني تذكر يا به يادآوردن است؛ يعني در واقع او مي‌گفت كه وقتي انسان چيزي را مي‌آموزد، در حقيقت معرفتي را كه پيش از تولد داشته، از ذهن خود استخراج مي‌كند. اين تعبير نزديك به بحثي است كه بعدها كانت از آن به عنوان تصورات لدني و مقولات دوازده‌گانه آن نام ‌برد. اينكه در آراء افلاطون شناخت و معرفت امري ذاتي نفس است، منجر به نظريه مْثُل مي‌شود. آنگاه او بهره‌هاي ما را از مْثُل يا ايده با مثالي زيبا در جمهور بيان مي‌كند. افلاطون غاري را مثال مي‌زند و جهان را به منزلة آن غار مي‌داند كه جمعي در آن اسيرند و پشت به دهانة غار داشته و دست و پايشان بسته است. اين اسرا از بيرون غار خبري ندارند و آنچه مي‌گذرد را نمي‌شناسند. كساني كه با خود اشيائي دارند، از روبروي آنها عبور مي‌كنند و آنها تنها سايه‌شان را بر ديواره غار مي‌بينند. اينان چون غير سايه‌ها چيزي نمي‌بينند، سايه‌ها را حقيقت تصور مي‌كنند. از نظر افلاطون براي كشف حقيقت بايد نور آفتاب را ديد، هرچند ديدن آن براي اسراي غار سهل و آسان نباشد، زيرا كه معرفت در شعلة آتش غار حاصل نمي‌شود. از نظر او صور مثالي همان حقايق هستند كه بايد آنها را در تابش آفتاب مشاهده كرد. او از زبان سقراط چنين مي‌گويد:
«اگر زندان غار را با عالم ديدني‌ها، و پرتو آتشي كه به درون غار مي‌تابد با نيروي خورشيد تطبيق كني، و بيرون‌شدن از غار و تماشاي اشياء گوناگون در روي زمين را سيرو صعود روح آدمي به عالم شناسايي بداني، در اين صورت عقيدة مرا، كه به شنيدنش آن همه اشتياق داشتي، درست دريافته‌اي. خدا مي‌داند كه عقيدة من با حقيقت مطابق است يا نه. به هر حال من بر آنم كه آنچه آدمي را در عالم شناختني‌ها،؛ در پايان كار و پس از تحمل رنج‌هاي بيكران درمي‌يابد، ايدة خوب است. ولي آدمي همين‌كه به ديدار آن نائل شد ناچار تعيين حاصل مي‌كند كه در همة جهان هر خوبي و زيبايي ناشي از اوست، در عالم ديدني ما روشنائي و خداي روشنائي را آفريده است، و در عالم شناختني‌ها خود او اصل نخستين و حكمران مطلق است، و حقيقت و خرد هر دو آثار او هستند.» 
همين معني به ديگر بيان در آثار فيلون وجود دارند. او مْثُل افلاطوني يا فرشتگان را واسطة خداوند براي آفرينش جهان و شكل‌دادن به ماده و حركت مي‌داند و معتقد است كه اين موجودات جز در انديشه خداوند وجود ندارند و با اجتماع اين انديشه‌ها لوگوس ايجاد مي‌شود؛ كه لوگوس همان آفريننده و مدير جهان است.
آگوستين نيز مانند فيلون يهودي جايگاه صور افلاطوني را ذهن خداوند مي‌داند. البته او معتقد است كه كليات در ذهن خداوند وجودي واقعي دارند و هرگونه معرفتي حتي معرفت حسي، متضمن نوعي آگاهي به خداوند است. همان‌طور كه پيش‌تر نيز اشاره شد اين مفاهيم در حكمت و عرفان اسلامي نيز حضور دارند. تنها در فلسفه اسلامي به اين مفاهيم كمي ديرتر پرداخته مي‌شود؛ زيرا كه حكمت اسلامي به عكس حكمت مسيحي كه افلاطون را مبنا قرار مي‌دهد، با آراء ارسطو آغاز مي‌شود و توجه جدي‌تر به افلاطون از مكتب و فلسفه اشراق به بعد صورت مي‌گيرد. صور معلقه يا به معناي تحت‌الفظي صورت‌هاي واژگونه سهروردي در واقع شباهت‌هاي بسياري با ايده يا صورت‌هاي مثالي افلاطون دارد، هرچند سهروردي تفاوت‌هايي جزئي نيز براي صور معلقه خود با صور مثالي افلاطون قائل شده است. چنانكه مي‌گويد:
«اين صور معلقه، همان مثل افلاطوني نيست، زيرا مثل افلاطوني نوري است و در جهان انوار عقليه ثابت؛ ولي اين‌ها صوري هستند كه در عالم اشباح مجرد، معلقند. بعضي از آنها ظلماني و بعضي مستنيرند.» 
در واقع به زبان ساده‌تر سهروردي به عكس افلاطون براي صور معلقه خود ثنويت قائل شده است. اما يكي از مهم‌ترين مفاهيمي‌كه در عرفان نظري اسلامي وجود دارد و شباهت بسيار نيز به آركي تايپ داراست، مفهوم اعيان ثابته مي‌باشد.
و اما اعيان ثابته ...
به زبان اهل عرفان و حكمت تعين و صدور اسماء در مقام واحديت را اعيان ثابته گويند. پس حق تعالي به حسب ذات وحدت دارد و از جهت وجود بسط‌يافته و ظهور فعلي به واسطة اعيان ثابته در قالب كثرات متجلي مي‌شود. 
دلي كز معرفت نور صفا ديد
به هر چيزي كه ديد اول خدا ديد
همه عالم ز نور اوست پيدا
كجـا او گردد از عــالم هـويدا

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 18:51  توسط   | 

الگوی قهرمان




http://2.bp.blogspot.com/_wTwR1tM0upw/SWfr1-0p0tI/AAAAAAAABjo/T0Cjdx-w2bk/s400/Rostam+o+Sohrab.jpg


کهن الگو های اسطوره شناختی الف:الگوی جنوسیس(نیز به نام کهن الگوی آفرینش شناخته می شود) ب:الگوی باروری یا سیکل باروری ج:الگوی نجات یا رستگاری د:الگوی قهرمان

کهن الگوی چهارم... قهرمان شاید نام آشنا ترین و ملموس ترین کهن الگو بین دیگران است، البته در همه جا دیده می شود. هر داستانی برای خودش قهرمانی دارد. مخصوصا در دوران ما که در آن شاهد نزول اسطورها هستیم بررسی این الگو شکل حیاتی تری به خود می گیرد... مخصوصا در همین دوران الزام وجود قهرمان برای شکل گیری داستان بر محور وجود اوست که هر چه بیشتر موجبات سقوط آن را فراهم می آورد. داستان ها از روند ماجرا محوری خارج شده به قهرمان محوری روی می آورند. در این مقاله سعی شده به شکل نیمه طبقه بندی به بررسی عناصر کلیدی شکل گیری قهرمانان پرداخته شود و به تعدادی از نمونه های شاخص در ضمینه ی این الگو پرداخته شده. سپس به مقوله ی مدرن و حساس نزول اسطوره ی قهرمانی می پردازیم و قهرمانان امروز و دیروز را در ارانای تفکر مصاف می دهیم. ۱. کلید ها قهرمانان چگونه ساخته می شوند. در حقیقت چطور متولد شده و در تاریخ جاودانه می شوند؟ عوامل مختلفی باید دست به دست هم دهند تا شخصیتی چون پرسیوس قاتل گورگونایت را بسازد. این عوامل، حضور یا غیابشان، کم و کیف شان و حدود و مرزهایشان پیش از هر چیز به میزان پیشرفتگی داستان باز می گردد. مردم باستان...پدران ما...در دنیایی ساده تر از دنیای امروز ما زندگی می کردند. بی شک الگوی قهرمان دیروز بارها ساده تر از چیزی است که امروز با آن رو به رو هستیم. برای مطالعه ی هر چه دقیق تر این عوامل کلیدی سازنده بد نیست افسانه ی پرسیوس را از نزدیک بررسی کنیم. آکریسیوس شاه از پیشگویی می شنود که نوه اش وقتی بزرگ شود او را خواهد کشت.

پس او دانائه، دخترش را، سیاهچال زندانی می کند تا از آبستن شدن احتمالی او جلو گیری کند. ولی زئوس در سیاهچال بر دختر ظاهر شده او را صاحب پسری به نام پرسیوس می کند. چون شاه خبردار می شود مادر و پسر را در درون صندوقی به دریا می اندازد. البته به مدد زئوس پولیدکتس که حاکم جزیره ایست که ایشان در آن به ساحل می رسند...نجاتشان می دهد. زمان می گذرد و پسر بزرگ می شود و بین او و پولیدکتس در گیری هایی به وجود می آید. حاکم که با وجود پسر نمی تواند به مادر دسترسی یابد، پرسیوس را به ماموریت خطیر کشتن مدوسا که یک گورگون است می فرستد، هیولایی که می تواند با یک نگاه ساده هر کسی را تبدیل به سنگ کند. پرسیوس موفق شده سر گورگون را از تن جدا می کند و در راه بازگشت هم دختری زیبا به نام اندرومدا را از چنگ هیولای دریایی آزاد می کند.

او به نزد مادرش باز می گردد و حاکم ظالم را توسط سر قطع شده ی مدوسا به سنگ تبدیل می کند و با اندرومدا ازدواج می کند. او بلاخره پدربزرگش را به طور اتفاقی در مسابقات عمومی پرتاب دیسک می کشد... همانطور که می بینید داستانی پخته و کامل با درونمایه ای پسندیده در نزد اکثر اقوام و در عین حال ساده و بدون آرایش های اغراق آمیز. بی شک گورگون موجودیست خیالی و هیولای دریایی نیز. این پرهیز از اغراق نه به ژانر که به محور چرخش باز می گردد. ما در جهان کنش و واکنش زندگی می کنیم و تقریبا هر تفکری که شکل کلام می گیرد، چون میتوس(افسانه) یا لوگوس(پیام اصلی هر سخن) شد چنانچه زاده ی تفکری جمعی یا دست کم ذهنی سلیم باشد، به ناچار از قاعده ی معروف عمل و عکس العمل پیروی می کند. به دیگر سخن عمل در سطح تماس به عکس العمل منتج می شود. این سطح تماس را باید هدف دانست. در حقیقت پرسیوس در راه کشتن مدوساست که به پرسیوس تبدیل می شود. و چون هر عملی عکس العملی دارد...دشمن اصلی او پلیدکتس نیز کشته می شود. این الگو در رابطه با آکریسیوس و پلیدکتس هم صادق است. این هر دو به واسطه ی اعمال و نیات شیطانی شان علیه دانائه و فرزندش به سرنوشت شومی دچار می شوند. پس پر واضح است که اولین قدم به سوی خلق یک قهرمان، هدفی قهرمانانه است. این هدف را می توان در اسطوره ی نجات دید و عبور از انفعال به سمت پویش. گاه چرخه را جان می بخشد چون ماجرای شوالیه پرسیوال و جام مقدس.

در جای دیگر داستان ادغام و تکامل است که با آن رو به رو هستیم چون تلاش هرکیلیس برای رسیدن به محبوبش مگارا. و در بخش عمده ی داستان های شامل الگوی قهرمان ما با تضاد رو به رو هستیم. یعنی عرصه ای که در آن ضد قهرمان نقش معمار اصلی را بازی می کند. از این رو قهرمانان و محیط اطرافشان...دلیل وجودشان پایه ای ترین بخش اسطوره هستند. مردوک قهرمان داستان آفرینش و عیسی، قهرمان بلا منازع عرصه ی آرماگدون است. راهب جوان معبد نمی در شاخه ی طلایی جی جی فریزر نیز قهرمانی است که سطح تماس او تداوم چرخه و واکنش به کشتن راهب پیر، باروری و محصول بهتر است. پس قهرمانان مدام در حال وجود اند و متناسب با هدف رو به رو شکل می گیرند.

مردوک خدای جوان را بیشتر شریف و خیر می بینیم و آن را در تناسب با نقش آفریدگاری اش خواهیم یافت. در جایی که ثور بی باک ترین خدایان است چون در برابر فنریر یعنی گرگ آخرالزمان قرار دارد. و در اساطیر باستان کمتر فرآیندی واژگونه را شاهد هستیم که در آن شخصیتی قبلا ایجاد شود و بعد ماجرا ها بر محور او شکل گیرند. با برگشتی به سخن معروف الیاده نیز این موضوع قابل اثبات است. امر مقدس از امر کفرآمیز ساخته می شود نه بر عکس. و اگر چون تی اس الیوت به موضوع نگاه کنیم لاجرم باید هدف را یک جور بی نظمی و امر کفرآمیز در نظر گرفت و قهرمان را ناظم این هرج و مرج و امر مقدس که گاه چون پرسیوال عدن را باز می گرداند و گاه چون اراگورن اورشلیم جدید را. و یا فئانوری که هادی بلریاند یا همان عرض موعود است. ولی از پیش در کهن الگوی سوم آمد که درک دلیل انتخاب بر همه چیز مقدم است.

در اسنای داستان و در لبه ی پرتگاه سرنوشت این سرآینده است که در حال مدلول کردن انسان است که گاهی رستم وار و بی نقص و گاهی اودیپ گونه است و از بنیاد شنیع. در حقیقت کهن الگوی چهارم قبل از هر چیز ثبت گونه ی انسان با تمامی جوانب و زوایاست. هدف اصلی پشت ساخته شدن او به تصویر کشیدن انسانی است که انتخاب کرده باشد و در ارانای اسطوره ای که سروده می شود قهرمان به دنبال فهمیدن خود است. از این رو همه ی راه ها را می توان به همین ادراک بازگرداند. تا به تعاقب به تعادل و تعالی برسد. چرا کی آس از دل کازموس خارج می شود. چرا مردوک دل تیامات را می شکافد و به چه علت خدای پیر باید کشته شود تا دیگران زنده بمانند. قهرمان و ضد قهرمان رسالت نشان دادن انسان به خودش را دارند و از این رو هر چند سایکلاپس هرگز حقیقی نبوده، رو به رویی ادیسه ی هومر با چنین غولی به انسان یادآور می شود که حتی بزرگ ترین مشکلات را با نگرش مثبت می توان مغلوب کرد. به عبارت دیگر دلیل اصلی وجود کهن الگوی چهارم چندان متفاوت از دومین و یا اولین کهن الگو نیست. سرایندگان بدوی که شمن ها باشند بی شک رسالت پاسخ به نیاز جوامع تحت پوشش خود و هدایت ایشان به سوی رستگاری در امر مقدس را دارند. پس با ساختن قهرمانی متناسب، به نیاز به گونه ای غیر مستقیم و ماندگار پاسخ می دهند. با این تفاوت که کهن الگوی چهارم هرگز قداست اولین و رازآلودگی دومین را به همراه ندارد. ساده تر و عام تر است و معمولا جزء ای از کل تلقی می شود. در حقیقت رویکرد به واقعیت قهرمانی باید عوض شود. قهرمان ها همواره جنگجویانی قهار نیستند. در حقیقت آن ها نشان دادن و اشاره کردن هستند.

از این رو چوپان دروغگو نیز به همان اندازه ی جیسون و آرگونات هایش قهرمان است. چون رسالت تقبیح دروغگویی را بر دوش دارد. در واقع تفاوت چنانکه از پیش آمد در پیشرفتگی داستان است. گاهی تنها دروغ گویی مورد نظر شمن است. ولی گاه سفر قهرمان طولانی می شود و کم کم رنگ خود را آشکار می کند و به پیچیدگی یک انسان حقیقی می شود. به قول وارنر: «اسطوره ها ذره بینی به ما می دهند که با آن می توانیم هویت بشر را در بافت اجتماعی و فرهنگی او ببینیم (همان کتاب ص ۱۴).» و زمانی که این پیچیدگی رخ می دهد که شمن سازنده ی اسطوره کاملا به طبیعت پیچیده ی انسان آگاه باشد یا به زمان ما که در آن مطالعات دقیقی در امر انسان شناسی شده نزدیک تر. قهرمان در واقع نماد فرهنگ است و هیولا را طبیعت رام ناشدنی خواهیم یافت.

سفر قهرمان در واقع به درازای زمانی است که فرهنگ شکل گرفته است. این زمان سپس توسط سرآینده در قالب الگویی خاص حفظ می شود تا به مردم وحشی و آثئیست، فرهنگ بیاموزد و ترس ها را توجیح کند. و این تابیدگی در بیان را باید نتیجه ی هوش سرشار شمن ها دانست. شمن قدر این تلاش برای نبرد با طبیعت را می فهمد و با تمام وسایل در دست رس سعی در حفظ آن می کند. از این رو چون همه ماجرای یک جنگجوی عادی را هر چند پندآمیز فراموش می کنند، ثور را می سازد و او را به مرتبه ی خداوندگاری می رساند. جایگاهی که هرگز در آن فراموشی راه ندارد مگر گذر ایام بر تمامی قوم پیروز شود و یا مسیحیت پگن برانداز از راه رسد. و بعد چون کشتن یک گرگ هر قدر غدار در ذهن نمی ماند، فنریر زاده می شود و با رگنوراک همراه می شود تا به یاد بماند. گاهی هم این ماندگاری از طریق برانگیختن همزاد پنداری رخ می دهد. مثلا از دست دادن بره ها به علت دروغ گویی برای یک جامعه ی دامدار که ارزش دام را به خوبی می دانند دردناک است. از آن جا که ارزش ها تغییر می کنند گاهی این گونه اسطوره ها از یاد رفته و یا جایگزین می شوند. مثل جا به جایی شخصیت و منش پن، خدای مذکر آیین طبیعت با لوسیفر و یا میترا در آیین راز میترائیسم با عیسی در مسیحیت. با توجه به آنچه تا کنون عنوان شد می توان نتیجه گرفت که باید اسطوره هایی را در جرگه ی کهن الگوی چهارم دانست که ساده تر و ملموس تر اند.

به طور مثال از دو کتاب ایلیاد هومر و ثئاگونی هسیود، ایلیاد از آن روی که جنبه ی انسانی تری دارد و از خصلت نوع آدم سخن می گوید و آزمندی و ناجوانمردانگی را به تصویر می کشد بیشتر به الگوی ما نزدیک است. در حالی که ثئاگونی بیشتر رساله ایست در باب خدایان و جنبه ی زمان مقدس در آن پر رنگ تر است. اسطوره ی قهرمان را باید صرف نظر از این موضوع که الهگان هم می توانند قهرمان باشند، ماجرایی انسانی دانست. داستان ما. داستانی که دست یافتنی تر و مبشر ترس و تحجر و گمگشتگی در امر کفرآمیز است. حتی بیش از الگوی رستگاری. تفاوت قهرمان آپاکلیپسی با دیگر قهرمانان نیز در همین غیر قابل لمس بودن اوست. چون معمولا الهی تر از قهرمانان نوع چهارم تصویر می شود و اگر نه خصوصیاتی دور از انسان دارد. و اما هیولا ها هم به اندازه ی قهرمانان در الگوی چهارم حیاتی تلقی می شوند. نقش ایشان به نوعی تثبیت جایگاه و جبهه ی قهرمان است. هیولا و قهرمان مفهوم بخش یکدیگر اند. بدون یکی دیگری سلندر و مازاد جلوه می کند. این دو به نوعی همانند هستی و نیستی (بی نظمی و نظم) اند و یا در سطحی پایین تر خیر و شر اند. یکی از پایه ای ترین قوانین کائنات نیز تضاد است. بدین معنی که کلی ترین چیز ها در ایده آل ترین حالت خود صاحب ضدی هستند که در اکثریت قریب به اتفاق مواقع صفات ضدی را از خود بروز می دهند. و شاید بتوان گفت فراگیر ترین زوج متضاد کائنات نیز همان بی نظمی و نظم، کی آس و کازموس یا هستی و نیستی هستند.

نظم عبارت است از کائناتی که به سبب هستی شان شامل تعریفی متمایز اند. و نیستی و بی نظمی همان مخالف معکوس غیر قابل لمس و درک است که کازموس و امر مقدس از آن زاده می شود. که بدین ترتیب به وضوح درک می شود که قهرمان بر خلاف فرض پیشین مان با چشم داشت به تی اس الیوت، نه خود امر مقدس بلکه یهوه ایست که در ورای کی آس حرکت کرده و آن را تصحیح می کند. هیولا یک دروغ است. یک اشتباه که تصحیح می شود ولی قهرمان مسلم است و حق اوست که هیولا را نابود کند. هر چند نگاه صحیح تر این است که بگوییم هیولا نماد طبیعت و قهرمان هیولا کش نماد انسان کانسومریست بی توجه به حق حیات دیگران است. کارل یونگ از معروف ترین شاگردان زیگموند فروید در کتاب خود نماد های تحول (۱۹۱۳) به بحث درباره ی ادغام و تضاد می پردازد. او قهرمان را اگو یا ضمیر خودآگاه پرخاش گر نرینه یا ضمیر خودآگاه جاه طلب مونث می داند و هیولا یا سایه یا هزارتو را ناخوداگاهی می خواند که موروث روح جمعی و تاریخ فرهنگی یک تمدن است و توسط اگو جذب و مضمحل می شود. او همچنین در کنار اگوی خودآگاه ضمیر راهنمایی نیز قرار می دهد که مهم ترین ویژگی آن تضاد جنسی اش با اگوست و آن را انیما می خواند. انیما برای اگوی مونث، مذکر در نظر گرفته می شود (که در این صورت انیموس خوانده می شود) و بالعکس.

نقش این انیما راهنمایی اگو برای گذر از هزار تو و رسیدن به مینتائوری است که باید در اگو ادغام شود تا اگو (یا با توجه به تشبیه سایه به مینتائور همان تسیوس) به ادراک، تعادل و تعالی برسد. انیما همان ضمیر مهربان و ترمیم بخش مونث و انیموس ضمیر ایده آلیست و سازنده ی مذکریست که نقش رامش گر را بازی می کند. ۲. هبوط در این مسیر گاه اگو با کمک انیما با ادغام سایه در خودآگاه مثبت به مقصد نهایی که پس از تعالی قرار دارد، یعنی رهایی می رسد. ولی گاهی نیز اگو انیما را نادیده می گیرد و بر خلاف ندای درونی اش به گونه ای غیر موثر با سایه رو به رو شده و به جای حل کردن آن، خودآگاه در ناخودآگاه حل می شود. این وضعیت را که بیشتر در داستان های عصر خودمان با آن آشنا شده ایم اصطلاحا هبوط می نامند. وضعیتی که در آن الگوی ناظم خود به بی نظمی جدیدی تبدیل می شود که باید توسط ناظمی دیگر تصحیح شود. مثال کامل الگوی هبوط ماجرای شاهزاده آرثاس منثیل فرزند شاه ترنوس دوم، وارث تاج و تخت لرداوران است.

در این داستان که بخشی از بازی وارکرفت ساخت شرکت بلیزارد است، آرثاس شاهزاده ی پاک نهاد و جزء فرقه ی پالادین های سیلورهند است. جنگ جویان افسانه ای ازوراث که در جنگ اول و دوم علیه اورک ها از خود شجاعت های بسیار نشان می دهند و بخشی از اتحاد هفت گانه ی ازوراث اند. انیمای داستان نیز جینا پراودمور، شاگرد آنتونایدس، ساحر اعظم کیرین تور در دالاران است. او ساحره ای قابل است که آرثاس را در یافتن سر منشا یک طاعون اسرار آمیز که اجساد را به ارتشی از نامردگان (آندد) تبدیل می کند، یاری می دهد. سایه ی اولیه ی داستان کیل توزاد، یکی از میج های هبوطی کیرین تور است که به فنون نکرومنسی روی می آورد و به خدمت نرزول در می آید. او که رهبر فرقه ی عشقیاست (فرقه ی نفرین ابدی) طاعون را در لرداوران پخش می کند. آرثاس با راهنمایی و کمک انیمای خود موفق می شود سایه را در خود ادغام کند ولی این کار به رهایی او منجر نمی شود چرا که کیل توزاد تنها مرحله ای موقتی به سوی رهایی است. سایه اصلی ملیگاس، یک نثرزیم (نژادی از دیمن های تحت خدمت لژیون سوزان) و یکی از زندان بانان لیچ کینگ نرزول است. در این مرحله آرثاس بی توجه به انیما ی خود در شهر استراتهلم دست به قتل عام مردم می زند و با روش های خود سایه با او رو به رو می شود. و در نتیجه همانند کرونیر در سیلماریلیون و ایلیدن در شکافت (کتاب سوم از تریلوژی جنگ باستانیان) به دشمنی تبدیل می شود که با آن می جنگیده. او با باز گشت به ضمیر خودآگاه پرخاش گر، مقدمات سقوط به ناخودآگاهش را فراهم می کند.

به زودی او دیگر جز انتقام چیزی نمی بیند و اعمال او به کشته شدن مورودن برنز بیرد، دوست و آموزگار دوران جوانی اش و برادر منگی برنز بیرد پادشاه آیرون فرج منجر می شود. در آخر او در نورثرند سرگردان می شود و به شوالیه ی مرگ نرزول بدل می شود. در آخرین مرحله از هبوط او با لیچ کینگ یکی می شود و پنج سال بعد از این ماجرا خشم خود را بر سر ازوراث فرو می ریزد تا سرزمینی را که برای نجاتش جنگیده از آثار حیات پاک کند. این آخرین مرحله ی اضمحلال است و به تغییر هدف از نظم به بی نظمی باز می گردد. تراژیک-گوتیک ترین قسمت این هبوط در سینماتیک ابتدای خشم لیچ کینگ ساخت شرکت بلیزارد است که در آن آرثاس سخنان پدرش در زمان کودکی را به یاد می آورد. ترنوس می گوید مهم تر از هر چیز بدست آوردن دل مردمان است و در این لحظه تصویر ارتش عظیم نامیرایان را نشان می دهد که تحت اراده ی آهنین اویند و در آخر ترنوس زمزمه ای افتخار آمیز سر می دهد...« من مطمئنم که تو مقتدرانه و با عدالت حکم خواهی راند...» عرصه ی داستان وارکرفت از آرثاس ها پر شده است. هر چند به دلایلی متفاوت ولی سرگرس، آرکیماند، کیل جیدن، نرزول، گولدن، گرام هلسکریم، ایلیدن استورم ریج، نلثاریون، مدیو، اژارا، کیل ثاس و بسیاری دیگر یکی پس از دیگری به ورطه ای سقوط می کنند که جز مدیو و گرام کسی از آن به سلامت باز نمی گردد. تفاوت اسطوره های کهن با اسطوره های پست مدرنی که امروز با آن ها رو به رو هستیم در این مطلب خلاصه می شود که امر کفرآمیز حتمی است. امر مقدس احتمالی است که شاید رخ دهد ولی شاید هم یک دروغ بوده است. بدین ترتیب است که در روندی رو به رشد اگو ها دچار سقوط در سایه می شوند و در این شاهکار فانتزی نوین که به نظر نمی رسد به این زودی به اتمام برسد افق چندان روشنی در دست نیست.

این امر برازنده ی عصری است که در آن زندگی می کنیم. « در عصری که بیش از آنکه در باب نظم و هستی چیزی بداند با بی نظمی و هرج و مرج آشناست و کژی و کاستی را بیش از کمال می شناسد ما دیگر نمی توانیم به پیروزی معتقد باشیم. (اسطوره. لارنس کوپ. ص ۹۲) » مطلب اسف بار دیگر درباره ی قهرمانان امروز، افولی است که از جایگاه جوانمردی، انسانیت و پایبندی به ارزش ها به ماشین های بی مغز کشتار جمعی کرده اند. خدای جنگ بازی است که برای کنسول پی اس ۲ طراحی شده. افول را می توان در این بازی و بازی های مشابهی چون توتال وار اسپارتن و شاهزاده ی ایران سوم هم دید. امروزه معیار اصلی قهرمانی در تعداد دشمنانی که اگو می تواند با یک حرکت نابود کند باز می گردد نه ارزش هایی که موروث یک عمر فداکاری شمن هاست. که البته این امر نیز بی تردید شایسته ی عصر ضد ارزش هاست. این نکته که ادیسه بعد از کور کردن سایکلاپس خود را هیچ کس معرفی می کند و وقتی برادران سایکلاپس از او می پرسند چه کسی تو را کور کرده و او پاسخ می دهد «هیچ کس» یکی از کلیدی ترین تفاوت های قهرمانی واقعی چون اودیسه و قهرمانان پوشالی مدرن است. امروزه این حالت کابوی لغز گو به هیولایی وحشی بدل می شود که دلیل هیولا بودنش اولا کشتار بی هدف اوست. به طور عام اگو های امروزی یا هدفی ندارند و یا اهدافشان شایسته و به خوبی پردازش شده نیست. در واقع آن تصویر هوشمند ادیسه وار از وجود او رخت بر می بندد و از او تنها شمشیری خون ریز بر جا می گذارد. این روند به طور مثال برای اراگورن از صفحات کتاب پروفسور تالکین تا پرده ی نقره ای سینمای هالیوود می افتد.

چه تفاوت شایان توجهی وجود دارد میان شاهزاده ی میرک وود و ارلاندو بلوم. یا حتی بین الگوی سیندرلا و کسانی چون مرلین مونرو، مدونا و بقیه ی مو بلوند های هالیوود. این بالا گرفتن خشونت در الگوی قهرمان مثل فیلم معروف کاپولا یعنی « آپاکلیپس همین حالا» بیشتر موید حس آپاکلیپسی است که گریبان گیر تمدن مدرن شده است. در واقع اساطیر امروز دیگر از امکان و احتمال آرماگدون سخن نمی گویند بلکه به قول کاپولا در فیلم پست مدرنش، آپاکلیپیس از همین ثانیه شروع شده است و حتمی است. در جریان است. و نیز موید حس حقیقی جوامع انسانی ایلومیناتیده و به بن بست رسیده ایست که بار دیگر به نقطه ی حساس تولد امر مقدس رسیده اند. البته دنیای جدید و موج نوی روانکاوی و انسان شناسی و انسان گرایی این حسن را داشته است که به ریشه ها و دلایل نگاهی عمیق تر داشته باشیم و قهرمان و ضد قهرمان تنها گلادیاتور هایی نباشند که یا باید بکشند و یا کشته شوند. در آثار بهتر و ارزشمند تر عصر ما چون وارکرفت ما با کسانی چون سیلواناس و ثرال رو به رو هستیم که جایگزین تئوری دشمن احمق و دشمن صرفا قاتل هستند. این کاوش در تمدن هیولا ها ایشان را از قصاب های خون خوار به متحدانی قابل اعتماد تبدیل می کند. البته نقش مناسبات سیاسی در جهان واقع غیر قابل انکار است. بعد از پایان جنگ جهانی دوم و جنگ سرد از پی آن بسیاری از معادلات سیاسی در پی تلاش برای برقراری ارتباط بین شرق و غرب یعنی کومونیست ها و امپریالیست(!) ها بسیاری از تفکرات عجیب و غریب و سوء تفاهم ها از میان رفت.

بله بر خلاف تصور خیلی ها، روس ها هم کریسمس داشتند و در ضمن دست و پای اضافه نداشتند. ژرمن ها هم قصد ساختن هیولا های مکانیکی نداشتند. بحث بیشتر در این رابطه را در مقاله ی روانکاوی اسطوره ها ببینید. در اینجا سلسله مقالات کهن الگوها به پایان رسید. مقاله ی بعدی در رابطه با سه نمونه رویکرد صاحبان خرد با میتوس خواهد بود.




+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 22:40  توسط   | 

الگوی رستگاری


http://www.christianquarterlymagazine.com/uploads/Jesus_on_the_Cross.jpg


الف:الگوی جنوسیس(نیز به نام کهن الگوی آفرینش شناخته می شود) ب:الگوی باروری یا سیکل باروری ج:الگوی نجات یا رستگاری د:الگوی قهرمان


کهن الگوی سوم...نجات صحیفه یا باب دوم تورات را با نام یونانی اگزودوس یا خروج می شناسیم که در واقع اسطوره ی پر طول و تفصیل و شکوهمندی از خروج پیروزمندانه ی عبری های برده از مصر است که به هدایت یهوه خدای عبری ها صورت می گیرد...یهوه در طور سینین بر موسی وارد می شود و به او می گوید کفش بر گیرد که اینجا مکان مقدسی است و چون موسی از کیستی اش می پرسد یهوه پاسخ می دهد من همانم که هستم...من الف و یا هستم(آغاز و پایان) و به او ماموریت می دهد که بنی اسرائیل را از جور فرعون( به قولی رامسس سوم و به قولی دیگر هات شپ سات) برهاند...و چون موسی اعتراض می کند یهوه می گوید گره از زبان تو بگشایم و محافظت باشم....

پس موسی به همراه صفورا دختر شعیب به مصر باز می گردد فرعون او را چون برادر می پذیرد ولی زمانی که کریگما یا پیام نجات بخش موسی را می شنود از وی رویگردان می شود...پس موسی به او می گوید قومش را آزاد کند ولی فرعون باز هم سرسختی می کند...پس موسی ده بلا را بر مصر و اولیای آن فرود می آورد که به تعاقب دهمین تمام فرزندان اول خانوار های مصری کشته می شوند...نیز فرزند اول خود فرعون...و بنابراین فرعون با بی میلی اجازه ی خروج را صادر می کند ولی هنگامی که قوم به راه می افتند و یهوه به شکل ستونی از آتش راهنمای ایشان به سوی جهان خارج و عرض موعود می شود فرعون نظرش را تغییر داده با سواره نظام از پی ایشان می آید...موسی نیل را می گشاید و قوم از میان آن عبور می کند و چون فرعون قصد عبور می کند خود و همه ی لشکرش در نیل غرق می شوند( اگزودوس از ابتدا تا ۱۵:۵ )... هرچند هرگز مدارکی مبنی بر سکونت قوم اسرائیل در مصر به دست نیامده اما شواهد تاریخی اسارت در بابل و نجات بنی اسرائیل توسط کورش را نشان می دهند...

یعنی ادامه ی داستان اگزودوس حقیقت دارد ولی مصدر آن در هاله ی ابهام باقی خواهد ماند. بی شک اگزودوس نمونه ی بسیار عالی از الگوی اسطوره ای رستگاری است..این الگو در واقع به نوعی هستی خود را مدیون الگوی جنوسیس است...همانطور که الیاده اشاره کرد زمان مقدس دقیقا هم زمان با آفرینش است و به قول او اسطوره معادل بازگشت به ریشه ها و رجوع به زمان اسطوره ی بهشت گمشده است و برای شمن در حالت خلسه این جهان که بنابر تعبیرات نوین تحت سلطه ی قوانین زمان و مکان است وجود ندارد...(الیاده اسطوره ها رویا ها و رازها. ۱۹۶۸ ص ۶۴) حال اگر دقت کنید هر چند ذهن مایل به بازگشت به عدن و لذت بردن از زمان مقدس است ولی در ناخودآگاه خود می داند که زمان مقدسی که در پس سر قرار دارد بی شک در دسترس نیست. بنابراین باید امکانی را در روبه رو در نظر گرفت...در ادامه باید به بررسی کتاب مکاشفات یوحنای رسول(با یوحنا شاگرد عیسی اشتباه نشود) بپردازیم که حقیقت الگوی اگزودوس یا نجات را بر ما می نمایاند... یوحنا مدعی می شود که به علت تبلیغ پیام خداوندگارش به جزیره ی پطموس تبعید شده است و در روز خداوند(منظور روز عیسی مسیح است) مشغول عبادت بوده که «صدایی بلند همچون صدای شیپور شنیدم که می گفت من الف و یا هستم. من ابتدا و انتها هستم. هر چه می بینی در نامه ای بنویس و آن را برای هفت کلیسا بفرست، یعنی برای کلیسا های افسس، ازمیر، پرغامه، طیاتیرا، سارد، فیلادلفیه و لائودیکیه.» (مکاشفات یوحنا ۱:۱۱ ) و بخش نخست مکاشفات نیز به پیام عیسی مسیح به این هفت کلیسا در آسیا بر می گردد که هر یک را به حسب موضع شان تشویق یا سرزنش می کند...

و بعد رویایی در آسمان برای یوحنا رخ می دهد و او پای تخت خدای پدر می آید و شاهد ماجرای مسیح که در مکاشفات به اشکال مختلفی چون بره و شیر قبیله ی یهودیه تصویر شده می شود. سپس هفت مهر طومار سرنوشت توسط مسیح گشوده شده سواران بلا بر زمین و اهلش نازل می شوند و شیطان در این کتاب همان اژدهای سرخ است و هیولایی داریم که عدد ۶۶۶ نشانه ی اوست. بررسی های عدد شناسی و هم ارزی حروف و اعداد نشان می دهد که ارزش عددی ۶۶۶ با نام نرون امپراطور رومی ای که بیشترین آزار و اذیت را به مسیحیان وارد کرد برابر است. سپس وی توسط مردی که بر اسب سپیدی سوار است کشته می شود...آخرین نبرد میان خیر و شر یا آرماگدون آغاز می شود و اورشلیم از آسمان بر زمین فرود می آید. جایی که خدای پسر و پدر با هم متحد شده بر یک تخت می نشینند. جهان کنونی از میان رفته جهانی دیگر با نظمی دیگر بر پا می شود و الیاده این روند را متضمن چرخشی دایره وار می بیند که در طول آن زمان مقدس از زمان کفر آمیز و بی نظمی از نظم ایجاد می شود. در واقع نکته ای که او به آن اشاره می کند لزوم از میان رفتن نظم کنونی و برقراری نوعی بی نظمی شدید و آشفتگی ابعاد زمانی و مکانی است به گونه ای که زندگی آن گونه که می شناختیم برچیده شده، حیات دیگری آغاز می شود. در واقع نکته ی کلیدی کهن الگوی نجات گذر از بی نظمی به نظم و از زمان کفر آمیز به مقدس است...

و الیاده این نکته را این گونه بیان می کند...«هر شکلی به هر صورت، فقط به این علت که وجود دارد و تداوم می یابد، سرانجام نیروی خود را از دست می دهد و می پوسد؛ و برای این که دوباره نیرو بگیرد باید، ولو برای لحظه ی، در بی شکلی ذوب شود؛ باید به وحدت ازلی که از آن پدید آمده است بازگردد...به بی نظمی...به از خود بی خودی...به تاریکی...به آب (همان جا که آغاز شده)...»(الیاده اسطوره ی بازگشت جاودان ۱۹۷۱.ص ۸۸) جدای اشاره ی منطقی و همیشگی او به این که امر مقدس باید از دل امر کفرآمیز بیرون بیاید، بی نظمی مورد نظر الیاده اجتناب ناپذیر می نماید که این بیش از همه از دیدگاه فیزیک ترمودینامیک و آنتروپی قابل بحث است و جهان مدام در حال پیش روی به سمت بی نظمی بیشتر است و چون در این جا بی نظمی وجود دارد و نیز چون به گفته ی اینشتن جهان هستی سیستمی ایزوله است پس لاجرم این نظم مورد ادعای الیاده و بسیاری دیگر باید در بعدی دیگر و جهانی جز این صورت گیرد. در واقع این موضوع را اجداد ما هم درک کرده اند و آن را در قالب اسطوره های نجات نمایش می دهند. برخی مانند عبریان عرض موعود را به عنوان امر مقدس در نظر می گیرند و برخی به دنبال شهر گمشده ی آتلانتیس یا الدورادو یا هر اتوپیای دیگر گشته اند. از رهاورد جنبش های اسطوره زدایی(که خود اسطوره اند و یا گاهاً اسطوره ساز) بسیاری که به اسطوره یا مکاشفه ی آن ملحد بودند خود به طراحی اتوپیا ها(آرمان شهر) دست زده اند...

کتاب جک وحشی(جک جنگلی) نوشته ی جان کریستوفر را در نظر بگیرید...داستان در لندن قرن بیست و سوم رخ می دهد که به نظر می رسد در آن زمان خاص جهان به صلح کامل دست یافته و به زمان مقدس رسیده است. چیزی که در ابتدا می نگریم دید بسته ی یک نوجوان است که به واسطه ی شغل سیاسی تاثیر گذار پدرش در کنگره ی لندن زندگی خوبی دارد...و تا هنگامی که به یک گفتگو درباره ی حقوق خدمتکار ها بر نمی خوریم که در یک مهمانی نوجوان ها رخ می دهد باز هم متوجه کمترین اشکالی در اتوپیای فرضی نمی شویم و فقط وقتی می فهمیم که این اتوپیا در واقع دیستوپیا(ضد آرمان شهر) است که شخصیت اصلی داستان طی توطئه ای سیاسی از لندن تبعید می شود. خود شخصیت اصلی تا با جک روبه رو نشده و بار دیگر در شهر به زندان نمی افتد نمی فهمد که اتوپیای اصلی آزادی است که در سرزمین های پرت(طبیعت خارج از شهر ها که توسط دیوارهای بلند از شهر ها جدا می شوند) وجود دارد. در اینجا جان کریستوفر به نوعی می خواهد به ما بفهماند که آینده ی بشر از گذرگاه علم به جایی نمی رسد و علوم تجربی هم نهایتا به نوعی چکش سرکوب و ایلومیناتی ها هم نهایتا به تفتیش عقاید تبدیل خواهند شد. یا به نوعی به ما می فهماند هیچ آرمان شهری در زمان کفرآمیز ممکن نیست و تنها پس از یک رکود عظیم و احتمالا آرماگدون فرابشری که شامل رویارویی دجال(ضد مسیح) و مسیح است قادریم زمان مقدس را رؤیت کنیم. در مکاشفات این بی نظمی ها با حوادث شیپورها و هفت مهر طومار سرنوشت که بلایایی وحشت ناک تر از بلایای مصر اند تصویر می شوند. و نیز مشابه همین مکاشفات در کتب دانیال و اشعیای تورات وجود دارند...

در واقع این چهار کتاب هر یک در زمان خود نماینده ی الگوی نجات بوده اند و به نوعی نقش امید بخشی و پاسخ به نیاز عصر خود را بازی می کردند...بر خلاف نظر الیوت که معتقد به یک پارچگی مذهبی و بازگشت به دوران نظم بود(تی اس الیوت پس از خدایان غریب ۱۹۳۴. ص۱۹-۲۰) در گذشته ی تاریخ نیز همواره نگاه به آینده بوده و امر مسلم بازگشت به قرون وسطی لزوما بازگشت به نظم نیست هرچند انحصاری و نژادپرستانه(مسیحی گرایانه). بنابراین اسطوره های نجات وجود خود را بیش از همه در پی ظلم فراگیر شکل می دهند. چون ظلم قبل از بی نظمی، نماینده ی اصلی زمان کفر آمیز است...

نماینده ی اصلی جهل و دروغ است که بی ثباتی و هرج و مرج را می زاید. به عبارتی دیگر در واکنشی عدالت خواهانه و آزادی طلبانه سفر اگزودوس شروع می شود. و اما هرچند به نظر الهییون و سنت گرایان، ادیان آثئیستی چون مارکسیسم مردود هستند این امر باعث نمی شود که اسطوره نیز نداشته باشند. از جمله باید به اسطوره ی نجات مارک اشاره کرد. با استفاده از نموداری که ترور بلک ول و جرمی سیبروک در کتاب خود مکاتب امید (۱۹۸۸ ص ۱۱۱) رسم کرده اند که عبارت است از مطابقت الگوی نجات مکاشفات با مارک می توان این اسطوره را هرچه بهتر درک کرد.

۱.عدن/کمونیسم ابتدایی
۲.هبوط/ایجاد مالکیت خصوصی
۳.بیابان/جامعه ی طبقاتی
۴.مصلوب شدن/سرکوب پرولتاریا
۵.رستاخیز/ظهور آگاهی طبقاتی
۶.روز قیامت/انقلاب
۷.اورشلیم/جامعه ی بی طبقه

و همانطور که پیش از این آمد ایلومیناتی ها نیز به آینده ای خارج از این جهان معتقد نیستند. آرماگدون در نظر آثئیست ها یا ثئیست هایی چون ویلیام بلیک در همین جهان رخ خواهد داد و طی آن حق که همان دیدگاه علم گرایانه است پیروز خواهد شد. و یا به قول مارک عدالت اجتماعی برقرار خواهد شد. ولی در تفکر ادیان الهی و برخی پگن ها امر کفرآمیز نه به دلیل بی نظمی، که بیشتر به خاطر محدودیت، توانایی تبدیل شدن به امر مقدس را ندارد. چیزی که امر مقدس را می سازد حتی ورای نظم و عدالت آرمانی آثئیست هاست. امر مقدس هرگز در این جهان و در زمان کفرآمیز درک شدنی نیست.

در مقایسه با الگوی باروری نیز می بینیم که دو الگو شباهت های قابل ملاحظه ای دارند. به طوری که روند چرخه وار در هر دو وجود دارد و احتمالا نقش آیینی قربانی که تداوم دهنده ی اگزودوس یا جرقه ی آزاد شدن است نیز در هر دو دیده می شود. ولی ماهیت قربانی از حالت مقدس به ظالم تغییر یافته است. مثل فرزندان ارشد خانوار های مصری یا خود فرعون و یا دجال و هیولای سبز. تفاوت دیگر در اصل چرخه است که در الگوی باروری چرخه مداوم و در الگوی نجات بیشتر مانند پاره خطی است که به دو نقطه محدود شده است. البته همانطور که گفته شد از دیدگاه پگنیسم های اروپایی تاریخ بشریت را می توان به دوران های مساوی تقسیم کرد که هریک امر مقدس و امر کفرامیز خود را دارند و با بازگشت به امر مقدس(که برخلاف استفاده از لفظ بازگشت نوعی حرکت روبه جلوست) وارد چرخه ی دومی می شوند که به چرخه های بعدی ختم خواهد شد و در همان مصیری که چرخه ی پیشین طی کرده.

تفاوت چرخه ها در این است که قوانین مشابهی بر آنها چیره نیست و برخی شاید در سطحی بالا تر یا پایین تر باشند. پس از این دیدگاه می توان گفت که جنوسیس، باروری و اگزودوس پاره خطی هستند که جنوسیس نقطه ی آغاز آن است و باروری متن آن و اگزودوس نقطه ی پایان. الگوی چهارم که قهرمان باشد نیز در طی پاره خط از هر سو سر بر خواهد آورد که در مقالات بعدی به آن می پردازیم. شاید دیگر مصدر اسطوره ی نجات به تضاد فرهنگ و طبیعت بازگردد. در واقع با توجه به نظم توراتی که در آن جنوسیس در ابتداست و اگزودوس از پی می آید می توان الگوی نجات را نوعی جنگ خستگی ناپذیر بین فرهنگ و طبیعت شمرد که در آن انسان مدام از سوی طبیعت رام ناشدنی و مصادر ناشناخته ی آن که دیو یا فرابشری هستند تهدید می شود، پس با مبارزه با آن به حیات دلخواه خود می رسد که بر اثر گناه اصلی از وی گرفته شده. این الگو را می توان در تایتانومخی(جنگ زئوس هکاتون کریز، سایکلاپس، جیگانت ها و خواهران و برادران زئوس با تایتان ها) نیز مشاهده کرد. تایتانومخی عبور جهان(نه قومی خاص) از دوره ای از طبیعت افسار گسیخته که تحت تسلط تایتان هاست که هر یک نماینده ی بعدی از آن هستند به جهان فرهنگ انسانی است که زئوس در آن فرمانروا است. مسکونی، امن و احیانا معدلت طلبانه.

تایتانومخی همچنین به ما نشان می دهد که اگزودوس حتما در انتها رخ نمی دهد و آپاکلیپس تنها نمونه ای از اگزودوس است. بسیاری از اگزودوس ها را در واقع در طی زمان کفرآمیز می بینیم ولی در می یابیم که اگزودوس های این چنین، موقت و بی ثبات اند. مثال ساده ی این نوع اگزودوس ها مجموعه ماجراهای دلتورا نوشته ی املی روداست که در سه سری ماموریت برای دلتورا، سرزمین سایه ها و اژدهایان نوشته شده است. در پایان هر سری هر چند لیف یک قدم به نظم آرمانی و اتوپیا وار خود نزدیک تر می شود نویسنده گوشزد می کند که ارباب سایه ها هنوز هم می تواند بازگردد.

دقیقا هیچ تضمینی وجود ندارد که از پی اگزدوس نظم آرمانی تحقق یابد. و احتمالا سرایندگان اسطوره و نگارندگان آن به یک اندازه می دانند که این بازگشت نوعی انتخاب بین بد و خوب نیست و بیشتر انتخابی میان بد و بدتر است. عبریان این موضوع را طی قحطی سرزمین کنعان، اسارت در مصر، جنگ در عرض موعود، ویرانی معبد سلیمان، اسارت در بابل و جنگ با رومیان فهمیدند. چیزی که اسطوره ها را در دسته ی کهن الگوی نجات قرار می دهد بیش از هر چیز...ورای تمام روند های ادواری، قهرمانان و حتی یهوه...مسئله ی انتخاب است. هرگاه سخن از انتخاب می رود لاجرم تریلوژی حماسی-اسطوره ای ماتریکس به ذهن خطور می کند. در فیلم دوم ماتریکس فلسفه ی انتخاب به بهترین شکل ممکن بیان می شود...اوراکل به نیو می گوید که ما برای انتخاب کردن نیامدیم...ما قبلا انتخاب ها را کرده ایم...ما اینجا هستیم که درک کنیم چرا انتخاب کردیم...(ماتریکس ریلودد) که اشاره ی او به زمان مقدس یا عالم ذر است. یا مورفیس که در مهمانی مروینژین اشاره می کند که همه چیز با انتخاب شروع می شود. و به واقع همه چیز با انتخاب شروع می شود.

مثلا نیو انتخاب می کند که خارج از سیستم باشد یا اسمیث انتخاب می کند که نیو را نابود کند که طی آن معادله به هم می خورد و جهان نابود می شود. هر چند شدیدا به نظر می رسد که هیچ یک از کسانی که در روند اگزودوس آپاکلیپس قرار می گیرند، به دست سرنوشت سپرده شده اند و انتخابی ندارند حقیقت به همان کلام اوراکل بازمی گردد. در انتها نیو باور می کند و درک می کند که مفهوم منجی چیست و یا اسمیث حقیقتا می فهمد که عواقب انتخابش چیست...و حتی زمانی که در ناخودآگاه به نیو شک می کند و می فهمد که تمام ماجرا تله بوده آگاهانه نیو را اوررایت می کند. یا مثلا در کتاب بهشت گمشده ی میلتون آدم و حوا به انتخاب خود دچار هبوط می شوند که به نوعی باید آن را اگزودوس از اسارت در عدن منفعل به زمین پویا دانست.

این موضوع انتخاب و درک دلیل آن را باید روح اگزودوس دانست چون نجات فقط از پی باور جمعی بدست می آید. عبری ها باید به این باور می رسیدند که یهوه راه گشاست و موسی نیز باید به این باور برسد که میتواند. در واقع این باور قوم و منجی نیز خود معادله ای می سازد که لازم و ملزوم هم هستند...به عبارتی منجی که خود نوعی نماینده ی الگوی قهرمان است تنها برای اگزودوس کافی نیست بلکه ایمان اجتماعی باید رخ دهد و به قول کنت برک این ابزار خاص شکل دهنده ی وحدت همان دید اسطوره گونه به تاریخ است. چه آنچه از پس آمده و چه آن چه از پی می آید. در مقاله ی آینده بیشتر به الگوی قهرمان و تنزل الگوی قهرمانی در جهان امروز می پردازیم...




+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 22:37  توسط   | 

الگوی باروری



http://aidana.com/wp-content/uploads/2011/05/goysjkx9qki846hr3q1.jpg


الگوی باروری یکی از کهن الگو‌های اسطوره شناختی است. به احتمال بسیار زیاد منشا الگوی باروری را باید در دوران نوسنگی یعنی ۸۰۰۰ سال پیش و همزمان با اختراع سیستم کشاورزی دانست. زیرا این الگو بر خلاف جنوسیس درباره‌ی آفرینش یا امر مقدس نیست و در زمان کفرآمیز سیر می‌کند.

اسطوره‌ی اوسایرس حقیقتا یکی از باستانی ترین و هسته‌ای ترین اسطوره‌های مصر باستان است. به طوری که برخی مصرشناسان معتقدند بعید نیست این اسطوره اولین اسطوره‌ی تمدن اصلی مصری باشد که دیگر اسطوره‌های مصری در اطراف آن شکل گرفته باشند.

در کتاب دکتر موسی جوان یعنی میثولوژی مصر باستان این اسطوره را این گونه می‌خوانیم که اوسایرس خداوندی که سلطان آدمیان است و به ارمغان آورنده‌ی کشاورزی و تمدن برایشان به همرا همسرش آیسس که بعده‌ها به اعتبار آموختن جادو از رع خدای پیر خورشید مصری، الهه‌ی جادو قلمداد شد (در ابتدا الهه‌ی عشق و محبت و گیاهان نیز بود) بر مصر حکم می‌راند.

ست برادر اوسایرس که در اسطوره‌های مصر نماد خشک سالی است بر برادرش به شدت حسد می‌ورزد و مترصد فرصتی است که وی را به قتل برساند. روزی او مهمانی ای به مناسبت بازگشت اوسایرس از ممالک وحشی ترتیب می‌دهد و در آن ضیافت جعبه‌ای مرصع در قد و قامت بلند اوسایرس به نمایش می‌گذارد و اعلام می‌کند هر کس این جعبه هم قامتش باشد آن را تصاحب می‌کند و برادر را با مزاح وادار می‌کند در جعبه بنشیند و چون چنین می‌شود ست در جعبه را بسته آن را مهر و موم و میخ می‌کند. بعد جعبه را به دریا می‌اندازد.

آیسس که عاشق همسر خود است بسیار مویه می‌کند و در آخر تصمیم می‌گیرد جعبه را بیابد و چون به جست و جو بر می‌خیزد آن را در بیبلوس فنیفیه می‌یابد که در ریشه‌های درختی گیر کرده و باعث رشد خارق العاده‌ی آن شده. او جعبه را به کمک پادشاه فینیقیه و همسر او به مصر باز می‌گرداند.

ولی ست که از این امر خشمگین شده با بی رحمی بدن اوسایرس را قطعه قطعه می‌کند (دقیقاً ۱۴ قطعه) ولی آیسس از تلاشش دست بر نمی‌دارد و همه‌ی قطعات را جز آلت تناسلی اوسایرس که توسط خرچنگی در دریای مدیترانه خورده می‌شود می‌یابد. آیسس بر جسد همسرش بسیار می‌گرید و همین اشک او و کمک دیگر الهه‌ها چون تات الهه‌ی دانش باعث می‌شود اوسایرس بار دیگر زنده شود.

آیسس به کمک جادو از اوسایرس باردار می‌شود و پسرشان هوروس یعنی جد فراعنه به دنیا آمده از ست انتقام می‌گیرد. از این به بعد فرعون جوان را هوراس و فرعون فقید را اوسایرس می‌خوانند. در این اسطوره همچنین اوسایرس را نماد طغیان رود نیل و ست را نماد خشک سالی می‌دانند. (طغیان رود نیل ساحل آن را به جلگه‌ای حاصل خیز و مناسب برای کشاورزی تبدیل می‌کرد.)



این اسطوره در یونان باستان رخ می‌دهد. در کتاب دهم متامورفیسس اوید می‌خوانیم که آدونیس کودکی زیبا روست که در زمان تولدش آفرودیث ایزدبانوی عشق و همسر هفایستوس او را می‌دزدد و در جعبه‌ای نزد پرسیفونه الهه‌ی مرگ و همسر هادس می‌برد. ولی از بس کودک زیباست پرسیفونه از پس دادن او خودداری می‌کند.

دعوای این دو الهه بر سر کودک که حالا بزرگ شده و معشوق هر دو هم هست توسط زئوس پایان می‌یابد. بدین صورت که او شش ماه نزد پرسیفونه و شش ماه نزد آفرودیث بماند. در آخر یک روز آدونیس در جنگل توسط گرازی وحشی (به اعتقاد برخی نویسندگان متعلق به آرتمیس الهه‌ی ماه و شکار بوده) کشته می‌شود...ولی آفرودیث او را که به شکل شید (پیکره‌ی روح وار) در آمده طبق قرار معهود سر شش ماه از پرسیفونه باز پس می‌گیرد و به او جان می‌بخشد و او را به الهه‌ای تبدیل می‌کند. سر شش ماه آدونیس می‌میرد و بار دیگر به شکل یک شید پیش پرسیفونه باز می‌گردد. و این چرخه ادامه دارد. توجه به این نکته حیاتی است که بسیاری اسطوره شناسان محل تولد او را بیبلوس و او را مقارن اوسایرس می‌دانند. و حتی برخی این دو را یکی می‌دانند.

اسطوره‌ی جام مقدس


اسطوره ایست قرون وسطایی که ظهور و افول این اسطوره به شدت ناگهانی و برحه‌ایست و خیلی زود هم فراموش می‌شود. شاه فیشر حاکم سرزمینی است که هرز و بی حاصل شده‌است. وی می‌داند که جامی به نام جام مقدس وجود دارد که خون مسیح در آن به جای مانده‌است بنابر این شوالیه پرسیوال را برای یافتن این جام شفا بخش که معتقد است شفا دهنده‌ی بیماری اوست و سرزمینش را حیاتی دیگر می‌بخشد می‌فرستد. در این سفر پرسیوال با همه نوع شیاطین و آزمون‌های سخت روبه رو می‌شود و نهایتا به کلیسایی می‌رسد که جام در آن قرار دارد. جام پرسشی از او می‌کند که جواب آن این است که شاه فیشر و سرزمین هرز هر دو یکی هستند. بدین گونه آب‌های شفا بخش جاری می‌شوند و شاه فیشر شفا می‌یابد و می‌تواند در آرامش بمیرد و پرسیوال شاه فیشر جدید می‌شود.

تحلیل اسطوره‌ها

نکته‌ی اساسی چرخه‌ی حیات و ممات مکرری است که در هر سه اسطوره بدون توجه به زمان و مکان جغرافیایی مدام تکرار می‌شود. سر جی جی فریزر کتابی دارد به نام شاخه‌ی طلایی که در آن معتقد است که الگوی اصلی اسطوره شناختی بر خلاف نظر الیاده که به جنوسیس معتقد است بی شک باید سیکل باروری باشد و برای اثبات این تئوری خود خیل بی شماری از اسطوره‌ها را بررسی کرده و با الگوی خود تطبیق می‌دهد. از جمله خود اسطوره‌ی شاخه‌ی طلایی که در دوازده مجلد تمامی خفایای آن آشکار می‌شود. این دوازده کتاب بعده‌ها در یک مجلد خلاصه شدند. در این کتاب این اسطوره را این گونه می‌خوانیم.

« در نمی‌در نزدیکی رم تا پیش از سقوط امپراطوری معبدی قرار داشت. که در آن الهه دایانا ایزدبانوی جنگل به همراه همسرش ویربیوس پادشاه جنگل پرستش می‌شوند. هر کسی می‌تواند کاهن معبد شود و همسر الهه و در نتیجه پادشاه جنگل باشد. ولی باید ابتدا شاخه‌ی طلایی دارووش را که بر درختی در مرکز معبد روییده بچیند و سلف خویش یعنی کاهن قبلی را بکشد.  »

کتاب فریزر با رویکردی جنایی به قضیه سعی می‌کند که قاتل و مهم تر از همه انگیزه‌ی قتل را دریابد. کاهن قبلی یا خدای پیر باید بمیرد تا خدای جوان که سرشار از نیرویی تازه برای بارور کردن الهه‌است به جای او بنشیند و این گونه بقای اجتماع به واسطه‌ی باروری و حاصل خیزی جنگل و زمین‌های کشاورزی شان تضمین شود. با دقت عمیق‌تری در این پاسخ در واقع به کلید اصلی الگوی باروری پی می‌بریم. آیین‌های طبیعت. در واقع این آیین‌های طبیعتند که این دسته از اسطوره‌ها را شکل می‌دهند. آیین‌های طبیعت که از انواع پگانی محسوب می‌شوند پیش از ظهور مسیحیت در اروپا به صورت شمنیسم، دروویدیسم، ادونیسم و بسیاری دیگر حضوری فعال داشتند.

این ادیان پس از گسترش مسیحیت دچار دگرگونی بسیاری شدند و در دین متفوق ادغام یا برای مدتی فراموش شدند. ولی در مسیحیت به صورت رستاخیز مسیح، داستان جام مقدس و البته عشای ربانی باقی ماندند. فریزر اسطوره را حاصل خطای بشری می‌داند. اشتباهی که در ضمیر وی رخ داده یا باور‌های غلط و خرافی اقوام ابتدایی که مثلا برای باروری و تداوم محصول دست به قربانی کردن می‌زدند. خود آیین‌های طبیعت دو کلید دارند. جادو و قربانی کامل.

فریزر با تصور خود از اسطوره خود را در زمره‌ی جنبش اسطوره زدایی جای می‌دهد. جنبشی که معتقد است انسان از آن مرحله از تاریخش گذشته که بر اساس گفته‌ی کیوپیت به واسطه‌ی اسطوره دست به توجیه خویش یا پدیده‌ها بزند. فریزر نیز اسطوره را همین گونه وسیله‌ای می‌بیند. او معتقد است الگوی باروری پیش از همه ریشه در جادو دارد و در این باره بیش از همه به دو نوع جادوی سیمپتتیک و ضد مسری اشاره می‌کند. جادوی سیمپتتیک که مثال آن ریختن آب روان با تشت بر زمین برای بارش باران است را دلیل چیدن شاخه‌ی طلایی و جادوی ضد مسری را کشته شدن بلای گردان یعنی خدای پیر می‌بیند که اگر این بلای گردان نمیرد امکان دارد محصول دچار آفت شود.

و این نوع دوم خود، ما را به کلید دوم این آین‌ها یعنی قربانی کامل می‌رساند که باز ریشه در باور‌های خرافی مردم باستان به جادو دارد. قربانی کامل حتما باید کسی چون خدا یا کاهن باشد. یک جور قربانی مقدس که با مرگ خود بلا را از اجتماع دور می‌کند و به حالت تناسخی بار دیگر به حیات باز می‌گردد.

شاید در طول تاریخ از جادو به آیین و از آیین به دین رسیده باشیم ولی در اسطوره‌های باروری تنها چیزی که حذف نمی‌شود گوشت و خون منجی است. در شام آخر مسیح خطاب به حواریون می‌گوید:

« از این نان بخورید که گوشت من است و از این شراب بنوشید که خون من است تا با من یکی شوید. (مرقس ۱۴: ۲۲-۲۵)  »

که این ماجرا در عید پسح رخ می‌دهد. همین ماجرا نیز پایه‌های عشای ربانی را تشکیل می‌دهد. گوشت و خون منجی برکت بخشند و یک بلای گردان کامل نیاز است تا این باروری را تضمین کند. بعد از عیسی نیز بارها کسانی در دین مسیح قربانی کامل تلقی شدند و مرگشان عیسایی و مصداق بلا گردان کامل بود. (شهادت پطرس در روم و ...)

در اینجاست که باید به بررسی وستون شاگرد فریزر از داستان جام برگردیم و یادمان بیاید که جام از خون مسیح یعنی بلاگردان کامل پر بود. خون اوسایرس هر فصل خشکی بر زمین ریخته می‌شود تا خشک سالی بر مصر حاکم شود. ولی همین قربانی شدن اوست که باعث تولد هوراس و شروع فصل بعدی طغیان نیل است. در واقع اینجا اوسایرس بلاگردان کامل می‌شود. پس مرگ راهب نمی‌اولا نشان دهنده‌ی قربانی است که به شکلی جادویی ضامن حیات اجتماع است و شاخه‌ی طلایی نشان انتقال یافتن قدرت الهه به کاهن بعدیست.

چرا که ژوپیتر که همای زئوس در روم است گاهی قدرت خود را چون رعد بر درختان می‌زند. و دارووش طلایی نماد قدرت او و برچیدن آن توسط کاهن نماد انتقال قدرت است.

سرزمین هرز الیوت متاثر است از داستان جام مقدس. البته شاید از نظر بسیاری آثار نویسندگان و شاعران جدید اسطوره نباشد. از نظر کیوپیت اسطوره داستانی از گوینده‌ای گمنام است. ولی لارنس کوپ شدیدا تاکیید می‌کند که هر داستانی و مطلاقا هر داستانی که از الگو‌های کهن اسطوره‌ای تبعیت کند اسطوره محسوب می‌شود و این تصور که اسطوره را حتما باید از زیر تارهای عنکبوت یافت غلط است.

هزار سال دیگر از حالا بی شک سیلماریلیون اسطوره‌ای تلقی خواهد شد که در نوع خود تحسین بر انگیز است چون هر چهار الگوی باروری جنوسیس نجات و قهرمان را در خود دارد. الیوت در شعر سرزمین هرز خود جهانی تاریک را ترسیم می‌کند که از نظرش دستاورد این قرن است و در آن به تقبیح تفکرات خودپسندانه و پر مدعایی بینش مندان هم عصرش می‌پردازد. او سرزمین شاه فیشری را نشان می‌دهد که در آن دیگر شوالیه پرسیوالی نیست که جرئت یافتن جام و یا حتی قصد آن را داشته باشد. او در این شعر همچنین به آیین‌های نمادین آدونیس اشاره می‌کند.

این آیین که در سرزمین‌های یونانی و حاشیه‌ی شرقی مدیترانه چون فینیقیه و لبنان جشن گرفته می‌شد شامل یک سلسله مراسم جشن و عزاداری پی در پی بود. در ابتدا جسد آدونیس که آدمکی گلی بود با عزا و گریه‌ی بسیار در آب انداخته می‌شد و بر مرگ جوان ناکام زنان بسیاری اشک می‌ریختند. بعد آن پیکره را از آب بیرون می‌کشیدند و در بهار کنار تندیس الهه آفرودیث بر تخت می‌نشاندند و در جلوی ایشان طاق نصرت رویانده از رازیانه و پیچک و میوه‌های آبدار و کیک می‌گذاشتند و عروسی دو دلداده را جشن می‌گرفتند و در روزهای بعد از آن دوباره تندیس ادونیس به آب انداخته می‌شد و عزاداری جدید آغاز می‌شد که بر خلاف قبلی با غصه‌ی کمتر همراه بود چون معتقد بودند که از دست رفته باز می‌گردد.

این آیین که جزء آیین‌های طبیعت محسوب می‌شود نیز برای حفظ و تحریک چرخه‌ی باروری انجام می‌شده که البته قربانی کامل مجسمه‌است نه آدم. و یا مثلا از جمله آیین‌های طبیعت می‌توان به آیین آتیس اشاره کرد...وی جوانی یونانی بود که الهه سیبل(ایزد بانوی پیشگویی) عاشق او می‌شود و او را دیوانه می‌کند. آتیس در حال دیوانگی خود را اخته می‌کند و بدین ترتیب در راز قدرت الهه شریک می‌شود و با ازدواج می‌کند. همه ساله در بهار برخی جوانان پیرو آتیس برای تداوم چرخه‌ی باروری و شریک شدن در راز قدرت الهه خود را اخته می‌کردند. این گونه آیین‌ها و مشابه آن مثل آیین دیمیتر را کیش راز می‌نامند که نوعی از آیین‌های طبیعت و نشات گرفته از آن است. مسیحیت نیز در ابتدا نوعی کیش راز در نظر گرفته می‌شد بنابراین اروپاییان به امید شریک شدن در راز جاودانگی عیسی به آن می‌پیوستند از این رو دین مسیحیت از این بازمانده‌های اسطوره شناختی پگنی پر است.

به الیوت برگردیم. او نیز به این آیین‌ها اشاره می‌کند ولی نهایتا سرزمین هرز بارور نمی‌شود. به اعتقاد الیوت این هرزی به این علت است که دیگر راهی برای بشر در جلو نیست و شاه فیشر اعتقاد خود را به جام مقدس از دست داده‌است. بنابراین الیوت هر چند این شعر را بی سرانجامی مطلوب در حالی که شاه فیشر بیهوده در حال ماهی گیری است به اتمام می‌رساند...معتقد است انسان با رجوع به ارزش‌های روزگاران پیشین و با رجوع به اسطوره‌ها می‌تواند به راه حل مشکلات امروزش برسد. به عبارتی او سیکل را به شکل معکوس قبول دارد و می‌گوید که در روبه رو چیزی نمانده و پرسیوالی اگر باشد در عقب خواهد بود. (تی اس الیوت اشعار برگزیده. ۱۹۶۳)




+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 22:34  توسط   | 

الگوی آفرینش



http://imagecache2.allposters.com/images/pic/EUR/2300-2016~Creation-Of-Adam.jpg




کهن الگو های اسطوره شناختی الف:الگوی جنوسیس(نیز به نام کهن الگوی آفرینش شناخته می شود) ب:الگوی باروری یا سیکل باروری ج:الگوی نجات یا رستگاری د:الگوی قهرمان

الگوی آفرینش کهن الگوی اول...جنوسیس هشدار! بعضی ها مثل فریزر کهن الگوی اول رو باروری می دونن و به تفوق آیین های طبیعت و گیاهان اعتقاد دارن...پس شاید این اولین کهن الگوی موجود نبوده... پاسخ میرچا الیاده به این حرف فریزر این بود که آیین های طبیعت بی شک بعد از پیدایش کشاورزی به وجود آمده اند در حالی که احتمالا این فکر که آفرینش از کجا آغاز شده و دلیل اون چی بوده قبل از این هم ذهن انسان رو به خودش مشغول کرده و اسطوره های جنوسیس مقدم بر باروری اند.... صرفا بر همین اساس بذارید به بررسی این کهن الگو بپردازیم. در جنوسیس بابل یا انوما الیش می خوانیم که تیامات نخستین مادر-خدا و پیر ترین الهه یک هیولای دریای یا خود دریا بوده که جهان رو در بر گرفته و خدای جوان مردوک در جنگ با او به پیروزی دست یافته(دوستان عزیز اگر مایلید این اسطوره را کامل کنید) و جهان را از هم می شکافد و فرمانروای جهان تازه می شود.(لارنس کوپ. اسطوره) در جنوسیس مصر باستان می خوانیم که جهان در ابتدا هیولای بی شکل و هرج و مرج وار بوده...برخی متون بعدی این هیولا را به شکل گاو نشان می دهند.

این هیولا که کائوس یا کی آس نام دارد پدر/مادر رع محسوب می شود. پیش زمینه ی وجودی رع که به شکل اوبلیسک یا لوتوس تصور می شده در این سیاهی شکل گرفته رع ظاهر می شود و ظلمت را می شکافد. اوست که دست به آفرینش می زند.(دکتر موسی جوان. میثولوژی مصر باستان) در جنوسیس یونان باستان نیز به حکایتی مشابه برخورد می کنیم و در آن نیز ما خیآس یا کی آس را داریم که توده ای بی نظم شامل عناصر بنیادین ارسطویی است. و سپس از این توده سه الهه ی گایا(الهه ی زمین) اروس(الهه ی عشق) و تارتاروس(آتشی که هرگز خاموش نمی شود...همچنین مکان مکافات. به مقاله ی همه ی خدایان یونان! رجوع شود.)سر می زنند(عصر خدایان.شرکت ماکروسافت گیمز استودیو) در جنوسیس تورات که کتاب مقدس ادیان یهودیت مسیحیت و اسلام است...روان یهوه بر فراز آب های نیستی در دمیدن است و او فرمان می دهد نور بباشد و چنین می شود و او در شش روز آینده که به تعابیر اسلامی-عربی این روز می تواند یک ثانیه یا هزاران سال باشد(چون در باور اسلامی یهوه یا همان الله بر زمان تفوق دارد و بی زمان است.) دست به آفرینش می زند. و بعد در روز هفتم پس از آفرینش انسان(در اواخر روز ششم) بر عرش خود می نشیند و می گوید که دست از آفرینش می آساید و روز هفتم را مقدس می شمارد و برکت می دهد. و در باره ی باورهای زاروستریان، مزداییزم و ایرانی و احتمالا میتراییسم بنده نظری ندارم(خواهش می شود صرفا افسانه ی آفرینش این آیین ها را عنوان کنید و یا لینک دهید.) الگوی جنوسیس میثولوژی اسکاندیناوی دو جهان متصور می شود یکی از آتش(موسپلهیم) و دیگری از یخ(نیفلهیم) و چون آتش گرم موسپلهیم به یخ سرد نیفلهیم برخورد کرد یمیر جوتون (پدر جوتنار که نژاد غول های شمال باشند) و گاو یخی آودهملا خلق می شوند. که ایشان طی ماجرایی با همکاری هم جهان را می سازند(البته یمیر را اودین و ویلی و وه می کشند...اینترنت) جنوسیس ایلومیناتی ها و نئو ایلومیناتی ها هم تئوری بیگ بنگ است. این گروه معتقد اند که همه ی هستی در نقطه ای به اندازه ی یک توپ تنیس جمع شده بوده و سپس به دلیل که هنوز معلوم نیست به فاز دیاستول وارد می شود و دچار بسط و گسترش می شود. در ابتدا این گسترش به شکل فوتونی است.

یعنی بسته هایی از انرژی کوئانتیده که با پیشروی خود نیستی را به هستی تبدیل می کنند. بر اثر هم رسی و احیاناً برخورد این بسته ها تدریجا ذرات بنیادی زیر اتمی مثلا مثل پوزیترون و الکترون تشکیل می شوند که به ترتیب ذکر شده با تجمع خود ذراتی چون نوترون و پروتون را می سازند و نهایتا اتم ها مولکول ها و میکروارگانیسم ها و جانداران کامل پدید می آیند.(معلم فیزیکمون اینا!) هر چند قادریم تا بررسی همه ی جنوسیس ها ی موجود ادامه دهیم ترجیحا به بسط بحث اصلی می پردازیم که بررسی منشا بیرونی الگوی جنوسیس و تاثیر آن بر اسطوره های بعدی است. ذهن انسان ابتدایی چه می بیند؟ در اندیشه ی او چه می گذرد؟ به عقیده ی میرچا الیاده محقق رومانیایی و استاد دانشگاه شیکاگو...کلید اصلی این الگو امر مقدس و امر کفر آمیز است. یا به بیانی زمان مقدس و زمان کفر آمیز. او که به نظر می رسد در بخش خاصی از پگنیسم که شمنیسم باشد جست و جوی عمیقی کرده است بعد با ارجاعاتی به کار این فرقه ی بین المللی به تبیین کار خود می پردازد. در این جا تلاش می کنم هر چه خلاصه تر به بیان اهمیت الگوی آفرینش یا جنوسیس از دیدگاه او بپردازم. از دیدگاه الیاده انسان ابتدایی واقف بوده که بدون این جهان که در زمانی آفریده شده است(به هر جهت) هیچ الگوی دیگر وجود نمی داشته...پس در نتیجه با تفکر در این مسئله به تبیین چگونگی آن مشغول می شود. به قول کیوپیت او سعی داشته با نگاه کردن به زندگی خود و جامعه اش در تار و پود یک نوع کیهانشناسی به نوعی رضایت درونی و احتمالا رهایی از حس سرگردانی برسد. این علاقه را در نمونه های بالا دیدیم. همه ی آیین ها در وجود یک نیستی پریمودیال توافق دارند...و همه می دانند آفرینش در لحظه و زمانی خاص در این هرج و مرج رخ داده یعنی کازموس در زمان مقدس از کی آس یا هیولا زاده شده. ولی چرا این زمان را مقدس می دانیم. به نظرم می رسد این مثال از مصر باستان باید جالب توجه باشد و احتمالا می تواند حق تفکر الیاده را بیان کند(البته امیدوارم!). در مصر باستان زمان مقدس را با زمان فرمانروایی مطلق رع یکسان خواهیم یافت. این دوره از سر بر آوردن او از لوتوس و یا اوبلیسک تا آغاز حکومت اوسایرس را در بر می گیرد که در اندیشه ی مصریان باستان عصر باستان تلقی می شده.

زمانی که جهان دگرگونه بوده و با این دوران متفاوت. در یونان این دوره را که از شروع حکومت کرونوس خدای تکنولوژی و صنعت و تمدن(با خرونوس پدر زمان اشتباه نشود) تا فرو افتادن او به وسیله ی سه پسرش زئوس، هی دیس و پوسایدن طول می کشد، عصر طلایی می خوانند. به نظر الیاده تمام اسطوره ها نوعی بازگشت یا تمایل بازگشت به این زمان مقدس اند که زمانی است پاک و دست نخورده که کاملا منظم است و حتی اگر شیطانی هم داریم...که همیشه داریم...هنوز چرخ دنده های جهان هستی از مسیر گردش منحرف نشده اند. در تورات صحیفه ی جنوسیس باغ عدن چنین حالتی دارد. در تمامی آیین ها دوران ابتدایی را که هر کجای پهنه ی تاریخ بشریت هم باشید شامل حالتان نمی شود مقدس می دانند. عهد خدایان. آن زمان که خدا با انسان کنار هم می زیستند. دوره ی رفاه یا عصر طلایی. اشتراکی که به شکلی باور نکردنی در همه ی تمدن های بشری شاهد آن هستیم. حتی در دین اسلام این دوره را با نام عالم ذر می شناسیم. جایی که پیمان الست بسته شد. جایی که همه ی ارواح کائنات به خداوندی خدا بلی می گویند. و اما نیاز به ساختن این اسطوره از آن لحاظ است که سازنده ی اسطوره هر که هست خود را در زمان کفر آمیز می بیند.

زمانی که هر چقدر هم به زمان مقدس نزدیک باشد باز از آن دور است. باز این گفته ی کنت برک به یادمان می آید که انسان کمال گراست و اسطوره خواهشیست درونی و عمیق...یا شاید پاسخی آن گونه...به رسیدن به غایت تعالی و سفر کردن به جهانی کامل و منظم. چنان که می دانیم این میل به نظم واقعاً پایه ای و باستانی است همه ی ما در درون خود آن را حس می کنیم و این نیاز شاید بدین معناست...که حقیقتاً نظم وجود دارد...از این رو جناب گمنام دست به طراحی سیستمی می کند که به نظر او منطقی است. البته کاملا واقفم که اسطوره سازی امری گروهی است...در هر حال هر تمدنی به تبع بینش و فرهنگ خود که احتمالاً مقدم بر اسطوره سرایی یا میثوپوئیک به وجود آمده اند نوعی جنوسیس می سازد. مثلاً پارسیان که به نظر می رسد روح یکتاپرستی بر تمدنشان حاکم بوده معتقد اند که اهورامزدا در دروج که احتمالا باید همان کی آس باشد دست به آشا یا آفرینش راستی یا چیزی شبیه به این می زند یا یونانی ها که پولیتیزم در تمدن ایشان به اوج می رسد(به طوری که هیچ پدیده ی طبیعی ای را بی الهه نمی گذارند) به کی آس و سه الهه ی شکافنده ی آن معتقد اند. یا مردم اسکاندیناوی که رگنوراک را هم در آتش و یخ می بینند جنوسیس را هم در آتش و یخ می سازند. عناصری که به نظر ایشان پایه اند و عجیب نیست زیرا در تفکر مردم باستان اسکاندیناوی که در زمینی سراسر یخ زده و بی حاصل می زیستند چیزی جز یخ و آتش معنی ندارد. شاید اگر ارسطو هم در سرزمینی زاده می شد که یخ بر آب تفوق داشت به جای آب به عنوان یکی از چهر عنصر، یخ را که عمومیت بیشتری در جهان بینی وی داشت بر می گزید. در بررسی الگوی جنوسیس تفکر درباره ی موقعیت جغرافیایی قوم مورد نظر و آیین و مناسک ایشان حیاتی است.

در همین باره اگر جنوسیس بین النهرین را یاد آوریم عصیان فصلی دو رود و به هم پیوستن شان در فصل باران و شکافتنشان در فصل فروکش شدن طغیان ها را می توان پایه ی اسطوره ی تیامات و مردوک دانست...چون می دانیم که در جشن انوما الیش که پس از فروکش طغیان هر ساله ی دو رود در اول بهار برگزار می شود پادشاه رسما نبرد مردوک و تیامات را اعلام می کرد و می گفت:«باشد که او پیروز شود.» و اما بد نیست همین جا نیم نگاهی هم به شمنیسم داشته باشیم. از نظر الیاده شمنیسم یکی از پایه ای ترین انواع پگنیسم است. چون ما همه جا می توانیم شمن داشته باشیم...چون شمن یعنی فردی که با جهان ارواح یا جهان دیگر ارتباط دارد...این جهان در واقع همان زمان مقدس یا امر مقدس است. این جهان هر چند در بعد دیگری قرار دارد همه ی آفرینش این بعد را انجام داده است و آفریدگار در آن به سر می برد و شمن با انجام اعمال خود مثل رقص هایی خاص یا تخدیر یا هر گونه آیین خاصی که در تاریخ شمنیسم ثبت شده و از تمدنی به دیگری متفاوت است وارد خلسه ی زمان مقدس شود.


اعتقادات پایه ای شمنیسم آنگونه که الیاده بر می شمارد عبارت اند از:

۱.جهان ارواح وجود دارد و ایشان تاثیر مهم و مستقیمی بر زندگی انسان چه به طور فردی و چه در بعد اجتماع دارند.

۲.شمن می تواند با ارواح گفت و گو کند.

۳.ارواح ممکن است نیک سرشت یا خبیث باشند.

۴.شمن می تواند بیماری هایی را که ارواح خبیث باعث آن ها هستند درمان کند.

۵.شمن می تواند به خلسه فرو رود و به تعاقب آن مکاشفاتی دریافت کند یا به ماموریت های درون جهان ارواح برود.

۶.روح شمن می تواند بدنش را به قصد جهان ارواح و گشتن به دنبال پاسخ ها ترک کند.

۷.شمن می تواند برای منتقل کردن پیشگویی ها، هدایت ارواح یا فرستادن پیام از توهم هایی چون پیکر حیوانات استفاده کند.

۸.شمن می تواند به طرق مختلفی چون بررسی دل و روده ی جانور قربانی، مهره و اسخوان اندازی و غیره...پیش گویی کند.

و اهمیت شمنیسم همانگونه که گفته شد به خاطر دعوت پیگیر ایشان به جهانی است که از نظر آن ها ایده آل ست. شمن به واسطه ی دید متفاوتش جهانی را می بیند که بر امر مقدس بنا شده و حافظ اسطوره های امر مقدس محسوب می شود. پدیده ای که در جهان امروز شاهد آن هستیم به نوعی نئوشمنیسم نامنیده می شود که در آن عده ای بر می خیزند و دیدگاه دگرجهانی خود را از طریق موسیقی داستان و فیلم به مخاطب منتقل می کنند. این عده خواننده و نویسنده و کارگردان را باید شمن های جهان جدید و به تبع آن آفرینندگان اسطوره های جنوسیس جدید دانست. کسانی چون تالکین که جهانی دیگر را می بینند و خواننده را به واقع به زمان مقدس رهنمون می شوند که بله...هر چند شیطان در آن هست...همیشه هست...ولی جهان هنوز از مسیر اصلی اش کاملاً منحرف نشده. انگیزه ی سرایش جنوسیس ها بی شک بروز بی نظمی است و میل به بازگشت. ولی شاید برخی چون تی اس الیوت بی نظمی را تنها در زمان کنونی ببینند و اسطوره را نظم. حقیقت این است که تاریخ بشر از ابتدا با بی نظمی همراه بوده...اصلا با این هرج و مرج است که امر مقدس مفهوم می شود.

تا هبوطی وجود نداشته باشد بهشت گمشده اصلا مفهومی ندارد. نهضت جنوسیسیزم را باید در وجود آدمی دید که از خوردن سیب پشیمان است...از قتل برادر سر گشته است...از سختی حیات که محکوم است با رنج روزی بدست بیاورد...این همه بی شک در ناخودآگاه بشر او را به ساختن بهشت گمشده وا می دارد. حال چگونگی این بهشت مطلقاً به تمدن و فرهنگ و طریقت حیات مردمان باز می گردد. بهشت پارسیان سراسر نور اهورامزداست...چون ایشان زندگی مرفهی دارند و کمتر کسی از ایشان هرگز فقیر یا گرسنه اند و در عوض نه از عدم آسایش که از گم شدن حقیقت در زمان کفر آمیز پریشان اند...و بهشت اسکیموها پر از آتش گرم است که خاطره ی یخ های قطب را خواهد شست...امیدوارم منظورم را درک کرده باشید. میل به کمال را باید ریشه ای ترین دلیل برای الگوی جنوسیس دانست. منتها کنت برک هشدار می دهد که کمال فساد زاست. چون وقتی کمال خواهی شروع شد نباید از پی آن تمامیت خواهی به وجود آید زیرا این امر پیش زمینه ی اندیشه های نازیستی است. «تمامیت گرایی و کمال گرایی مفرط دشمن کامل هم می آفریند. نژاد برتر و نژاد پرستی هم می آفریند و بد تر از همه بمب اتم کامل هم می آفریند.»(نقل قول از برک توسط لارنس کوپ. اسطوره)





+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 22:28  توسط   | 

آنیما آنیموس



منبع : پروانه احساس



یونگ معتقد بود که همه ی مردان و زنان واجد صفات یکدیگر هستند .
یعنی یک مرد جنبه ی زنانگی هم دارد و یک زن دارای جنبه های مردانگی ست
جنبه ی زنانگی در وجود مردان را آنیما
و جنبه مردانگی در وجود همه زنان را آنیموس نامید
اگر چه این ویژگی های زنانه و مردانه تحت کنترل کروموزوم ها و ترشح هورمونهاست ولی یونگ و شاگردانش معتقد بودند داشتن صفات شخصیتی مردانه وزنانه بسیارزیاد تحت تاثیر تجارب زندگی ست .

در مردان آنیموس غالب است برای همین بیشتر یک مرد ....مرد به نظر می رسد از نظر رفتاری و روحی و بخش آنیما (زنانه )وجودش در سایه شخصیت و در ناخود آگاهش نهفته می ماند

در زنان آنیما غالب است و یک زن ...همیشه از لحاظ روحی و اخلاقی زن به نظر می رسد و آنیموس (مردانگی )در سایه قرار گرفته و در ناخود آگاه شخصیتش

وقتی شما به این قضیه واقف باشید چه مرد باشید چه زن می توانید هر دوبخش وجودتان را زندگی کنید پس دیگر یک مرد را برای رفتار احساسی که از خود بروز می دهد سرزنش نکنیم و یک زن را وقتی مثل مردان در برهه ای از زندگی ایفای نقش می کند ناتوان نشمریم

مثلا شما پدری دارید که رفتار سرپرستی یا مادرانه ی قوی دارد خیلی مراقب بچه هاست این مرد آنیما ی قوی دارد و بخش زنانگی روحش را زندگی می کند

یا مادری دارید که مثل مردها زندگی را اداره و مدیریت می کند این زن بخش آنیموس یا مردانگی شخصیتش را هم زندگی می کند
اینجاست که می فهمیم چگونه می شود که یک زن در جایگاه وزیر یاپستی کلیدی و مدیریتی قرار می گیرد و یا یک مرد بسیار محکم و جدی عاشق می شود و ناگهان وارد برهه ای احساسی در زندگیش می شود و اتفاقا درکش را هم دارد

نیچه بزرگ را که می شناسیم یونگ روی زندگی نیچه و افکار او بسیار علاقه مند بود و درباره ی او می گفت نیچه انسا ن بزرگی ست وقتی بخواهم درباره شخصیت نیچه بگویم باید اشاره کنم که این مرد آنیما (زنانگی )وجودش کاملا تخریب شده است و در سایه ی کامل به سر می برد
به عبارت ساده تر او فقط یک مرد است بدون ظرافتها و احساسات زنانه حتی در حد کم ..و این نگاه و فلسفه ی او را دچار بحران کرده است و برای همین مردم دنیا فلسفه نگاه نیچه و پوچ گرایی اش برایشان متمایز و جالب است


یونگ در تکمیل آنیما و آنیموس می گوید :

یک انسان کامل انسانی ست که از هردو وجه زنانگی و مردانگی روحش بهره می برد اگر خداوند ما را اینطور آفریده پس بایدخوب از آن استفاده کنیم
اگر قرار است جایی عشق بورزیم
اگر قرار است جایی محکم و استوار باشیم
اگر قرار است یک بحران روحی را به سختی طی کنیم
اگر قرار است جاهایی زیبا پسند و حساس باشیم
و در همه موقعیت ها
نگاه نکنیم زن هستیم یا مرد آنچه روحمان تشنه ی اوست را ببینیم و حس کنیم و انجام دهیم

وقتی بپذیرید که هم در شخصیتمان زن هستیم و هم مرد آنوقت اگر در جایگاه یک مرد نیاز پیدا شود با کسی هم دردی کنید می توانید
و در جایگاه زن وقتی ناگهان در بحرانی بخواهید مثل مردان مشکلتان را حل کنید کاملا توانایید

                 



اگر مثالی در اطرافتان به نظر رسید خوشحال خواهیم شد بنویسید ؟شاید مردی را بشناسید که خیلی احساسی و زیبا پسند باشد یا زنی که در زمان مسولیت مثل مردان ظاهر می شود !

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 0:50  توسط   | 

مفهوم آرکتایپ


منبع : پروانه احساس


فروید بزرگ معتقد بود درون انسان مثل سوله ای ست یا راهرویی که در آن یک شمع روشن است بخشی که با شمع روشن است و مامی بینیم خود آگاه و بخش تاریک تر و عقب تر ناخود آگاه است اما یونگ معتقد بود که بخشی هست در ضمیر وجود که خیلی تاریکتر است که همه ما داریم و اسمش را گذاشت ناخود آگاه جمعی

ناخود آگاه جمعی بخشی از وجود همه ماست که در آن ویژگی های مشخصی نهفته است چرا ناخود آگاه چون در حالت عادی از آن بهره می بریم اما آگاهی کامل نسبت به وجودش نداریم (مثلا ما مادری یا پدری می کنیم بدون آنکه دوره ای دیده باشیم و حتی اگر خودمان مادر یا پدرمان را به یاد نداشته باشیم مادری مفهومی ست ذخیره شده در ناخود آگاه جمعی که ناگهان بروز می کند )

یونگ معتقد بود این ناخود آگاه جمعی در تمام مردم دنیا مشترک است و د ر آن مفاهیمی خاص از ویژگی های شخصیت پنهان است که به آنها آرکتایپ نام نهاد که عرض می کنم یعنی چه

دو نکته توجه یونگ را جلب کرد :
اول آنکه چطور چینی ها 4000سال قبل خدای خورشید دارند
یونانیان 3000سال قبل خدای آفتاب دارند
ایرانی ها و سومری ها هم همینطور ...

نکته دیگر اینکه یونگ می گوید با تحقیقاتی که من بروی اسطوره های کشورهای مختلف جهان چین روم یونان ایران هند انجام داده ام درتعجب بودم که چطور یک اسطوره افسانه ای و خیالی 2000 سال در درون انسانها ماندگار می شود و علت خاصی هم برایش نیست
برخی آشیل دارند برخی رستم ...

یونگ تحقیقات وسیعی انجام داد در ضمن اینکه روی ناخود آگاه جمعی نیز تجسس می کرد متوجه شد مفاهیمی هست که در بین مردم سراسر دنیا مشترک است و همه به آن یک نگاه دارند
مثلا همه ی مردم دنیا نگاهشان به مادرو مفهوم مادری کردن به یک گونه است
همه ی مردم دنیا در همه فرهنگ ها پهلوانان را دوست دارند کسی که زور زیادی و توانای ماورایی دارد حال آشیل باشد یا رستم ...

نگاهشان به استاد پیر راهبر یکی ست خواه در فرهنگ اسلامی خواه در مسیحیت خواه در ادبیات حتی بااشاره مشخص به شمس تبریزی می گوید این شمس تبریزی که مولانای بلخی مرید اوست برای همه دنیا مراد است و در همه ی فرهنگ ها به عنوان مرشد وجود دارد


یونگ دریافت این مفاهیم در ناخود آگاه جمعی مردم دنیا مشترک است نامشان را گذاشت تایپ های شخصیتی اما از آنجاییی که به اسطوره ها بسیار علاقه مند بود هم خودش و هم شاگردانش نام اسطوره ها را بر این مدل های شخصیتی گذاشتند و برای همین نام هر کدام شد آکتایپ
مخفف کلمه آرکیولوژی و تیپولوژی به معنای الگوهای کهن است

یونگ در زمان زنده بودنش به پرسونا یا نقاب ....سایه ...آنیما و آنیموس و مفهوم کهن الگوی خود اشاره کرد (خود هما ن باوری که همه مردم دنیا از تعریف خویشتن دارند )
اما شاگردان قدر شناسش خانم دکتر پیرسون و خانم شینودا بولن از روی اساطیر یونان طبقه بندی مفصلی از تیپ های شخصیتی مردان و زنان کردند که بحث شخصیت شناسی را کامل و به کرسی های دانشگاهی کشاند

یادمان باشد ما مجموعه ای از آکتایپ ها هستیم یعنی مجموعه ای از الگوهای مختلف شخصیتی و قتی مادر ی می کنیم وقتی همسری می کنیم وقتی مثل مردان در شغل های کلیدی هستیم وقتی حساس و زودرنجیم وقتی مجبوریم مرگ عزیز ی را تحمل کنیم وقتی دوست می داریم متنفریم یا هر کدام دیگر در این حالا ت ما از یکی از آکتایپ های شخصیتمان بیشتر از بقیه کمک می گیریم
  

        

در ادامه با معرفی آکتایپ های مختلف یونگ و شاگردانش باور شما نسبت به توانایی هایتان بیشتر و بهتر خواهد شد و ناگهان متوجه می شوید که از بخشی از شخصیتتان به درستی استفاده نمی کنید


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:50  توسط   | 

آرکتایپ نقاب


منبع : پروانه احساس



نقاب همانطور که قبلا اشاره شد به معنی ماسکی ست که در یونان قدیم هر کسی رو ی صورتش

میزد منظور از نقاب ازنظر یونگ ماسکی ست که روی صورتمان می گذاریم :برای کار ..برای دانشگاه

برای مرد بودن ...برای مادر بودن ...برای همسر بودن ...

 

                                       دختر.دختران زیبا.عاشقانه 

جامعه این نقاب را در شرایط مختلف به ما تحمیل می کند اگر تاثیر جامعه خیلی زیاد باشد این

نقاب ضخیم تر خواهد بود و شما با به عهده گرفتن یک نقش سنگین بیشتر و بیشتر از خودتان فاصله

می گیرید ...مثال زیبای این بحث و نشان دهنده ی ضخامت این نقاب زنی ست که وزیر می شود !

چنین فردی با این نقاب سنگین و با این مسیولیت که تا این اندازه از من واقعی او و زن بودن او دور است

بسیار شرایط سختی از لحاظ روحی دارد این فرد به سختی می تواند آمال و آرزوهای واقعی خود را

دنبال کند تا این اندازه که کسی کارهای شخصی اش را برایش انجام دهد تا او فرصت کند به نقاب و

نقش خود بپردازد ....

یونگ می گوید وقتی نقشی را به عهده می گیرید خیلی خوب است که به بهترین وجه ممکن آن را

عملی کنید اما به خاطر داشته باشید همه ما نیاز داریم که گاهی بدون این نقاب و تنها با من یا خود

واقعی حاضرو رودر رو شویم به خاطر داشته باشیم که مشکلات روحی از جایی به سراغ انسان می آید

که فرد با نقشش از خود واقعی اش بسیار دور می شود و نمی تواند با خودش به خوبی ارتباط برقرار کند

مفاهیم دیگری نیز به عنوان کهن الگو مطرح می شوند :

مثل کهن الگوی خدا ...که نشانه نیاز انسان به درک کاینات است

پدر ....مادر ...کودک ...اینها همه کهن الگوهایی هستند وابسته به زندگی همه ی ما که یونگ درباره

آنها سخن می گوید .


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 12:52  توسط   | 

چاپلین و کهن الگوی دلقک

نبع : بیداری قهرمان درون


چارلز اسپنسر چاپلین (١۶ آوریل ١٨٨٩ – ٢۵ دسامبر ١٩٧٧) متولد در شهر لندن معروف به چارلی چاپلین نیز در نقش یک دلقک به بیان مسایل و معضلات تلخ زندگی و انتقاد از روندها و روال های غیرسازنده و جاری در جامعه و زندگی روزمره پرداخته است. او کاراکتر یک دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد از نظر ظاهری شخصی بود با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت از نظر باطنی همچو یک ولگردی بود که با جهان پیرامون خود به کلی بیگانه است و بی ریا به کشف آن می پردازد و در این سیر و شهود، بسیاری از ظرایف و جزییات را که بسیاری مواقع تلخ می نمود کاملاً هنرمندانه با پانتومیم تحت لوای خنده به نمایش می گذاشت و عنوان می کرد.


 


به طور مثال در فیلم مهاجر (١٩١٧)؛ دورویی آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسئولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد. به محض رسیدن کشتی (چارلی چاپلین) به آیلند او با غرور و امید به مجسمهٔ آزادی نگاه می‌کند و نوشته‌ای ظاهر می‌شود : سرزمین آزادی، بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را می بینیم که عده زیادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پیش می رانند. در نمای بعدی چارلی نیم نگاه دیگری به مجسمه آزادی می افکند، اما این بار مشکوک و حتی تحقیر آمیز.


بی درنگ می توان گفت که شاهکار چاپلین فیلم “عصر جدید یا Modern Times”  محصول سال ١٩٣۶ بوده که در ابتدا کار فیلمبرداریِ آنرا با نام “جمعیت” آغاز کرد و کار بر روی این پروژه چهار سال به طول انجامید و به یکی از بهترین کارهای چاپلین تبدیل شد.


بسیاری از تحلیلگران معتقدند که اندیشه های اصلی این فیلم از بحران مالی ۱۹۲۹ آمریکا گرفته شده است. چاپلین در صحنه های این فیلم انسان ماشینی را به حقارت کشیده است. در فیلم عصر جدید چاپلین همانند بقیه فیلم هایش در نقش فقیر ولگردی می باشد که در این فیلم در شخصیت های مختلفی به نمایش می آید.


چاپلین در صحنه های این فیلم دیدگاه صنعتی را که حاصل سرمایه داری می دانند و این سبک سرمایه داری برای کسب سود بیشتر سعی می کند همه چیز را به خط تولید تبدیل کند و می خواهد بگوید که انسان ماشینی از عقل محوری رها می شود و ماشین محوری را پیشه می کند و اینکه آدم ها همیشه منتظر تغییر و تحول و انقلاب هستند ولی آنرا بدون فکر و هدف انجام می دهند و همین هم دلیل آن است که معمولاً انقلاب ها بیش از ۳۰ سال دوام نمی آورند. چاپلین در این فیلم به جبر حاکم بر انسان فقیر اشاره می نماید و می خواهد بگوید که کاپیتالیسم یا نظام سرمایه داری ، آزادی انسان را که حق اوست ، از او می گیرد.


 


 

چاپلین در بیش از هفتاد سال پیش با این فیلم از اسارت انسان در مدرنیته و ماشینی شدن زندگی ها ٬ به شدت گله کرد. در حالی که امروز ، ما اسیر چنین زندگی ای هستیم و زندگی مان به گونه ای گشته است که باید بگردیم و از بین مشغله ها و دلمشغولی هایی که برای خودمان ایجاد کرده ایم و خود را در بند آن ها قرار داده ایم ٬ زندگی را دوباره پیدا کنیم و آنقدر مشغول زندگی هستیم که زندگی به کل فراموش مان شده است.

نکته جالب توجه چهره بشاش و سرحال چارلی چاپلین در فیلم است که به شدت تضادش را با زمینه اصلی فیلم به رخ می کشد تا بتوان به لایه های زیرین داستان درک و شناخت پیدا کرد.

به چرخ دنده های خشک و بی روح و صلب و چهره خندان ، بشاش و معنادار و روح انگیز چارلی دقت کنید.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 0:14  توسط   | 

کهن الگوی دلقک (Clown)


منبع : بیداری قهرمان درون



توضیح کارت:

ماسک خندان و چهره گریان در تصویر نشاندهنده توانایی این کهن الگو در نشان دادن حقیقت تلخ و دردناک (تلخی و دردناکی جدا شدن و دورافتادن از اصالت و خود حقیقی خود) همراه با شوخی و خنده جهت تسهیل در روند آگاه شدن و پذیرش آن (هر چیزی به جای خودش، به اندازه خودش و به موقع خودش) و تغییر نحوه و طرز نگاه و نگرش شخص از سختی ها و مصائب مسیر به طراوت ، اصالت و زیبایی های آن جهت عدم غرق شدن و گیر کردن و درجا زدن در جهل ، نادانی ، تجربیات و نقصان های موجود در خودمان و رها شدن ، آزاد شدن و انگیزه یافتن  و داشتن توانایی برای حرکت و ادامه دادن به حرکت در راه و مسیر منحصربفردمان جهت یافتن ، رسیدن و دست یابی به خود حقیقی خودمان

دو تکه بودن کلاه دلقک با توجه به شکل و رنگ آن ، نمایان کننده این امر است که در هر لحظه با توجه به آگاهی همان لحظه مان دو راه پیش روی ما قرار دارد ، یکی آنکه دارمای ماست و در سوره حمد از آن با عنوان صراط مستقیم یاد شده است و قدم گذاشتن در آن ، همسو و همراستا با هدفِ از بودن مان در آن لحظه در راستای فردیت و انجام رسالت شخصی مان می باشد و تماماً خیر است و دیگری تمام راه ها را به جز راه دارما شامل می شود و هر آنچه که غیر از صراط مستقیم است که انتخاب هر کدام از آن ها نتیجه ای را طبق قانون عمل و عکس العمل به ما برمی گرداند و تحت عنوان کارما نیز تعریف گشته است. (البته قابل ذکر است که در هر لحظه با توجه به آگاهی همان لحظه مان بهتر آن است که گزینه اصلح را انتخاب نماییم تا کمترین اصطکاک را در جهان هستی ایجاد کنیم و همزمان با اعلام آگاه تر شدن و نزدیک شدن به خدایی مان پیش می رویم تا عنایت قدم بر داشتن در صراط مستقیم نصیب حالمان گردد)

طراحی کلاه شامل دو تکه است یک سمت مارپیچ به نماد قدرت و آزادی است که طریق دارما را نمایانگر می باشد



تصویر ذهنی مان از مارپیچ ، رو به بالا است که همان روند رشد فنر مانند یا فرکتالی است که ما را به آزادی و رهایی می رساند که با عبور از هر دور به مرحله ای بالاتر می رویم و فراتر از مرحله پیشین به خود می نگریم و می شناسیم. همین بالاتر بودن و از فراز نگاه کردن قدرت را نیز برایمان می آورد چون نسبت به قبل از جایگاهی بالاتر عمل می کنیم. و در کل درنظر بگیریم این نماد هم چرخش را در خود دارد که نشان دهنده حرکت، جاری بودن و رشد است و هم دایره هایی که به هم نمی رسند و بدین صورت هم کل و هم بینهایت را نشان می دهد. جدا از این خود کلمه از مارپیچ استفاده شده که خود کلمه مار نماد رساندن ما به آگاهی است و مار برای بالا رفتن (از درخت یا ستون) برای آنکه بتواند خود را از جاذبه زمین حفظ کند و بتواند به بالا حرکت کند، حرکتی دوار مانند یا مارپیچی را انجام می دهد.

و سمت دیگر به صورت راه راه که نماد ضعف،اسارت و دربند شدن است که کارمای اعمال مان می باشد و دامن گیرمان می گردد.




مظهر و نماد توانایی انتقال عمیق ترین ، ژرف ترین و پر معنا و محتوا ترین پیغام ها با استفاده از طنز و شوخی و از طریق بامزگی ، مزاح ، لودگی ، هزل ، همراه با خنده.

ابراز ، آشکار سازی ، نمایش  و افشا ی آزادانه ، رها و بدون ترس حقایق واحساسات و واقعیت های زندگی روزمره بدین معنی که کارها یا حرف ها و یا حتی احساساتی را که افراد می خواهند بروز دهند و نمی توانند را، انجام می دهد ، می گوید ، نمایان می کند و یا ارایه می دهد.
کمک و یاری رساندن جهت دیدن زوایای دیگر امور پوچ ، محال و واهی و علاوه بر آن دورویی ها ، ریاکاری ها و سالوسی و توانایی خندیدن به آنها.

با پنهان کردن و پوشاندن احساسات و تأثیراتی که غرایز و عواطف و احساسات اش بر روی چهره اش می گذارد، او به وسیله ماسکی که بر چهره میزند این حس را در مخاطب خود ایجاد می کند که او فارغ از مسایل انسانی خود پیام هایی را منتقل می کند و فارغ از قضاوت ها و پیش فرض های ذهنی صرفاً مطلب را دریافت نموده و بر اساس آن تصمیم گیری می نماید.


صفات سایه و رویکرد غیر سازنده و ناآگاهانه :

استفاده از طنز و شوخی صرفاً به منظور آسیب رساندن و ایجاد زخم و جراحت و از بین بردن و خرد کردن اعتماد به نفس دیگران و یا حتی استهزاء ، تمسخر ، تقلید

دیگران و ادای آن ها را جهت مظحکه نمودن ایشان در آوردن ، به جای استفاده از آن در راستای رساندن ایشان به رهایی و آزادگی.

پنهان کردن و پوشاندن احساسات خود با استفاده از ماسکی که بر چهره میزند در صورتی که باعث ریاکاری ، خیانات ، دورویی و باور ماسک خودساخته و در نتیجه انکار و عدم پذیرش احساسات واقعی خود و خود حقیقی خودش گردد.



ریشه یابی کلمه:

دلقک:

Clown یا Cloyne به معنای ساده ، بی تکلف ، طبیعی ، دست نخورده ، روستایی و دهاتی می باشد. ریشه اصلی آن دقیقاً مشخص نیست ولیکن احتمالاً از klunni  در گویش اسکاندیناویایی (ایسلند) یا kluns در گویش اسکاندیناویایی (سوئد)  به معنی همراه یا رفیق بی ادب ، گستاخ ، دهاتی منش ، بی تربیت ، دست و پا چلفتی ، شلخته و سر به هوا  یا می آید.

در زبان فارسی واژه دلقک از نام طلخک، دلقک دربار سلطان محمود غزنوی گرفته شده‌است.ٔ

موارد زیر نیز تحت عنوان مبحث دلقک قابل بررسی می باشد:

دلقک دربار ، ملیجک (court jester) :

jesterاز کلمه لاتین jestour و آن نیز از gestour که از gesten به معنای بازگویی یا قرائت یک داستان می آید که در گذشته کار اصلی یک دلقک در دربار شاه یا شاهزاده بوده است.

Jester, joker, jokester, fool, wit-cracker, prankster, buffon همگی به شخصی اطلاق می گردد که برای گفتن جوک و چیستان و سرگرم کردن و دلقک بازی و ایجاد تفریح و شادی و آواز خواندن و شعبده بازی، توسط پادشاه استخدام می شود که در اروپا بیشتر رایج بوده است. در ابتدا لباس مرسوم دلقک دربار، لباسی روشن به همراه کلاهی رنگارنگ که از پارچه دوخته شده است و سه دنباله دارد که به هر کدام منگوله ای وصل است، بوده و سه تایی بودن دنباله کلاه شان نماد دو گوش خر و یک دم بوده است. صفات ممیزه شان خنده های بلند و داشتن یک عصای مسخره بوده است.

تمایز اصلی بین Clown و Jester در ظاهر آنهاست که Jester معمولاً شخصی با لباس تنگ و کلاه منگوله دار است که در دربار دیده می شود و Clown شخصی را گویند که شلوار گشاد بند دار می پوشد و صورتش را رنگ می کند و به صورت مسخره ای می خندد که در سیرک ها می بینیم. البته Clown معمولاً به خود می خندد و خود را سوژه خنده می کند. او جوک نمی سازد چون خودش جوک هست. بدین صورت که سرش درون سطل می رود یا شلوارش از پایش در می آید یا از بالای نردبان می افتد و … اعمال یا اتفاقاتی که اگر واقعاً برای کسی پیش بیاید حقیقتاً خنده ندارد و مقداری آزار دهنده است زیرا کسی صورتش را با شکل خنده رنگ می کند که واقعاً نمی تواند بخندد و کسی است که زخم می بیند و برای خنداندن دیگران خود را قربانی می کند. در صورتیکه Jester به شما می خندد. چشمانی تیزبین دارد، امکان دارد زبانش تند و تیز باشد و شنیدن حرف هایش برایتان گران بیاید. و آنچه که پذیرش اش سنگین به نظر می رسد خود حقیقت است و Jester کسی نیست که خود را مضحکه قرار دهد یا بتوان وی را احمق یا ابله فرض نمود. فرضیه شکل گیری Jester برای انتقال حقیقت به پادشاه در غالب بذله و لطیفه و شوخی بوده است. ۳۰۰ سال پیش از میلاد مسیح Yu Sze دلقک امپراطور چین Shih Huang-Ti توانست در غالب خنده ایشان را متقاعد نماید تا دیوار چین را رنگ نکنند زیرا تعداد زیادی از کارگران بابت آن، جان خود را از دست خواهند داد و از آنجا که وی تنها شخصی بود که توانست از طرح پیشنهادی امپراطور انتقاد نماید، قهرمان ملی نام گرفت. امروزه نیز در داستان ها، کارتون ها و فیلم ها به صورت شخصی که به نظر احمق و کم توجه می آید و خود را وارد مسایل بیهوده نکرده و از کنار آنها با شوخی و خنده رد می شود، می آید که در اصل فردی است که به وضوح حقیقت را می بیند و در می یابد. و کسی است که در این دنیای پر نیرنگ و رنگارنگ، حقیقت را می گوید و دیوانگی دنیا را پر رنگ می کند.

Buffon به شخصی اطلاق می گردد که با ظاهر یا رفتار نامناسب، دیگران را سرگرم می کند.

ملیجک در زبان کردی به معنای گنجشک است.

دلقک، لوده ، احمق، ابله، نابخرد، کم خرد، تهی مغز، سبک سر (Fool) :

از کلمه قدیم فرانسوی fol و آن نیز از follis که با باد پر شده یا به شخصی تهی مغز اطلاق می گردد.

در ادبیات به عنوان سمبل صداقت است (به طور نمونه در شاه لیر) و سلطان از او برای پیدا کردن و داشتن بصیرت و بینش، و نصیحت و مشاوره گرفتن، استفاده می کند که دلقک با استفاده از مسخره بازی و پر رنگ کردن حماقت شاه با گویشی صریح، واقعیت ها را بیان می کند و به گوش وی می رساند که همین طنز اگر اندازه آن رعایت نگردد و مدنظر قرار نگیرد، می تواند دلقک را به کشتن داده و سر او را بر باد دهد. با اینکه دلقک از جایگاه، مقام و مرتبه پایین تری نسبت به معاونان و مشاوران در دربار برخوردار است با این حال بهترین و مثمره ثمرترین مشاور پادشاه محسوب می گردد و در حقیقت مدیریت کشور یا کشورها و برقراری صلح در آن ها را نیز دلقک به دست می گیرد و برقرار می نماید.

با عنوان دلقک دربار یا ملیجک نیز از آن استفاده می شود.


احمق کوچک (Dummling) :

نام برادر کوچکتر (برادر سوم) در داستان غاز طلایی از داستان های قدیمی  اروپایی که توسط برادران گریم جمع آوری و منتشر گشته است ، می باشد  که داستان غاز طلایی به همراه تحلیل آن در وبلاگ داستان ها و اسطوره ها آمده است. شخصیتی مشابه با همین خصوصیات در فرهنگ های مختلف نیز قابل پیگیری است مانند : دلقک هایKachina که عروسک هایی چوبی می باشند که هر کدام نمایانگری نمادی در اساطیر سرخپوستان هوپی هستند، داستان گرگ صحرایی شیاد در اساطیر امریکای شمالی، داستان جک در فرهنگ امریکای جنوبی (که داستان مشهور جک و لوبیای سحرآمیز یکی از قسمت های این مجموعه است).


در باور عمومی دو نوع دلقک وجود و شکل یافته است. یکی دلقکی که چهره اش را رنگ می کند (نماد و سمبل رنگی کردن واقعیت جهت طیفی دیدن وقایع، از آنجا که انسان ها به دلیل نگرش دوالیستیک یا سیاه و سفیدشان قادر به تشخیص طیف رنگی موجود در مسایل و رویدادهای پیش پایشان نیستند) و شما را با حرکات شیرین و بامزه خود به وجد و خنده می آورد.


و دیگری دلقکی که ترسناک است و در داستان ها جانب شر را می گیرد که نمونه بارز آن در داستان بت من (Batman) مشهود است و با استفاده از شوخی ها و ابزار سرگرمی خود، به آسیب قهرمان داستان ومی پردازد و خیر را به تعویق می اندازد (به دلیل شوخ بودنش و بازی گرفتن همه چیز، قهرمان را گیج و سردرگم می کند و با توجه به اینکه در همان حوزه شر هم که باشد دیدگاه طیفی دارد  و ملون است، از این روش برای دستگیر کردن و به بن بست رساندن قهرمان استفاده می نماید).

جالب ترین نمونه دلقک ها، دلقک های درباری هستند که وظیفه خطیری را بر عهده می گیرند و به فرمانروا و پادشاه سرزمین شان نزدیک شده و با ساده لوحی و لودگی خود، نکات ظریفی را جهت اداره امور مملکت و حتی زندگی پادشاه به او متذکر و یادآور می شوند. از آنجا که اطراف پادشاهان، حکمرانان و فرمانروایان مملو از افراد درباری می باشد که کوته نظر هستند و جز وضع حال کنونی و مرفه خود قادر و علاقه مند به درک شرایط مملکتی و حکومتی نمی باشند و یا افراد چاپلوس و فرومایه ای هستند که معمولاً  انگیزه شان در راستای رسیدن به اهداف شخصی از جمله رسیدن به جاه و مقام و ثروت و یا حتی از بین بردن جایگاه شخص مورد خصومت شان می باشد است، نیاز به یک شخص صادق و تیزبین با درک و فهم بالا، جهت انتقال مسایل جاری قلمرو پادشاهی محسوس و قابل تعمق و تفکر است. دلقک درباری تلخ ترین ، سخت ترین ، عمیق ترین و سنگین ترین حقایق را تحت لفاظ شوخی و خنده و سربه سر گذاشتن و سرگرم کردن پادشاه در نهایت ظرافت به او منتقل کرده و متذکر می گردد. و پادشاه نیز با اینکه از شنیدن نقص ها و ایرادات اش از زبان دیگری می رنجد ولی با توجه به بامزگی که دلقک در این انتقال آگاهی با خود همراه می کند، شاه را به وجد می آورد و شاه نیز از اینکه کسی را در کنار خود دارد که می تواند بی دغدغه با او از مسوولیت سنگین اش سخن بگوید و او نیز بدون نیش و زخم و آسیب زدن همواره با او همزبان شده و در حین مکالمات و محاورات روزانه شان با توجه به شناختی که از پادشاه دارد  او را راهنمایی و مشاوره می دهد و در عین حال جایگاه فرمانروایی و بالا به پایینی پادشاه نیز با توجه به حاکم بودن پادشاه و حق انتخاب و اختیار عمل او در شنیدن و عمل کردن به نصایح دلقک حفظ می شود.


داستان آرتورشاه (The Fisher King or The Wounded King) :

آرتور شاه از داستان ها و اسطوره های سلتیکی که به صورت نمادین با داستان هایی که از ایشان به جا مانده است در ذهن مردم تبدیل به یک مرد و انسان ایده آل که برای داشتن یک سرزمین و مملکت بی نظیر و زیبا و عالی ، علی رغم وجود مشکلات روی زمین و با توجه به ضعف انسان ، تلاش کرده است. در این داستان از دلقک بدین صورت یاد کرده که شخصی است که غیر ممکن را ممکن می سازد. در داستان آمده است:

آرتور شاه محافظ و نگاهبان جام مقدس ( جامی که حضرت عیسی در شام آخر از آن نوشید و بعداً یوسف ارمطی خون مسیح را در آن جمع کرد ) ، به سبب زخمی که بر ران خود داشت ، نمی توانست خود به تنهایی حرکت کند و این زخم درمان نمی شد ، همگی از درمان این زخم ناامید شده بوده و قطع امید کرده بودند .


و به علت اینکه پادشاه زخمی و رنجور و ناتوان بود ، مملکت نیز وضعیتی مشابه با حال و روز پادشاه داشت و در کشت و زرع و رویش و پرورش و باروری زمین ها تاثیر گذاشته و آن ها را تبدیل به کشت زارهای بی آب و علف و لم یزرع و خشک و بیابانی کرده بود و دیگر درختان میوه و ثمره ای نداشتند و حتی زنان آن سرزمین دیگر باردار نمی شدند و تولدی صورت نمی گرفت .

و تنها روزیِ آن ها ماهی رودخانه ای نزدیک قصر بود (ماهی نماد فردیت در عین توحید است و از آنجا که دیگر توان رشد و نموی نبوده و تولدی صورت نمی گرفته ، انگار که روزی شان را خدا می فرستاده برای آنکه آرتور شاه باید زنده می مانده) (فردیت خود را زندگی کنید ، رسالت شخصی تان را پیدا کنید که در کل شکل می گیرد و ما را به توحید و یکپارچگی که همان وحدت در کثرت است می رساند ، و بدون اصطکاک و با مصالحه بر اساس قاعده لاضرر به آن برسید زیرا هر چه بیشتر خود را جزئی از کل بدانید کمتر خود را جداشده و تنها و منفرد می بینید. شما تنها دندانه ای از چرخ هستید و قسمت و جلوه ای منحصر به فرد از کل ، یکی از همین مردم عادی و عامه ، نه فردی قرار گرفته در حصار زیبایی ها و حقوق شخصی و فردی خودمان ).

ملازمان از سرزمین های مختلف برای درمان شاه می آمدند ولیکن فایده و حاصلی نداشت. راهنمایان و پیشگویان دربار به او توصیه نمودند که مأموریت یافتن داروی علاج زخمش را می بایستی به احمق ساده لوح لوده ای بسپارد که با توجه به اینکه اهمیت مأموریت را جدی نمی گیرد و با سادگی و آرامش و لودگی به دنبال یافتن داروی مناسب حال پادشاه حرکت می کند ، توانایی این را دارد که به هدف رسیده و آزادانه و با قدرت از عهده انجام مأموریتش برآمده و باعث شفای پادشاه و آبادی مملکت گردد . این شخص روح و جانش پاک و معصوم است و بعداً نشان می دهد که محبت و همدلی او است که شاه را از آن رنج و اندوه شدید و مرگبار ، آزاد و رها می سازد .

در داستان آمده است که در حالیکه آرتور شاه تنها و غمگین بر روی تخت نشسته است ، فرد احمق و ساده لوحی از راه می رسد و از پادشاه می پرسد که آیا چیزی نیاز دارد یا خیر و پادشاه عنوان می کند که بسیار تشنه است و گلویش خشک شده است ، فرد از راه رسیده نگاهی به اطراف می کند و جامی را در کنار تخت پادشاه پیدا می کند که بلا استفاده مانده است ، در آن جرعه ای شراب که اشاره به خون مسیح دارد و نماد آگاهی می باشد ریخته و برای رفع عطش پادشاه به وی می دهد . (این سادگی نیز در کتابی به نام “Where is the rest of me” به اینصورت آمده که رونالد ریگان رئیس جمهور اسبق امریکا در سال ۱۹۴۲ در فیلم King’s Row  نقشی را ایفا می کند که پس از سانحه ای دو پای خود را از دست می دهد و در بیمارستان با جمله “پس بقیه من کجاست؟” به هوش می آید که نشاندهنده آن است که پس از یک روال عادی و زندگی یکنواخت ، با چنین سانحه ای به یکباره از خواب بیدار می شویم و خود را می بینیم که قسمت هایی از خویشتن خود را زندگی نکرده ایم و برای رسیدن به آن ها بیدار شده و قدم برمی داریم. )

آرتور شاه در حین نوشیدن متوجه می شود که تشنگی اش که بر طرف میگردد همزمان دردش نیز تسکین می یابد و به جام که می نگرد متوجه می شود این همان جام مقدس است و وقتی از فرد احمق می پرسد که چگونه جام را برداشته و به واسطه آن دردش را علاج کرده است ، در پاسخ فرد ساده لوح با بی توجهی می گوید شما تشنه بودید پس برایتان در این اطراف به دنبالِ جام گشتم!(کسی نمی توانسته به جام دست بزند و از آنجا که همه اطرافیان شاه جام را می شناختند و به اهمیت آن واقف بودند و یا اینکه آن را خیلی بزرگتر از آنچه هست می پنداشتند در صورت تماس دستان با جام ، دستشان می سوخته و آسیب می دیده ولی این شخص ساده لوح آن را به نوعی ساده پنداشته و در حقیقت آن را به اندازه می دیده است که در مسیر خدا شدن آن نیز ابزاری است برای شفا و تعالی ، پس آن را برداشته و موجب شفای آرتور شاه می شود.) و بدین صورت پادشاه مملکت به صورت بیرونی و درونی نجات یافته و شفا می یابد و سلطنت و تاج و تخت پادشاهی آرتور شاه را به وی برمی گرداند و حکومت وی جانی دوباره می گیرد .


نشانه های مذکور در مورد مأموری که توانایی انجام این مأموریت را دارد همانا نشانه های دلقک و ملیجک دربار است که در عین آگاهی و فراست می تواند به مسایل گیر نکرده و با در نظر گرفتن هر یک از این مسایل به اندازه خودشان و جداسازی مسایل و مراتب از یکدیگر و رسیدگی یک یک به هر یک از آنها ، به همه آن امور رسیدگی نموده و آنها را به انجام رساند


دلقک در زندگی روزمره مان:

هر بار که در میان سخت ترین شرایط، با مزه ترین جوک ها به یادتان آمد یا خنده دارترین اتفاقات درنظرتان پر رنگ شد یا ساده ترین رفتارها، گفتارها عملکردها و وقایع شما را به خنده وا داشت، بی شک دلقک شما ناجی کودک تان شده تا شما را از آن وضعیت سخت و دشوار و شرایط تحت فشار برهاند.

شناخت اینکه از کهن الگوی دلقک در جهت سازنده آن استفاده می کنیم یا برای فرار از واقعیت ها و پذیرفتن مسوولیت آگاهی های به دست آمده، از طریق درنگ کردن و کنار گذاشتن ماسک ظاهری خنده مان قابل بررسی می باشد. البته شایان ذکر است که با توجه به اینکه در آرک تایپ های سفر قهرمانی، دلقک در آخرین مرحله ظاهر می شود، اگر قبل از هر یکی دیگر از مراحل سفر با این کهن الگو همجوار گردید، می تواند فرار را در پی داشته باشد(فرار از دیدن حقیقت) زیرا با کهن الگوی فرزانه است که می توان حقیقت را دید و آن را با دلقک جهت ادامه زندگی و حرکت برای دور بعدی هضم نمود.

 


 

کهن الگوی دلقک مادینه و آنیمایی است و به هر موضوعی رنگ و لعاب و جلوه می دهد و آن را زیبا و قابل خوردن و هضم می کند. مانند غذا پختن که مواد اولیه و خام را زن با عشق خود ترکیب کرده و از آن غذایی دلپذیر و خوشمزه مانند قرمه سبزی، جهت اطعام می سازد. کشیدن بار حقیقت سنگین و طاقت فرسا می باشد و این کهن الگوی مادینه(آنیمایی) از حقیقت به جای بار سنگین، آگاهی های خوردنی و هضم شدنی ایجاد می کند تا قادر شویم به زندگی ادامه داده و بیشتر و بهتر از پیش از آگاهی هایمان انرژی گرفته و امنیت بزرگتری را برای خود فراهم نموده و برای کشف حقیقتی دیگر گام برداریم تا زمانیکه از شناخت حقیقت به حق و حقانیت برسیم که البته این مسیر تا بینهایت ادامه دارد و تا زمان حل شدن مخلوق در خالق تداوم دارد.

 

برای شناخت این کهن الگو می توانید دیدگاه خود را نسبت به یک مساله سخت و غیرقابل هضم از نظر خود، بررسی کنید که تا چه حد قادر هستید دور آن مساله چرخیده و قسمت های زیبا و دل انگیز و حتی جالب و بامزه و یا حتی خنده دار آن را مشاهده نمایید.

 


تحلیل:

کهن الگوی دلقک را می توان در تیپ های شخصیتی صنعتگر و هنرمند معادل آرکی تایپ هفائستوس یونانی و تیپ شخصیتی و مجموعه رفتاری ارتباطات معادل با هرمس یونانی و تیپ شخصیتی و مجموعه رفتاری خلاقیت و شورزندگی معادل با آفرودیت یونانی دید.

 

در تیپ شخصیتی صنعتگر و هنرمند معادل آرکی تایپ هفائستوس یونانی هم به صورت سازنده جهت انتقال آگاهی که تحت عنوان دلقک درباری پیشتر کامل تشریح شد و در مورد آن توضیح داده شد، با توجه به آنکه حقیقت را می بیند و اصالت آن را تشخیص می دهد و درگیر شدن مردم را در بازی های روزمره و فریبنده و رنگارنگ دنیا و زندگی دنیوی می بیند،

 


 

با بیان نکاتی ظریف و به جا و به موقع و به اندازه، دیگران را به خود آورده و چشمان آنها را رو به حقیقت باز می کند در عین اینکه انتقال مطلب را به گونه ای انجام می دهد که هم شخص با هر سطح آگاهی، متوجه آن گردد و هم توانایی هضم آن را با توجه به جایگاه خود داشته و بتواند از آن نکات برای بهتر و واضح تر دیدن مسیر پیش روی خود و آنچه که حقیقتاً در زندگی می خواهد و برای رسیدن به آن به دنیا آمده است استفاده کند.

 


 

دلقک به صورت سازنده آن در تیپ شخصیتی صنعتگر و هنرمند معادل آرکی تایپ هفائستوس یونانی به گونه ای مشهود می شود که تلخی را در بسته های رنگی و شیرین پیچانده و به طرف منتقل می کند که در عین انتقال آگاهی که با توجه به واقف شدن مان به جهل ها و نادانی مان برایمان دردناک است و یک پوسته از روی دیدگانمان را ترک خواهد داد تا خود جدیدی و این بار به همراه آگاهی خورده شده و از آنِ خود شده به دنیا بیاید که از این پس با چشمانی بیناتر بنگریم،

 

 

همزمان از این بازآفرینی و وسعت دید خود لذت برده و شیرینی رشد نیز همراه آن شده و این پروسه را دلپذیر می نماید به گونه ای که خود پیش قدم شده و مشتاقانه برای بیشتر آگاه شدن از برکتِ وجود و حضور آرکی تایپ دلقک بهره برده و همراه وی می گردیم، همانطور که در گذشته پادشاهان همراه و همنشین دوران خوشی و ناخوشی خود را دلقک درباری قرار می دادند که همیشه برایشان چاره ساز و رهگشا بودند و طی پروسه ای مشابه آنچه اشاره شد، به چشمان فرمانروا و سلطان مملکت نور و روشنایی داده و با واسطه شدن خود جهت انتقال این آگاهی برای آن سرزمین خیر و برکت و خوشی و سرور را به همراه می آوردند. در عین حال کهن الگوی دلقک را می توان به صورت غیرسازنده در تیپ شخصیتی صنعتگر و هنرمند معادل آرکی تایپ هفائستوس یونانی به دلیل مضحکه کردن خود جهت ایجاد خنده و به وجد آوردن دیگران و عدم درنظر گرفتن ارزش خود و بیان، اظهار و ابراز نقایص و ضعف های خود با استفاده از کهن الگوی دلقک جهت سرگرم نمودن دیگران و به زبان دیگر خود زنی برای مفرح سازی دیگران می باشد، نیز دید.

 

 

درصورتیکه تیپ شخصیتی و مجموعه رفتاری ارتباطات معادل با هرمس یونانی از کهن الگوی دلقک برای فرار استفاده ننماید بدین صورت که با استفاده از ماسک های بیشمار و رنگارنگی که برای ارتباط استفاده می کند (از دید بیرونی برای ارتباط با دیگران و محیط پیرامون و از دید درونی برای ارتباط با جلوه ها و بعدها و حوزه های مختلف و متعدد درونی) سرگرم شده

 

 

و این ماسک ها را به عنوان خود حقیقی خویش پذیرفته و آن ها را واقعی می پندارد و اسیر آنها شده و در ماسک ها و بازی هایش گم می شود،

 

تیپ شخصیتی و مجموعه رفتاری ارتباطات معادل با هرمس یونانی و تیپ شخصیتی و مجموعه رفتاری خلاقیت و شورزندگی معادل با آفرودیت یونانی از این کهن الگوی سفرقهرمانی به صورت سازنده آن جهت ادامه مسیر و کشف و رسیدن به قسمتی ناشناخته که معمولاً در آفرودیت درونی(قسمتی ناشناخته از خود) و در هرمس بیشتر به صورت بیرونی(قسمتی ناشناخته از دنیاهای بیرون) ظاهر می گردد. و در همه جا علاوه بر حرکت سریع و راحت و بی دغدغه خود، خنده و تفریح و شادی را نیز برای اطرافیان (همسفران) به ارمغان می آورند. و همزمان نیز از مسیر خود لذت لازم را جهت انرژی گرفتن برای قدم های بعدی شان کسب می نمایند و زیبایی های مسیر و قسمت ناشناخته و یا سایه ها را نیز می بینند که کمکی می شود برای همجواری و مجاورت با آن سایه جهت شناخت و کشف آن. مانند آن است که شما با کودک خود برای کشف سرزمین های ناشناخته سفر کنید. طی کردن چنین مسیری با بالغ، بسیار سخت و غیرقابل هضم به نظر می رسد.

 

 

در صورتیکه از آنجا که کودک همه چیز برایش جدید و جذاب و جالب و قابل بررسی و کشف و یادگیری می باشد برای شناخت شان با تمام وجود گام برمی دارد و از آنجا که در پذیرش حمایت و حاکمیت خدا می باشد به او توکل می کند و بر ترس هایش فائق می آید


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 0:2  توسط   | 

کارکرد کهن‏الگو در مقام اندام روان ناآگاه جمعى



 

 

کارکرد کهن‏الگو در مقام اندام روان ناآگاه جمعى
نوشته رِنالدو ج. مادیورو و جوزف ب. ویلرایت
ترجمه بهزاد برکت

 

یونگ براى توصیف نوعى صورتبندى اولیه کمابیش یکدست از ساحتِ کهن الگویى روان، در ابتدا طیفى از اصطلاحات، از جمله صورت ازلى را به کار مى‏بُرد، امّا در ۱۹۱۹ براى اولین‏بار از واژه کهن الگو استفاده کرد.

از آن زمان تا پایان عمر، تلاش براى کشف جنبه‏هاى ناشناخته و توضیح نقش ضمیر ناآگاه جمعى ــ یا به تعبیر نهایى او، روان عینیت‏یافته ــ در روند تکامل انسان، کانون توجه کارهاى نظرى و فعالیتهاى بالینى‏اش قرار گرفت.

یونگ، موضع فکرى فروید را، نه‏چندان مورد چند و چون قرار داد، نه انکار کرد و نه با فرا رفتن از آن جایگزینى برایش ارائه کرد، بلکه از بدو فعالیتهایش این موضع را گسترش داد و عمق بخشید. احساس او این بود که آراى همکارش دقت لازم را دارد اما آن‏گونه فراگیر نیست که به نحو مناسبى کارکردهاى پیچیده ذهن را توصیف کند. از دیدِ او تأکید فروید بر اهمیت انحصارى جنسیت و باور جبرى به اصالت فردىِ موجودیت روانى ـ زیستى، قابل دفاع نبود.

در پرتو رویکرد متوازن یونگ به روان، کلاید کلوک هون مردم‏شناس، نظر تأمل‏برانگیزى دارد که در اینجا به اجمال به آن مى‏پردازیم.

 

 

 

او مى‏نویسد: هر آدمى، از بعضى جهات، همانند همه آدمهاست، همانند بعضى از آدمهاست، همانند هیچ کس نیست. این گزاره، به نحوى خاص به ما کمک مى‏کند تا روانشناسى مبتنى بر آراى یونگ و نیز مفهوم کهن الگو را در چشم‏انداز مناسبى قرار دهیم. هر چند یونگ هرگز اهمیت فرهنگ و متغیرهاى منحصر به تاریخچه زندگى شخصى را در تکوین موجودیت فرد انکار نکرد، با عطف توجه به میراث سیر تکامل انواع و وحدت روانى نوع انسان، بیشترین نقش را در پیشبرد روانکاوى داشت. مبناى احتجاج کل‏نگر یونگ این بود که بدون لحاظ کردنِ نفوذ متقابل نیروهاى اجتماعى ـ فرهنگى، شخصى و کهن‏الگویى (فراشخصى)، امکان درک روان و ضمیر ناآگاه پدید نخواهد آمد. کتنِر (Ketner) ، با توجه به رویکرد یونگ به گزاره کلوک هون، اشاره‏اى شایسته دارد: «در یک کلام، نحوه عملکرد کهن الگو چنین است: یک مضمون اصلى، الگوهاى قابل شناختِ تغییرات، و تحوّلى خاص و منحصربه‏فرد در یک مورد مشخّص.»

حال که به اجمال دانستیم که یونگ چگونه، در چه زمان و چرا به اهمیت روان فراشخصى پى بُرد، مى‏توانیم با دقت بیشترى به مسایل مربوط به ماهیت کهن‏الگو و زمان کارکرد واقعى آن بپردازیم. بر اساس مبانى نظریه یونگ، ذهن بشر به هنگام تولد، لوحى سفید نیست، بلکه یک طرح اولیه کهن‏الگویى در ساختمان مغز انسان موجود است.

بحث در باب آن دسته از دستاوردهاى زیست‏شناسى نوین که به نظریه کهن‏الگوها مربوط مى‏شود ما را از موضوع این مقاله کاملاً دور مى‏کند؛ با این حال روشن است که چنین تلاشى باید پژوهشهاى صورت‏گرفته در مورد دستگاه کنارى، نیمکره‏هاى راست و چپ مغز، ژنتیک رفتارى جدید، نحوه گزینش طبیعى و جهش پلاسماى تخمک از دیدگاه دانشمندان امروز را مورد توجه قرار دهد، ضمن آن‏که انتظار مى‏رود این تحقیق آشکار سازد که کهن‏الگوها، یا همان استعدادهاى موروثى براى آگاه شدن از وضعیتها و نگاره‏هاى نوعى یا تقریباً همگانى، ملزم به هیچ اصلِ «رمزآمیز»ى نیستند.

در عین حال مى‏توان کهن‏الگو را نوعى «نظام آمادگى» دانست که به نشانه‏هاى محیطى واکنش نشان مى‏دهد، هسته‏اى پویا از نیروى روانى متمرکز که آماده است تا به صورت یک سرشت ـ انگاره و یک عنصر ساختارى مینُوىِ خودسامان، بیرون از حوزه ادراک «خود» فعلیّت یابد. «فورد هَم» در مسیر ارائه تعریفى عمیقتر از کهن‏الگو گام دیگرى برمى‏دارد:

هرچند کهن‏الگوها در اشکال نمادین پیچیده‏شان، یعنى در روءیا، خیالپردازى، اساطیر و دین، به کرّات مورد مطالعه قرار گرفته‏اند، جوهره دستاورد فکرى یونگ آن است که کهن‏الگو یک موجودیت روان‏تن است که دو جلوه دارد: یک جلوه با اندامهاى جسمى، و جلوه دیگر با ساختارهاى روانى ناآگاه و بالقوه ارتباط تنگاتنگ دارد. موءلّفه جسمى سرچشمه «سائقهاى» شهوانى و پرخاشگر است، و موءلّفه روانى خاستگاه اَشکال خیالپردازانه‏اى است که کهن‏الگو به واسطه آنها در ضمیر ناآگاه بازنمودى ناقص مى‏یابد.

هرچند در آغاز، انگاره‏هاى کهن‏الگویى در کانون توجه یونگ بود، به تدریج، الگوهاىِ عواطف و تمایلات «خاص هر نوع» را نیز مدّ نظر قرار داد. دریافت ویراسته و تکامل‏یافته یونگ از کهن‏الگو مستلزم یک تمایز اساسى است، تمایز میانِ صورت بنیادى کهن‏الگو و انگاره کهن‏الگویى. توجه به این تمایز اهمیت بسیار دارد، زیرا با خلط این دو دستاورد نظرى، سهم یونگ در روانکاوى نه تنها به غلط فهم شده، بلکه بازنمودى نادرست پیدا کرده است. از جمله تبعات این درک نادرست، این دریافت است که ما مضامین مبتنى بر انگاره‏ها یا تصاویر ذهنى را به ارث مى‏بریم. هرچند یونگ هرگز این امکان را مطلقاً مردود ندانست، ممکن نبود بر دریافت مطلقاً لامارکىِ فروید از «حافظه نژادى» صحّه بگذارد.

 

 

صورت بنیادى کهن‏الگو: کهن‏الگوها، تصورات یا انگاره‏هاى موروثى نیستند بلکه ممکناتِ ماتقدم‏اند.

براى یونگ، «انگاره ازلى» یا «صورت بنیادى کهن‏الگو» ــ که متعلّق به ژرفترین لایه ضمیر ناآگاه است ــ نوعى استعداد یا «آمادگىِ» ماتقدم براى آگاه شدن از یک تجربه بشرىِ عامِ عاطفه‏محور، یک اسطوره همگانى، یا نمود عامِ امتزاجِ اندیشه ـ انگاره ـ خیال است، و کاوش دقیق یا فهم عمیق آن ممکن نیست، زیرا موجودیت آن، وضعیتى کاملاً صورى و ابتدایى است. یونگ نظراتش را چنین خلاصه مى‏کند:

بازنمودهاى کهن‏الگویى (انگاره‏ها و تصورات) را، که به واسطه ضمیر ناآگاه به ما مى‏رسند، هرگز نباید با «صورت بنیادى کهن‏الگو» یکى دانست. این بازنمودها، ساختارهاى بسیار متنوعى هستند که همگى متکى به یک صورت بنیادى‏اند، صورتى که اساساً امکان بازنمود ندارد. اما شاخص «صورت بنیادى کهن‏الگو»، عناصر صورى و معانىِ بنیادى معینى است که درک آنها به تقریب میسر است. صورت بنیادى کهن‏الگو، یک عامل شبه‏روانى است که به عبارتى متعلق به حدّ ماوراى‏بنفش و نامرئى طیف روانى است… ماهیت واقعى کهن‏الگو چنان است که بعید مى‏دانم صورت آگاهانه پیدا کند؛ کهن‏الگو موجودیتى فراتجربى است، و به این جهت آن را شبه‏روانى مى‏نامم. (مجموعه آثار، جلد هشتم، ص۲۱۳).

انگاره کهن‏الگویى: رابطه‏اى پویا میان وضعیتهاى محیطى و واکنش کهن‏الگویى وجود دارد. انگاره آن برخلاف موجودیت نخستین‏اش، بازنمودى است که دست‏کم به واسطه بخشى از «خودآگاهى»، پیشاپیش ادراک شده است: «صورت ازلى، از نظر مضامین آن، صرفاً زمانى تعیّن مى‏یابد که به آگاهى رسیده و نتیجتاً از داده‏هاى تجربه آگاه آکنده باشد.» (پیشین، جلد نهم، فصل اوّل، ص ۷۹).

نظریه یونگ بر نقش فرهنگ در فعّال‏سازى و ساماندهىِ («پوشش‏دهىِ») نمادین کنشِ کهن‏الگویى، که خاستگاهش عمق ضمیر آگاه است، تأکید دارد. مطابق این نظریه، شاید یک تجربه محیطى واحد واکنشهاى کهن‏الگویى متفاوتى را برانگیزد و یا برعکس، شاید عوامل محیطى گوناگون زمینه‏ساز واکنشهاى کهن‏الگویى یکسان یا همانند شود. عینِ عبارات یونگ چنین است: «کهن‏الگوها همان‏قدر پُرشمارند که وضعیتهاى نوعىِ زندگى. روند بى‏پایان تکرار، این تجربیات را در سرشت روانىِ ما حکّ کرده است، هرچند نه همچون اشکال آکنده از محتوا، بلکه بدواً در قالب اشکالى فاقد محتوا که فقط امکان نوع خاصى از ادراک و عمل را آشکار مى‏کنند.» (پیشین، جلد نهم، فصل اوّل، ص ۴۸)

این نقل‏قول نشان مى‏دهد که از نظر یونگ، کهن‏الگوها بى‏شمارند، با این حال در روند تجربیات روانکاوانه فرد، در جریان تکامل منحصربه‏فرد انسان، یا در زندگى روزمرّه، برخى انگاره‏ها، وضعیتها و تجربیات، امکان بروز بیشترى دارند و محل بروز آنها روءیاها، ادبیات، اسطوره‏هاى دینى، اَشکال هنرى، علائم بیمارى، و از این قبیل است. اینک مثالهاى متعدد ارائه مى‏کنیم:

مرگ و تجدیدحیات نمادین: یکى از وضعیتهاى کهن‏الگویى متداول در همه فرهنگها، از یک سو در ارتباط با تأکید یونگ بر ظرفیت روان بشرى براى نوعى از تغییرشکل نمادین است که متضمن تجربیات بازسازنده مرگ، و حیات دوباره است، و از سوى دیگر به ارزشیابى بى‏نهایت مثبت او از واپس‏رَوىِ روانى مربوط مى‏شود. براى یونگ آنچه درک ما از «خویشتن» را (که احساس محور و یکپارچه است) از نو مى‏سازد، مشخصاً شکل‏گیرى «خود» یا بخشى از «خود» است. دیگر بار «خودآگاهى» شکل مى‏گیرد، رشد را تجربه مى‏کند و به شکلى پویا از حالتِ همذات‏پندارى فرافکنانه یا آمیختگى با حالت آغازین ناآگاهى («نا خود») سر برمى‏آورد. این روند سالم، دیگر بار ــ درست مانند سالهاى اولیه زندگى ــ جریان انفکاک «خود» از همذات‏پندارى و تحدید در «خودِ» آغازین را تکرار مى‏کند. «خود» که احساس مى‏کند از جانب مرگ تهدید شده، حیات دوباره را تجربه یا درک مى‏کند.

مفهوم مرگ و نوزایى، در مقام یک بُن‏مایه کهن‏الگویى فراشخصى، به تدریج رویکرد نظرى یونگ به رشد روانشناختى ناآگاهانه فرد در ضمن تجربیات روان‏کاوانه‏اش، و نیز الگوهاى آغازگرى یا مناسک گذر را مشخص کرد. درحالى‏که نمى‏توان به محتواى ویژه‏اى اشاره کرد که در بُن‏مایه مرگ ـ نوزایىِ همه فرهنگها مشترک باشد، مى‏توان شکل اساطیرى آن را به عنوان یک شکل کهن‏الگویى معتبر به شمار آورد.

کودک: نماد طفل یا کودک، نمونه‏اى از یک انگاره کهن‏الگویى مشترک است که مى‏تواند گواه یا مستلزم حرکت و پیشرفت از طریق پَس‏رَفت خلاّ قى باشد که نهایتاً نمادى از مرگ و نوزایى را در روان شکل مى‏دهد.

عوامل متعددى در تبیین معناى نماد کودک نقش دارند. علاوه بر همه تداعیهاى شخصى (براى مثال تداعى یک همشیر) و زیستى (براى نمونه تداعى قضیبى پستانىِ کودک)، گاه گستره کهن‏الگویى نیز عامل تعیین‏کننده‏اى است. روءیت یک کودک در روءیا مى‏تواند نقطه عطفى در زندگى یا تجربیات روانکاوانه فرد باشد، و در عین حال مى‏تواند خبر از پیش‏آگاهىِ مفیدى دهد. انگاره «کودک آسمانى» در بسیاى از فرهنگها مشاهده مى‏شود و شاید حاکى از حیات و انتخاب مسیر دوباره، احساس حضور آزادى و نشاط کودکى، بیدارى دوباره، آغازى دیگر، هویت نمادین دیگر، جهان دیگر، خلاقیت، استعداد، و رشد (بازدارندگىِ پستانىِ مناسب یا قضیب بارورساز) باشد. همچنین، این انگاره مى‏تواند مظهر «خویشتن»، نشانگر روند فردیت یافتن یا تحقّق «خویشتن»، و یا نماد نوزایى باشد. در عین حال، کودک مى‏تواند مظهر اَعمال شیطانى، مظهر هول و وحشت یا دگرآزارى باشد.

 

 

روءیت کودک در عالَم خیال مى‏تواند نماد استعداد و خلاقیت باشد، زیرا کودک همواره ظرفیت تحول دارد. نوزاد، مظهر آرا و نظرات کاملاً نو است که چون از ضمیر آگاه نشأت گرفته‏اند برایمان ناشناخته‏اند؛ از این منظر در تقابل با آراى کهنه‏اى قرار مى‏گیرند که دستکارى شده‏اند تا مگر جلوه‏اى پیدا کنند. با این همه آراى اصیل حاصلِ رشد و تکامل‏اند نه حاصل ابداع، چرا که پس از نطفه بستن، به تدریج پرورش مى‏یابند و در زمانى مناسب زاده مى‏شوند؛ و تفاوت خلاقیت و تقلید از همین‏جاست.

به سادگى مى‏توان دریافت که این انگاره کهن‏الگویى خاص، در پرتو تحلیل، نوعى اعتبار آینده‏محور پیدا مى‏کند، آن‏گونه که صِرف توصیفات علّى (مبتنى بر موارد فردى)، قادر به تبیین معناى نمادین و فراگیر آن نیست. نظریه یونگ و پیروانش، حضور این نماد ویژه، یعنى کودک را، در مراحل رشد انسان مفروض مى‏گیرد و استدلال مى‏کند که این مسأله اساساً مربوط به تغییرشکل نمادین است‏و از این رو در محدوده پرسشهاى علّت و معلولى قابل توضیح نیست، بلکه نوعى تبیین غایت‏شناسانه را طلب مى‏کند. بنا بر نظر یونگ، نماد راستین صرفاً نظر به گذشته ندارد، بلکه در عین حال آینده‏نگر است، و بسا که مُلازم با دگرگونیهاى مثبت یا منفى باشد.

آنیما و آنیموس (مادینه روان و نرینه روان): شخصیت دونیمه‏اى که اغلب در روءیا، پندار، ادبیات، رابطه نر و ماده، درمان تحلیلى، و اسطوره با آن مواجه مى‏شویم، کهن‏الگوى دو جنس مقابل آنیما و آنیموس است، و عبارت از آن استعداد موروثى است که به واسطه آن، مرد امکان تجربه انگاره زن، و زن امکان تجربه انگاره مرد را مى‏یابد.

 

 

 

ضمیر ناآگاه مرد برخوردار از یک موءلفه مکمّل مادینه است که به هیأت زن درمى‏آید: «در ضمیر ناآگاه مرد، یک انگاره جمعى موروثى وجود دارد که به واسطه آن، مرد سرشت زن را درک مى‏کند.» (پیشین، جلد هفتم، ص ۱۹۰) اگر مرد سرشت زنانه‏اش را سرکوب کند و یا از سرِ تحقیر یا غفلت، خصوصیات زنانه‏اش را بى‏مقدار سازد و یا بالعکس، با تصویر مادینه‏اش همانند شود، خلاقیت و انسجام موجودیت‏اش را از دست مى‏دهد. آنیما، نقش واسط را براى ضمیر ناآگاه خلاّق دارد و مى‏تواند مظهر کلیّت ضمیر ناآگاه باشد (پیشین، جلد نهم، فصل اوّل، صص ۵۴-۷۴).

آنیما با برون‏افکنى نیاز مرد به زن در روند خلاقیّت، که متضمّنِ خیالپردازى است، بروز مى‏کند. «فریدا فوردهَم»، درباره آنیما و «مادر»، که نخستین عامل این برون‏افکنى است، مى‏نویسد:

این انگاره صرفاً از طریق تماسهاى مشخصى که مرد در جریان زندگى‏اش با زن برقرار مى‏کند، آگاهانه و ملموس مى‏شود. نخستین و مهمترین تجربه مرد از زن، از طریق مادرش است، و بیش از هر تجربه‏اى بر او تأثیر مى‏گذارد و او را شکل مى‏دهد، به نحوى که بسیارى از مردان هرگز موفق نمى‏شوند خود را از این قدرت دلفریب رها سازند. امّا تجربه کودک یک ویژگىِ ذهنى شاخص دارد که سبب مى‏شود عامل تعیین‏کننده، نه فقط نوع رفتار مادر بلکه همچنین احساس کودک از نحوه رفتار مادر باشد. تصویرى که از مادر در ذهن کودک نقش مى‏بندد تصویر دقیق او نیست، بلکه تصویرى است که ترکیب نهایى آن متأثر از ظرفیت فکرى کودک براى شکل دادن به تصویر ذهنى زن ــ آنیما ــ است.

به همین روال، این پدر است که اوّل بار انگاره آنیموس را در ذهن دخترش شکل مى‏دهد. بنابراین، علاوه بر انگاره‏هاى والدین که اوّل بار تصاویر جنس مخالف را در ذهن کودک فعّال مى‏کنند و در قالب الگوهاى مشخص فرهنگى نمادین مى‏سازند، آنیما و آنیموس از انگاره‏هاى جمعى و موروثى زن و مرد، و نیز از اصول مادینه و نرینه نهفته در همه افراد نشأت مى‏گیرند، افرادى که بنا بر فرض موجود در نظریات روانکاوانه، در بنیاد، دوجنسى‏اند. (۱۹۷۷)

این مقاله ترجمه‏اى است از :

Renaldo J. Maduro and Joseph B. Wheelwright, “Archetype and Archetypal Image”, in Jungian Literary Criticism, ed. Richard P. Sugg, Illinois: Northwestern University Press, 1992




+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 0:12  توسط   | 

مفهوم آرکتایپ و اسطوره به زبان ساده

 



مهدی سررشته داری

اسطوره چیست؟ هرکس از نقطه نظر خود برای این سوآل پاسخی دارد. به طور بسیار کلی میتوان گفت مردمی که اعتقادات دینی مشترکی دارند اسطوره های مشترک هم دارند. به این معنا، اسطوره حقایق متافیزیکی را بیان میکند و به سوآلات پایه ای زندگی پاسخ میگوید. امروزه رسم بر این است که که هر حوزة اندیشه ای اسطوره را مطابق با نظر خود درک کند. دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هائی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و، کوتاه سخن، به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون گرایش دارند که اسطوره را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین و کسانی که نگرش تاریخی دارند داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده ای می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است. انسان شناسان و جامعه شناسان معتقدند که اسطوره تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره کنجینه ای از تصاویر ذهنی است که باید در هنر و کار خود به کار گیرند

اسطوره چیست؟ هرکس از نقطه نظر خود برای این سوآل پاسخی دارد. به طور بسیار کلی میتوان گفت مردمی که اعتقادات دینی مشترکی دارند اسطوره های مشترک هم دارند. به این معنا، اسطوره حقایق متافیزیکی را بیان میکند و به سوآلات پایه ای زندگی پاسخ میگوید. امروزه رسم بر این است که که هر حوزة اندیشه ای اسطوره را مطابق با نظر خود درک کند. دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هائی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و، کوتاه سخن، به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون گرایش دارند که اسطوره را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین و کسانی که نگرش تاریخی دارند داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده ای می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است

یکی از اسلایدهای درس هفائستوس

انسان شناسان و جامعه شناسان معتقدند که اسطوره تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره کنجینه ای از تصاویر ذهنی است که باید در هنر و کار خود به کار گیرند، سک] رایج تصورات و خیالات است که باید مجدداّ ضرب شود. گرچه هر یک از این نظرات به جای خود قابل دفاع اند ولی امروزه روانشناسی کارل گوستاو یونگ همة این توضیحات جزئی را یکپارچه میکند و اسطوره را بصورتی که برای ذهن مدرن امروزی قابل درک باشد توضیح می دهد. نظر یونگ به طور خلاصه این است که اسطوره، تجلی روان آرکتایپی است. یونگ معتقد بود که روان آدمی متشکل از دو سطح است که در یکدیگر نفوذ میکنند: سطح شخصی و سطح آرکتایپی. سطح شخصی از تجربة بلاواسطة جریان زندگی ما نشئت میگیرد. سطح عمیقتر، سطح آرکتایپی، در تجربة شخصی ریشه ندارد بلکه یک ساختار روانی فطری و مادرزاد و مثل جسم ما بین همگان مشترک است.

این ساختار درونی از آرکتایپ ها یا الگوهای عامی تشکیل شده که تجربیان نمونه وار انسان را نشان میدهد. سطح آرکتایپی روان ما در قالب دین، هنر، دستاوردهای خلاقیت انسان و در رویا و شهود آشکار میشود. یونگ پیشنهاد می کند که اسطوره هم از همین لایة غیر شخصی روان بر می خیزد. ما در اسطوره به صورتهای ذهنی و تصاویری بر می خوریم که از طریق آنها میتوان به واقعیات آرکتایپی ای که زیربنای همة تجربیات روانی هستند و چند و چون این تجربیات را تا حدودی تعیین می کنند دست پیدا کنیم. از این جا میتوان متوجه شد که آگاهی پیدا کردن از لایه های عمیق روان انسان مستلزم شناختن لایه های اسطوره ای است. یونگ متوجه شد که تصاویر خیالی اسطوره ای راه فهم و درک بُعد آرکتایپی روان را به ما نشان میدهند. اگر ذهن خودآگاه چنین مقولات و معیارهائی را برای فهم و ادراک نداشته باشد، یعنی اگر از داشتن مفاهیم دینی و اسطوره ای محروم باشد به لایه های عمیقتر روان دسترس نخواهد داشت. در این صورت یا به کلی از اعماق روان خود بیگانه میشود و یا خود را با آن یکسان فرض میکند. مثلا بدون وجود مفهوم خدا، گرایش ما این خواهد بود که طوری رفتار کنیم که گوئی خود ما خدا هستیم. البته این گرایش و فکر آگاهانه نیست ولی گرایش رفتاری و واکنشی ایگو این است که خود را دقیقا با همان چیزی که آن را اصلا نمیتواند بفهمد - و در این مورد، با الوهیت - یکسان بگیرد. و مقولة الوهیت – یعنی خدایان – همان چیزی است که اسطوره از آن صحبت میکند. چرا باید اسطوره ها را مطالعه کرد؟

تفکر در مورد تصاویر خیالی اسطوره ها در عین حال به معنای بررسی واقعیات روان انسان و کوشش برای تعبیر و تفسیر آن نیز هست. البته بعضی از این تعبیرات ممکن است درست نباشند ولی در مورد خود این واقعیات نمی توان خطا کرد. این واقعیات، یعنی خود تصاویر خیالی اسطوره ای، واقعی هستند و از این تعبیرات بالاتر اند و از آنها فرا می گذرند. به هنگام بررسی تصاویر ذهنی پایه ای اسطوره های یونانی باید از خود بپرسیم که یک تصویر خاص در زندگی فردی خود ما چه معنائی میتواند داشته باشد؟ برای اینکه اسطوره ها با تجربة روزمره ما ارتباط پیدا کنند و به صورت یک امر انتزاعی دو از دست باقی نمانند بسیار مهم است که آنها را از لحاظ روانشناسی تعبیر کنیم. برای این کار می توان از تکنیک خاصی استفاده کرد یعنی همان شیوه ای را که برای تعبیر رویا ها به کار می گیریم در مورد اسطوره ها هم به کار ببریم و هر یک از پیکره ها و تصاویر خیالی اسطوره ای را با یک وضع و حال شخصی دمساز کنیم. وقتی هراکلس محکوم میشود که همة عمر خود را به خدمتکاری برای یورستیوس یا اومفالی مشغول باشد باید از خود بپرسیم: " آیا برای من هم اتفاق افتاده که وظایفی مشابه با وظایف هراکلس را بر عهدة من گذاشته باشند؟" پرسیدن اینگونه سوآلات، ضمیر ناخودآگاه را تغذیه میکند و فکر یا خاطره ای را با این اسطوره ها همراه و همساز میکند. توجه به این همسازی ها یک ارتباط شخصی با اسطوره ها برقرار میکند. لااقل بعضی اسطوره ها در زندگی خود ما زندگی می کنند. با پرسیدن این سوآلات ناگهان متوجه میشویم که " این اسطورة من است. اینکه می بینم خود من هستم." اسطوره های یونانی متونی مقدس اند و از این لحاظ از کتب عهد عتیق و یا عهد جدید چیزی کم ندارند. بی گمان اسطوره های یونانی و آنچه بر روی آنها بنا شد – علم، فلسفه و ادبیات - بعضی از پایه های ضمیر ناخودآگاه غربی را میسازند. اسطوره ها صرفا شرح وقایع گذشته های دور نیستند بلکه درام هائی ابدی هستند که مکررا در زندگی شخصی خود ما و در آنچه در اطراف خود می بینیم اتفاق می افتند. آگاه بودن از این امر، بُعدی را به وجود ما اضافه میکند که اغلب تنها شاعران از آن برخوردارند. همانطور که موسی تا ابد مشغول قانونگذاری است و عیسی هم تا ابد مصلوب میشود، هراکلیس هم تا ابد مشغول خدمتگذاری است و پرسیوس هم هنوز مشغول مقابله با مدوزا است و تسیوس هم تا ابد سایه به سایة مینوتور راه میرود. همة این درام ها به طور دائم در ما ئ در اطراف ما اتفاق می افتد و اگر چشم بصیرت داشته باشیم متوجه میشویم که اینها الگوهای ابدی جریان زندگی هستند که در زیر سطح ظاهری زندگی اتفاق می افتند. اسطوره در عین حال ه میتواند ما را با بُعد بزگتر وجود خود آشنا کند، آنچه را که نیستیم هم به ما می آموزد. یونگ میگوید: لیبیدوئی که سر وقت به درون زندگی نریزد، به جهان اسطوره ای آرکتایپ ها واپس می نشیند و در آنجا تصاویر ذهنی ای را به حرکت می اندازد که از دورترین زمانها زندگی فرا انسانی خدایان _ چه آسمانی و چه زمینی – را آشکار کرده اند. اگر این واپس نشینی در یک جوان اتفاق بیقتد یک درام آرکتایپی جانشین زندگی فردی او میشود و آن را از بین می برد زیرا تحصیلات رسمی او ابزاری برای فهمیدن آنچه در جریان است در اختیار او نگذارده است و در نتیجه نمیتواند خود را از این سحر و افسون خلاص کند

اهمیت حیاتی اسطوره هم در همین امر نهفته است زیرا انسان حیرت زده را از آنچه در ضمیر ناخودآگاهش میگذرد و از دلیل وحشتزدگی اش آگاه میکرد. اسطوره ها به این آدم حیران میگفتند که " این تو نیستی بلکه خدایان هستند. هرگز دستت به آنها نخواهد رسید پس به کار خودت مشغول شو و به خدایان احترام بگذار و از آنها بترس." یونگ به خطر یکسان پنداشتن خود با تصاویر ذهنی آرکتایپی، که بدترین نوع آن روان پریشی است ،اشاره میکند. آگاهی از وجود خدایان امکان اشتباه گرفتن خود را با آنان کمتر میکند. به این طریق اسطوره به ایگو کمک میکند که بداند چه هست و چه نیست. همانطور که در بحث اسطورة پرسیوس خواهیم دید کل مجموعة اسطوره را میتوان همان سپر صیقلی آتنا فرض کرد که پرسیوس با استفاده از آن توانست با مدوزا مقابله کند. اسطوره با انعکاس دادن بُعد فراشخصی به ما امکان میدهد که نظر کوتاهی به این بُعد خود بیندازیم زیرا در غیر اینصورت این بُعد فرا شخصی در حالت قدرت خام نخستین اش ما را از پای در می آورد. اسطوره ها از کجا می آیند؟ نظر علم روانشناسی این است که اسطوره ها تدریجا از ضمیر ناخودآگاه جمعی سر بر می آورند و کوشش دسته جمعی یک نژاد معین آنها را پرورش میدهد و شکل با دوامی به آنها می بخشد. ولی تقریبا از همان آغاز این پرسش مطرح شده است که آیا اسطوره ها باقیمانده های واقعیات تاریخی نیستند؟ پژوهش های باستانشناسی پیشنهاد میکند که ممکن است جنگ تروا واقعا اتفاق افتاده باشد – این مطلب را چند صد سال پیش نمیدانستند. در جزیرة کرت هم چیزهائی شبیه ساختمان حلزونی (لابیرنت) و اثراتی از جنگ گاوهای اسطورة تسیوس پیدا شده است. به جنبة تاریخی اسطوره هم باید توجه کرد. حدود قرن سوم یا چهارم قبل از میلاد مردی به نام هومر این نکته را مطرح کرد که اسطوره ها همگی از وقایع تاریخی سرچشمه گرفته اند و، به عنوان مثال، قهرمانان اسطوره ای همگی زمانی شاه و یا از شخصیت های تاریخی بوده اند. این نظر به یک تئوری تقلیل گرا تبدیل شد که شکوه اسطوره را از آن گرفت. این ایدة هومری هر از گاهی دوباره مطرح میشود. به عنوان مثال میتوان نظرات رابرت گریوز را در مورد اسطوره ها ذکر کرد. واقعیت انکار ناپذیر این است که بعضی اسطوره ها و شاید همة آنها یک خاستگاه یا ریشة تاریخی داشته اند. بی گمان اعتقاد عمومی بر این است که اسطورة مسیحی از یک شخصیت واقعی تاریخی ریشه گرفته است

متوجه میشویم که وقتی برخی تجربیات تاریخی، بعضی از ویژگی های پایه ای و عام روان انسان را روشن میکنند و آنها را آشکار میسازند به اسطوره تبدیل میشوند. به عنوان مثال اگر اسناد تاریخی چند صد سال گذشته از بین بروند میتوان حدس زد که مورخی که در سال 2500 میلادی به بررسی واقعة ترور آبراهام لینکلن در روز جمعة نیک می پردازد چه تصوری خواهد داشت. آیا این واقعه را به عنوان یک حادثة ساده در نطر میگیرد یا میگوید " چه جالب است. در اینجا با یک چهرة تارخی روبرو هستیم که میدانیم واقعا وجود داشته است ولی آیا چنان به سرعت در اسطورة مسیحی جذب و با آن همساز شده که نتوانستند بین لینکلن و مسیح تفاوت بگذارند؟" البنه ما میدانیم که لینکلن واقعا در روز جمعة نیک ترور شد ولی اگر گزارشهای مربوط به این واقعه از بین رفته باشد آیا در آینده یک مورخ این مطلب را قبول میکند یا نه؟ شاید نه. بنا بر این حدود تداخل و کنش و واکنش بین جریان تاریخ که ایگوهای انفرادی آنرا زندگی میکنند و بُعد آرکتایپی که گاهی درام زندگی ایگو را مشخص میکند و گاهی هم به نظر میرسد که تجلیات آن تحت تأثیر شیوة زندگی ایگو قرار میگیرد، حقیقتا جزء اسرار است. به عنوان مثال در کتاب ایلیاد اثر هومر در جائی هلن به هکتور میگوید که زئوس سرنوشت سختی نصیب آنان کرده است و " در آینده مردم راجع به آنان سرودها خواهند خواند." به یک معنا او میگوید که ما باید سرنوشت سخت کنونی خود را تحمل کنیم زیرا سرنوشت ما این است که یک تصویر ذهنی آرکتایپی را برای آیندگان مجسم کنیم. جنبة دیگر همین مسئله این است که ایگو چگونه میتواند به آشکار شدن، بالندگی و تجلی وسیع جهان آرکتایپی کمک کند. علاقة فراوان یک مرد بزرگ را برای شهرت و جاودانگی اغلب میتوان به عنوان به انجام رساندن سرنوشتش که در واقع شکل تشدی شدة تصویرهای ذهنی آرکتایپی است، مورد نظر قرار داد و درک کرد. میلتون در شعری به نام "لیسیداس" با صراحت و زیبائی تمام این آرزومندی و اشتیاق را به عنوان چیزی توصیف میکند که نه توسط ایگو بلکه از طرف نیروهای فوق شخصی تعیین میشود. میلتون نشان میدهد که انگیزة کسب قدرت در چارچوب شخصی و شخصیتی و در متن وسیعتر جریان زندگی به دو صورت کاملا متفاوت ظاهر میشود

البته شعرا کاملا با این الهام گیری و تغذیة روحی آشنا هستند زیرا همگی اسطوره شناس اند. آنان تصاویر ذهنی اسطوره ای را مجسم میکنند. نسبت به قدرتهای اسطوره ای آگاهی دائم دارند. تئودور درایزر، ادیبی که استعداد شاعری هم داشت، یک توصیف روانشناختی درستی از واقعیت یک تصویر ذهنی اسطوره ای ارائه میکند. او میگوید : میدانم که فیوری ها وجود دارند زیرا ضربان حرکت بالهای آنانرا شنیده ام. و بالاخره آخرین دلیل لزوم مطالعة اسطوره ها در خود اسطورة بوسیس و فیله مون بیان شده است. طبق این اسطوره دو تن از خدایان یعنی زئوس و هرمس به جستجوی یک انسان صادق و با اخلاص از آسمان به زمین آمدند. این دو خود را به صورت مسافر درآورده و به دنبال شخص میهمان نوازی میگشتند. کسی به آنها پناه نمیداد تا اینکه به کلبة زن و شوهر پیر و پارسائی به نامهای بوسیس و فیله مون رسیدند. این زن و شوهر هر چه داشتند در طبق اخلاص گذاردند و به زئوس و هرمس جا و غذا دادند. بعد سیلی جاری شد و فقط این زن و شوهر از آن جان به در بردند. و بعد آرزویشان برای نگهبانی معبد خدایان برآورده شد. به گفتة اووید که راوی این داستان است، نتیجة اخلاقی داستان این است که " خدایان هنوز مراقب مردمان نیک هستند و آنان که نیکی کنند نیکی خواهند دید." این نکته با کشفیات روانشناسی اعماق همساز است یعنی وقتی به ضمیر ناخودآگاه خود توجه کنید احتمال دارد که ضمیر ناخودآگاه هم به ایگوئی که به او توجه کرده است لطفی بکند. درست مثل این است که به زئوس و هرمس جا و مکان داده باشیم. این کار به نفع روح ما است. نیکوکاران نیکی می بینند
+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:25  توسط   | 

فاطمه، كهن الگوي مادر

 

 

 

محمد يتيم بودن را تجربه كرده بود، هنوز تولد نيافته بود كه پدرش عبدالله مرده بود. در كودكي هم مادر خويش را از دست داده بود. در آن هنگام وقتي آمنه را به خاك سپرده بودند محمد شش ساله بوده. نوشته‌اند وقتي همگان از گور آمنه دور شده بودند تا به خانه‌هاي خود بروند، محمد خود را بر گور آمنه انداخته بوده و به تلخي گريسته بود

بعدها محمد رسول پدر چهار دختر مي‌شود كه فاطمه كوچكترينِ آن‌ها بود. فاطمه يعني بريده شده يا برگرفته شده از شيرمادر، كسي را كه زود هنگام از شير مي‌گرفتند فاطمه مي‌گفتند. چندان دور نمي‌نمايد كه خديجه به‌آخر خط رسيده بوده و شايد ديگر آن شور وشوقِ مادران جوان را نداشت .

شايد به همين جهت، اين دختر از همان دورانِ كودكي بيشتر با پدر همراه بود. پدر هم كه او را همراه و رفيق خود مي‌ديد دلبستگي بسيار به او پيدا كرده بود .

همراهي‌ِ فاطمه با پدرش از هنگامي نقش زنده‌تري پيدا كرد كه محمد مبعوث به رسالت شده بود. آن هنگام شايد فاطمه حدود پنج يا شش سال بيشتر نداشت و تا سن هفده هيجده سالگي كه در مدينه با علي ازداواج كند هنوز فاصله‌ي زيادي بود. اين را هم بگويم كه مطابق برخي نشانه‌ها و اسناد تاريخي قدیمی تر، فاطمه در هنگام فوت شدن شايد حدود 28 تا30 سال داشته است.[1] هرچه بود فاطمه دوران سختِ مكه را در كنار پدر تجربه كرده بود. دوراني كه مشرکین قريش مدام به اذيت و آزار محمد مي‌پرداختند .

اين صحنه‌را تاريخ هم به‌ياد دارد كه روزي در ايام قبل از هجرت، محمد در كنار كعبه به نماز بود وقتي سر از سجده برداشت يكي از مردان شرور قريش شكمبه‌ي شتري را به سر محمد كشيد تا او را مضحكه‌ي عام كرده باشد. در همان هنگام دست‌هاي كوچك فاطمه بود كه شكمبه از سر پدر بيرون كشيده بود و با همان دستان كوچك و لاغر چهره و صورت پدر از آلوده‌گي سترده بود، و شايد باچشماني سرشار از مهر پدر را دلداري داده بود. آن هنگام شايد فاطمه هفت يا هشت سال بيشتر نداشت .

شايد حالا كه دست‌هاي كوچك فاطمه چهره‌ي پدر را نوازش مي‌داد و به‌مهر نگاهش مي‌كرد، محمد به ياد دوران كودكي مي‌افتاد و غروب مهر مادرانه‌اي را به‌ياد مي‌آورد كه با دست‌ها و نگاه فاطمه از نو طلوع مي‌كند. هنوز هم بايد چيزهاي زيادي دست به دست هم داده باشد تا محمد فاطمه را (ام ابيها) بخواند .

فاطمه با آنكه هميشه همراه پدر بود، و براي پدرِ خويش مادري مي‌كرد، اما انگار كار چنداني به انديشه‌ها و درست و نادرستِ رسالت پدر نداشت. محمد براي فاطمه، كودكي يتيم بود كه نياز به مهر و مراقبت داشت.

اگرچه فاطمه خود كودك بود اما شرايط به‌گونه‌اي رقم مي‌خورد كه او مهر مادرانه‌ي خويش را نسبت به پدر آشكار كند. مهر ورزيدن را كه در ترازوي انديشه‌ي ديني نمي توان سنجيد. شايد هنوز آن‌گونه كه بايد كسي سهم فاطمه را در سرشار شدن محمد در نيافته باشد. و شايد هنوز بسياري از مردمان ندانند كه فاطمه هم براي محمد، چندان نماد ديني و اعتقادی نبود، یعنی آن گونه نبود که تنها به سبب ایمانش برای محمد عزیز باشد بلكه باز آفريني تازه‌اي از هاجر بود. و محمد بي‌ هيچ قيد و شرطي فاطمه را دوست داشت. همان گونه كه كودكي مادرش را دوست دارد .

محمد از قبيله‌ي «اميين» بود. «امي» هم صرفا به معناي بي‌سواد نيست. به ویژه در آن روزگار و در آن جغرفیا، امي كسي را مي‌گفتند كه منسوب به مادر باشد، مثل عيسي مسيح. ‌قبيله‌ي محمد هم نسب از هاجر داشتند و بيشتر منسوب به هاجر بودند تا به‌ابراهيم. هاجر كنيزي تبعيد شده‌ بود از قبيله‌ي ابراهيم. در سنت پيشينيان اين بود كه فرزند كنيز از پدر ميراث نمي‌برد. همين بود كه نسل اسماعيل را گاه «هاجريان» و بيشتر «اميين» مي‌خواندند. همه‌ي نام‌ها و نمادهايي كه در كعبه و پيرامون آن است حكايت از نقش كهن‌الگوي مادر در ميان اميين دارد. اين‌ها ‌را قبلا در كتاب «مريم مادر كلمه» نوشته ام.[2]

اين كهن‌الگوي مادر، كه در چهره‌ي فاطمه براي محمد باز آفريني شد، تاثير عميقش را در كردار و رفتار محمد نيز نشان مي‌داد. وقتی محمد و يارانش پس از سال ها تبعيد و دوری از مکه، توانستند دو باره به خانه‌هاي خود باز گردند، قريش و آن جماعتی که بی مهری های فراوران به محمد و مسلمانان روا داشته بودند، ترس جان داشتند و بيم انتقام. و اين انگار در غريزۀ هر پيروزمند و ظفر يافته ای هست که به‌هنگام پيروزي انتقام روزهاي سخت را باز ستاند

نوشته‌اندهنگامي‌كه مسلمان به‌همراهي رسول پيروزمندانه وارد مكه شدند و آنجا را فتح كردند ناگهان اين شعار از حنجره‌ي فاتحان برآمده بود كه اليوم يوم‌الملحمه، منظورشان كشتار از مشركين قريش و اهالي مكه بود. فرياد مرگ بر اين مرگ برآن، فضاي مكه را پر كرده بود. بهانه براي كشتار هم داشتند. چرا كه اينان حرم راآلوده بودند، متوليان اصنام بودند، وبسا ستم‌ها كه پيش ازاين به مسلمانان رواداشته بودند .

دراين ميانه محمد كه پيشاپيش مسلمانان برشتر خود سواربود دست‌هارا بالا آورده بود تا همگان سكوت كنند آنگاه به سوي جمعيت اين‌گونه فريادكردبودكه :

اليوم يوم‌المرحمه

انگارمسمانان فاتح كه فرياد كشتار سرداده بودند، بعد از اين همه سال‌ها كه با محمد بودند هنوز او را نشناخته بودند. پس، از اين قوم كه امروز داعيه‌دار امانت اويند چه انتظار؟ اين هم از شگفتي‌هاي مردمان خداپرست است كه براي وفاداري به خداوند خود چندان آمادگي دارند كه آفريده‌هاي او را به نام او از دم تيغ بگذرانند. فراموش كرده بودند كه درحرم هستند، و از ياد برده بودند كه در اين حرم روح مادرانه‌اي حضوردارد كه همه فرزندان خود را دوست دارد. شايد هم خيالات خودرا به خدايي گرفته بودند .

تا كنون ‌روايت‌ها در باره‌ي محمد، بيشتر از نگاه و زبان مرداني بوده و هست كه شايد دغدغه‌هاي روح ماردانه را در خود محو كرده باشند مرداني كه حتي دختران خويش را شايد از ياد برده‌اند. دختران ما هم انگار هنوز نمي‌دانند كه تجلي روح مادرانه چندان ربطي به ازدواج كردن و بچه‌دار شدن ندارد .

هنوز نكته‌هاي ديگري هم در باره‌ي فاطمه هست كه شرح هركدام شايد فرصتي ديگر مي‌طلبد، و زباني ديگر مي‌خواهد، زباني كه آميزه‌اي از اسطوره و تاريخ باشد مانند رابطه‌ي بانوي ايران با داستان فاطمه. اين را شايد در مجالي ديگر بنويسم

ويرايش شده در ارديبهشت 1386



[1] -  در باره تولد حضرت فاطمه اختلاف نظر هست. در روایات قدیم تر که بیشتر منسوب به اهل سنت است فاطمه در سال پنجم پیش از بعثت زاده شده است، اما در روایتی که مجلسی در بحارالانوار آورده این تاریخ پنج سال بعد از بعثت ذکر شده است .

[2] - کتاب مریم مادر کلمه، صفحه ی 26 و 27(نشر یادآوران )

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 0:11  توسط   | 

یونگ- آرکتایپ (3)

 

منبع : روانشناسی و فرهنگ 

از دیدگاه فروید جنسیت نقش عمده‌ای بازی می‌کرد. آنیما و آنیموس مبحثی در یونگ است که به جنسیت مربوط است پس تمام آن اهمیتی که جنسیت در فروید داشت حالا در این مبحث قرار می‌گیرد. این آرکیتایپ یک تفاوت اساسی با همه‌ی آرکیتایپ‌های دیگر از این جهت که در دو جنس مختلف دو وجه مختلف به خود گرفته است. برای مردها درک کردن آنیما ساده است. آنیموس درون زن‌هاست و اکثر روانکاوها مرد هستند یا زن‌هایی هستند که توسط مردها تعلیم دیده‌اند و همینطور اسطوره‌ها بیشتر توسط مردها بوجود آمده‌اند. بنابراین ما اطلاعات کمتری در مورد آنیموس داریم. از یک دیدگاه فمینیستی این موضوع باعث شده که زن‌ها حالت مرموزتری برای مردها پیدا کرده‌اند. فروید هم می‌گوید من آخر نفهمیدم زن‌ها چه می‌خواهند.

زن و مرد یک کششی به جنس مخالف دارند و با قبول این ایده که هر رفتار غریزی یک تصورات و ذهنیاتی همراه خودش به طور غریزی دارند بنابراین واضح است که حول غریزه‌ی جنسی باید یک تصور و آرکیتایپی وجود داشته باشد.

وقتی می‌گوییم این آرکیتایپ‌ها محتویات ناخودآگاه جمعی هستند معنی‌اش این است که یک هسته‌ی مرکزی برای آرکیتایپ وجود دارد ولی بر اساس زندگی شخصی فرد شکل می‌گیرند و متفاوت هستند. بنابراین این آرکیتایپ‌ها بالقوه از ناخودآگاه جمعی به طور یک ظرف یکسان هستند ولی بالفعل براساس زندگی شخصی پر می‌شوند.

اسطوره‌ها

اسطوره‌های می‌گویند که انسان یک موجود دو جنسی بوده و بعد دو قسمت از هم جدا می‌شوند. کشش و علاقه بین این دو قسمت تلاش آن‌ها برای دو باره پیوستن به یکدیگر هستند. در تورات که حوا از قسمتی از آدم آفریده می‌شود - هرچند که سهم دو قسمت برابر نیست. در فرهنگ چینی به صورت نمادهای ین و یانگ که به‌شدت روی مکمل بودن آن‌ها تاکید می‌شود -هرچند توصیف‌ها کمی به نفع یانگ است. در اسطوره‌های یونانی که سراسر پر از تزاحم بین دنیای انسانی و خدایان است،‌ خدایان انسان را به دو نیم نصف می‌کنند تا از قدرت او بکاهند.

در یونگ انگار یک موجود دو جنسی وجود دارد. بعد بخش مردانه در مردها رشد می‌کند یا به زبان یونگی خودآگاهی توسط نیمه‌ی مردانه پر می‌شود بنابراین ego مرد خود را نیمه‌ی مردانه می‌پندارد. نیمه‌ی زنانه رشد نمی‌کند و در ناخودآگاه می‌ماند. در زن‌ها اتفاق برعکس می‌افتد. در یونگ هم حس مشابهی مثل اسطوره‌ها وجود دارد. از دیدگاه جنین‌شناسی می‌دانیم که جنسیت در ابتدا وجود ندارد و چند هفته بعد جنسیت مشخص می‌شود.

به مبحث همجنس‌گرایی می‌توان از دیدگاه اشتباه پر شدن ظرف‌های آنیما و آنیموس توسط چیزهای دیگر نگاه کرد. در یونان باستان همجنس‌گرایی خیلی متداول بوده. در واژگان یونانی اروس یک جور شهوت همراه با حس عاشقانه است و از دیدگاه یونانی به پسر بچه تعلق می‌گیرد در ضیافت افلاطون می‌توان همچین موضوعی را دید.

کودک ماندن نیمه‌ی دیگر

در ناخودآگاه مرد نیاز رشد کردن بخش رشد نکرده زنانه وجود دارد. بنابراین آنیما به‌طور دائم در حال فعالیت برای انجام این موضوع است. معمولا در مرد و زن این احساس وجود دارد که طرف مقابل بچه است. مردها کاملا احساس می‌کنند یک چیزی شبیه ویژگی‌های بچگانه را در زن‌ها می‌بینند و برعکس. توجیهش این است که مرد اون قسمت‌هایی که در وجود خودش رشد نکرده را می‌بیند که در زن وجود دارد و برعکس. در بچه‌ها جنسیت کمتر ظهور دارد بعد یک قسمت‌هایی در مثلا زن رشد می‌کند که در مرد رشد نمی‌کند و مثلا اینکه زن‌ها می‌بینند که مردها توانایی ابراز علاقه‌ی ندارند ندارند باعث می‌شود که احساس کنند که مردها موجودات رشد نیافته‌ای هستند چرا که خودشان یاد گرفته‌اند چطور با احساسات‌شان کار کنند. همین‌طور مردها وقتی می‌بینند که زن‌ها نمی‌توانند با گزاره‌های منطقی به‌خوبی کار کنند یاد بچگی خودشان زمانی که خودشان هم این توانایی را نداشتند را به‌یاد می‌آورند. در زبان انگلیسی مردها و زن‌ها هر دو به هم baby می‌گویند. هردو احساس می‌کنند که طرف مقابل خصوصیات کودکی دارد که نیاز به مراقبت دارد.

رسیدن به تعادل

نماد ین و یانگ یک حالت مکمل هم بودن دو نیمه را نشان می‌دهد. اینکه در یک رابطه مرد و زن کامل می‌شوند صرفا به این معنی نیست که یک سری فعالیت‌ها را مرد انجام می‌دهد و یک سری فعالیت ها را که مرد نمی‌تواند زن. بلکه این رابطه باعث می‌شود قسمت رشد نکرده‌ی مرد رشد کند و مرد موجود کاملی شود و همچنین زد. نماد ین و یانگ هم نماد دو موجود جدا از هم نیست بلکه نماد درون یک موجود رشد یافته است.

نوع بشر وقتی به صورت مرد و زن ظاهر شده از تعادل دور شده. بارزترین عدم تعادل به طور طبیعی جنسیت است. برای رشد کردن به تعادل رسیدن به معنی رشد کردن آنیما و آنیموس بسیار مهم است. یونگ آنقدرها اهمیت ویژه‌ای برای آنیما و آنیموس در فرآیند فردانیت قائل نیست. این می‌تواند یک نقص برای تئوری یونگ محسوب شود.

آنیما و نمادهایش

انگار که آنیما ظرف یا مولدی است که نمادهایی تولید می‌کند که به آن نیمه‌ی گمشده برمی‌گردند. درون مرد، تصور از زنی که لازم است تا او را به تعادل یا کمال برساند هست. واضح‌ترین نمادهای آنیما در اسطوره‌ها یا رویاها یک زن ناشناس معمولا با یک حس عاشقانه است یا زنی که یک حس آنیمایی همراه آن است. پری دریایی که موجودات مهربانی هستند. سیرن‌ها که با آوای خود مردها را در دریا به طرف خود می‌کشند آنها را غرق می‌کنند بعد آنها را می‌خورند. خصوصیات زن آمازون که با مرد رقابت می‌کند در دوران مدرن بیشتر وارد فرهنگ بشری شده‌اند از یک اسطوره‌ی یونانی سرچشمه گرفته‌اند که در آن زن‌های جنگجوی آمازون در یک جزیره‌ی زنانه زندگی می‌کنند و فقط برای بارداری به جزیره‌ی مردها می‌آیند.

اسطوره‌ی حوا به معنی تورات که یک جور زنی است که باعث سقوط می‌شود - نه به معنایی که ما در اسلام داریم. در تورات مار حوا را فریب داده و حوا آدم را. اسطوره‌ی کیرکه که شوهر خودش را کشته. مردها را به جزیره‌اش می‌کشاند و بعد توسط جادو آن‌ها را به حیوانات تبدیل می‌کند که نماد زن اغواگری است که مرد را به حیوان تبدیل می‌کند. یونگ تمام این زن‌های خطرناک را که با حالت اغواگری خود باعث سقوط مرد می‌شوند حول اسطوره‌ی حوا رده‌بندی می‌کند. یونگ یک تقسیم‌بندی تقریبی چهارگانه دارد. کیرکه در ادیسه پس از مغلوب شدن به قهرمان یاد می‌دهد که چطور از سیرن‌ها فرار کند.

هلن گناه‌کار نیست و زیبایی و فرزانگی‌اش مردها را به جان هم انداخته. هلن بیشتر جنبه‌ی زیبایی و جذابیت و فرزانگی‌اش اشاره می‌کند.

یک اسطوره‌ی دیگر مریم در دیدگاه مسیحی است.بخشی از تصور مرد نسبت به زن که جنبه‌ی مادرانه در آن غلبه دارد. مریم بنابر اسطوره‌های مسیحی مادر خداست و تقدس دارد و اصلا غریزه‌ی جنسی به آن معطوف نمی‌شود. موجودی است که می‌تواند ارتباط با خدا را برای انسان حاصل کند.

سوفیا یک نوع متکامل‌تر زن یا خرد محض است. در اسطوره‌های یونانی سوفیا خرد محض است.

نمادهای دیگر و حس آنیمایی

خیلی نمادهای دیگری هم هستند که آنیمایی هستند. یکی از نمادها زمین است که در اسطوره و رویا و فرهنگ بشر با زن قرین است چرا که حالت انفعال دارد و می‌شود آن را بارور کرد و عامل تغذیه است. ماه نور خورشید را منعکس می‌کند. برای مرد آنیما یک چیز کوچک‌تر در ناخودآگاه است که در شب طلوع می‌کند. آب با زن ارتباط دارد.

شور زندگی محور نمادهای آنیمایی هستند. چیزی که در مرد به اندازه‌ی زن رشد نمی‌کند. مرد به همچین چیزی در یک رابطه‌ی عاشقانه احتیاج دارد. به همین دلیل عشق و تقویت آنیما باعث خلق هنر است. یک راه خوب برای فهمیدن این آرکیتایپ این است که بررسی کنیم وقتی زن و مرد در برابر هم قرار می‌گیرند چه حسی دارند و چه چیزی از هم می‌گیرند. اون چیزی که مرد در رابطه‌ی عاشقانه از زن می‌گیرد همان چیزی است که به آن آنیما می‌گوییم. اولین فعلیتی که آنیما در تاریخچه‌اش پیدا می‌کند حس مرد نسبت به مادرش است. متوقف ماندن آنیما در این مرحله خیلی خطرناک است و نتیجه‌اش این است که مرد از همسرش نقش مادری انتظار دارد. احساس مرد نسبت به طبیعت به آنیما ارتباط دارد. زمین و همه‌ی چیزهای اطرافش مثل یک رحم بزرگ است که دارد ما را در خودش پرورش می‌دهد. روانکاوها به پسرهای جوانی که نمی‌توانند ازدواج کنند توصیه می‌کنند بیشتر با طبیعت ارتباط برقرار کنند یا فعالیت‌های هنری به معنای کلاسیکش انجام بدهند.

رشد آنیما

یونگ تصورش این است که علت وجود نمادهای مختلف آنیمایی حوا و ... این است که آنها مسیر رشد آنیما هستند. ولی شاید نگاه درست‌تر این باشد که آنیما یک چیزی شامل تمام این نمادها است نه اینکه از حوا شروع می‌شود و در نهایت به مریم مقدس و بعد سوفیای خالص است. اگر یک مردی احساس و نیازش به زن به علت تماس‌هاس متعدد جنسی فقط محدود به ارتباط جنسی شود آنیمایش با تولید نماد حوا به او اعلام خطر می‌کند. انگار ناخودآگاه دارد به او اخطار می‌دهد که این نوع رابطه با زن برایش خطرناک است نه اینکه زن در جهان خارج برای مرد خطرناک است. اینکه کیرکه نمادها را تبدیل به خوک می‌کند به این معناست که ارتباط مرد با زن می‌تواند به شکلی باشد که خودش به خوک تبدیل شود. کسانی که غرق مسایل جنسی هستند جنبه‌های زیبایی‌شناسی زنانه را دیگر نمی‌بیند. اینکه در رشد جنبه‌ی حوایی از بین می‌رود و جنبه‌ی هلنی بوجود می‌آید بعد به مریم تبدیل می‌شود و در نهایت به سوفیای خالص دیدگاه درستی نیست. نگاه درست این است که ضمن اینکه آن شاخه‌های اولیه باقی می‌مانند جنبه‌های مریم و سوفیا هم تکامل پیدا می‌کنند.

آنیموس

آنیموس معمولا در رویا حرف می‌زند. یکی از نمادهای آن جمعی از مردان در رویا هستند که حرف می‌زنند. چطوری می‌شود آنیموس را مطالعه کرد؟ زن از مرد در رابطه‌ی عاشقانه چه می‌گیرد؟ بعضی از دخترها به علت علاقه به رابطه‌ی عاشقانه رمان‌های عاشقانه می‌خوانند همچین افرادی تصوری از عشق پیدا می‌کنند که مردها دارند چون رمان‌ها را مرد را نوشته‌اند. بعضی از دخترها وقتی که عاشق می‌شوند احساس‌های عاشقانه‌ی خود را دوست ندارند چرا که این احساس‌ها در فرهنگ مردانه مجاز نیستند. یک بخشی از احساسات عاشقانه‌ی زنانه مجذوب کلام مرد شدن است و بعد اطاعت از حرف‌ها مردش برایش اجبار پیدا می‌کند. اما در فرهنگ مدرن فعلی استقلال خوب است و تابعیت بد. بعضی از زن‌ها که احساس‌های عاشقانه پیدا می‌کنند به علت نکوهیده بودن آنها در فرهنگ مدرن منکر احساس‌هایشان می‌شوند.

کتاب یار پنهان، آنیما و آنیموس[۱] از نشر افکار کتاب جالبی است. متن زیر از این کتاب است: آنیموس در رویا به‌صورت راهنما یا روح خلاق ظاهر می‌شود. تصور زن نسبت به مرد شاهزاده‌ای است که قهرمان است و زن را با خودش می‌برد. آنیموس در شکل واقعی خود یک قهرمان است. آنیموس خلاق مشعل‌دار زن است. ابتدا کارهایی را انجام می‌دهد که زن باید بعدا خودش انجام دهد: رفع مشکل یا طی راه یا انجام کار خارق‌العاده یا هدایت کردن. همیشه وقتی زن با موقعیت سختی مواجه می‌شود آنیموس از زن پیشی می‌گیرد... آنیموس به عقل کل پدری بر می‌گردد. آنیموس مشعل‌دار در روشن کردن دنیای درون زن به او کمک می‌کند. بنابراین زن در حالت عاشقانه احساس می‌کند وارد زندگی روشن‌تری شده و به زندگی خود تسلط بیشتری دارد. هوشیاری مردانه به خورشید و هوشیاری زنانه به ماه تشبیه شده است. در ظهر همه چیز به خوبی دیده می‌شود. برای مرد در رابطه با مرد خورشیدی طلوع نمی‌کند اما هیچ کس نمی‌تواند خورشیدی داغ و درخشان را برای مدت طولانی تحمل کند. بدون وجود سرما و رطوبت و تاریکی مناظر خیلی زود غیر قابل تحمل و زمین خشک می‌شود و حیات از زایش باز می‌ماند. زندگی یک مرد بدون وجود بارور زن نیز چنین می‌شود. می‌تواند به اهداف برسد ولی بدون عواطف. تمرکز کند ولی بدون تخیل زیرا قادر نیست....

زن بدون مرد که آنیموسش خاموش است انسانی است که تمام زندگی است صرف اعمال حیاتی می‌شود ولی بدون آرمان. شور زندگی زن بدون فعالیت آنیموس یک زندگی سردرگم بدون آرمان برایش می‌سازد. همانطوری که فروید این موضوع را تشخیص داده بود آرمان‌ها و عقاید خیلی راحت به زن‌ها نمی‌چسبد. هر زنی که خیلی هم ابراز عقیده می‌کند به راحتی می‌تواند عقایدش پاک شود. همان روزی که ابراز عقیده کرده حتی شبش ممکن است به حالت‌های مبهم زنانه که درشان آرمانی وجود ندارد برگردد. به‌نظر می‌آید که در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی مثبت است که این عقاید واقعا تبدیل به عقیده می‌شوند. یک مرد می‌تواند به سرزندگی بکند ولی اگر واقعا عاشق نباشد و آنیمایش فعال نباشد وقتی از جمعی که در آن به سرزندگی تظاهر می‌کند دور می‌شود خاموش می‌شود. مرد به زن می‌تواند آرمان بدهد. مسیر بدهد. در داستان‌ها یک مردی می‌آید و زن را سوار اسب می‌کند و با خود می‌برد. اولین چیزی که در جایگاه آنیموس قرار می‌گیرد پدر است که حد و مرزها را مشخص می‌کند و اعمال قدرت می‌کند. هرچقدر که این قدرت جنبه‌های معنوی داشته باشد نشانه‌ی تکامل آنیموس است. در مقابل سوفیا یک تصور اسطوره‌ای وجود دارد به شکل گورو. مردی که هدایت‌گر است و حالت غیب‌گویی دارد. آنیموس همیشه واجد قدرت است: قدرت بدنی تا قدرت‌های معنوی در درجه‌ی متکامل خود. در فرهنگ مدرن تبعیت کردن و گوش کردن حرف یک نفر دیگر پسندیده نیست. بنابراین ارزش‌های فرهنگ مدرن برای زن‌ها در یک رابطه‌ی عاشقانه مانعی است در اطاعت از مرد. فرهنگ به زن می‌گوید تو در این رابطه داری تحقیر می‌شوی. بعضی از زن‌ها با الگو گرفتن از عشق خودشان فکر می‌کنند که اگر عشق این است پس باید مرد هم حرف آنها را گوش کند درحالیکه مردها اصلا در یک رابطه‌ی عاشقانه حرف زن‌ها را گوش نمی‌دهند. بنابراین بدترین آزمون ممکن این است که زن یک چیزی را بخواهد و ببیند که مرد تبعیت می‌کند یا نه.

آیا عشق پایدار وجود دارد؟ یونگ با اینکه از فروید خیلی به عشق خوشبین‌تر است اما احساس می‌کند که یک مرحله‌ای است که طی می‌شود نه تا آخر عمر. یونگ به طور بدبینانه‌ی فکر می‌کند که عشق‌های دوره‌ی کهنسالی یک جور انحراف است و اگر کسی تا چهل سالگی به تعادل نرسیده باشد با عشق در این دوران دیگر جایی وجود ندارد که فرد به تعادل برسد. در تئوری یونگ عشق یک چیز مقدماتی است که می‌تواند باعث تعادل شود و بعد هم رها شود.

کتاب یار پنهان، آنیما و آنیموس نوشته‌ی ‌جان سنفورد، انتشارات نشر افکار [۱] و کتاب رمزهای زنده‌ی جان ترجمه‌ی جلال ستاری نشر مرکز [۲] توصیه می‌شود. جلال ستاری بعد از انقلاب بسیاری از کارهای یونگ و اسطوره‌شناسی را ترجمه کرده است.

مراجع

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 0:5  توسط   | 

یونگ- آرکتایپ (2)

 

 

منبع : روانشناسی و فرهنگ

 

 

علت وجود آرکتایپ‌ها

به‌طور تجربی در تحلیل رویا نمادهایی ظاهر می‌شوند که در زبان ما واژه‌های مناسبی برای اشاره به آنها وجود ندارد. مانند هر علم دیگری که برای پیشبردش یک سری واژه‌های جدید خلق می‌کند. یونگ هم یک سری واژه‌های جدیدی به‌کار گرفته که به نمادهای رویا ارجاع دارند.

حتی بدون رجوع به نمادهای رویا هم می‌توان در مورد چنین مفاهیمی استدلال کرد. چون ما یک سری غرایز طبیعی داریم یک سری کارکردهای شناختی هم حول این غرایز وجود دارند و بنابراین می‌توان محتویات ناخودآگاه جمعی را قرینه‌ی این غرایز تصور کرد.

برای مثال چون کودک دهان و سیستم گوارشی دارد و غریزه‌ی خورد به نوعی تصورات ذهنی هم همراه این غرایز هست که منشاء‌ این غرایز است. بنابراین در دیدگاه یونگ هر آرکتایپی متعلق به یک غریزه‌ای که جنبه‌ی عملی هم دارد هست. اینکه کدام یک از این دو منشاء دیگری است در دیدگاه یونگ چندان بحثی نمی‌شود.

مبانی روانشناسی تحلیلی یونگ [۱] برای مطالعه پیشنهاد می‌شود. توجه کنید که هزارها آرکتایپ وجود دارد و یونگ روی آنهایی که مهمتر بوده تاکید کرده. در میان کهن‌الگوها تولد و تجدید حیات مرگ قدرت جادو قهرمان کودک نیرنگ باز پیر خرد غول یا اشیاء طبیعی مثل درخت و رودخانه یا اشیاء‌ ساخته شده به دست بشر مثل انگشتر نام برد. یونگ می‌گوید: «در زندگی به همان اندازه که موقعیت‌های شاخص وجود دارد به همان اندازه کهن‌الگوهای مختلف نیز وجود دارد. تکرار بی‌پایان این تجربه‌ها در تجربیات و ساختار روحی ما حک شده است بلکه نه به‌صورت تصاویر پرشده از مندرجات و محتوا بلکه نخست به صورت اشکال بدون محتوا صرفا به نمایندگی مکان یک الگو یا ریخت معین از قوه‌ی ادراک یا عملکرد. آرکتایپ‌ها مثل ظرف‌هایی در ذهن ما هستند که آمادگی این را دارند که توسط یک تصاویری پر شوند اینکه توسط چه تصاویری خیلی روشن نیست اما هرچیزی هم نمی‌توان در این ظرف‌ها ریخت. این ظرف‌ها یک شکل کلی دارد ولی اینکه چقدر و با چه پر می‌شود تا حدی دست خودمان است. آرکتایپ وقتی که به‌صورت بالقوه است یک میراث بشری در ناخودآگاه جمعی است ولی وقتی که فعلیت پیدا می‌کند یک آمیخته‌ای از میراث کلی و آنچه که ما در آن ریخته‌ایم پر می‌شود. بنابراین وقتی آرکیتایپ پر می‌شود آمیخته‌ای از ناخودآگاه جمعی و ناخودآگاه شخصی و حتی خودآگاهی ماست.

آرکتایپ سایه (Shadow)

این آرکتایپ چیست؟ و متناظر با چه غریزه و چه رفتار طبیعی‌ای در انسان‌ها است؟

کارهایی که باید انجام شود:

  • توصیف کلی توسط چه غریزه‌ای پشتیبانی می‌شود.
  • چه نمادهایی در رویاها و اسطوره‌ها است که از نظر تجربی ما را وادار می‌کند این آرکتایپ را وارد نظریه بکنیم.
  • در مورد خود این آرکتایپ و حالت‌های مختلفی که پیدا می‌کند.
  • کاربردش و اینکه یونگ چه استفاده‌ای در تحلیل‌هایش از آن می‌کند.

محتوای کلی سایه قسمتی از شخصیت ماست که آن را نمی‌بینیم. در واقع ما در خودآگاهی خود تصوری از خودمان داریم. قستی از شخصیت خود را می‌بینیم و قسمتی را که نمی‌خواهیم ببینیم نمی‌بینیم. انگار که نور خودآگاهی من به من می‌تابد و بخش‌هایی را می‌بینم و بخش‌هایی را نمی‌بینم. اون بخش‌هایی که نمی‌بینم می‌شود سایه. حسن این تمثیل این است که نشان می‌دهد اگر نوری وجود نداشت سایه‌ای هم وجود نداشت. بنابراین سایه یک فرقی با تمام آرکتایپ‌های دیگر دارد. یونگ بعضا بعضی از آرکتایپ‌ها را مقابل هم قرار می‌دهد مثلا پرسونا را در مقابل آنیما/آنیموس قرار می‌دهد. اگر چنین کاری بخواهد در مورد سایه انجام شود سایه باید در برابر خود خودآگاهی یا نور خودآگاهی قرار گیرد. این توصیف خیلی شبیه به ناخودآگاه شخصی یا همان پستویی که چیزهایی در آن می‌ریزیم که نمی‌خواهیم ببینیمشان بنابراین این سوال پیش می‌آید که چرا چنین چیزی مفهوم آرکتایپ بخود می‌گیرد. در دیدگاه یونگی همه‌ی آدم‌ها یک تصوری از شر دارند همان‌طور که یک تصوری از کمال دارند. انسان می‌خواهد خود را حفظ کند - صیانت ذات - بنابراین یک غریزه‌ای به او می‌گوید از چیزهای بد فرار کن و به چیزهای خوب نزدیک شو. می‌شود چنین غریزه‌ای را منشاء سایه گرفت. انسان‌ها به‌طور غریزی می‌دانند که یک چیزهای سیاهی وجود دارند که باید از آنها دوری کنند. اگر بخواهیم سایه را به یک مفهوم غریزی برگردانیم می‌توانیم آن را به تصوری که ما از یک انسان شرور و مذمهل شده‌ی غیر قابل تحمل که نباید باشیم برگردانیم. با پذیرش آرکتایپ سایه ما داریم می‌پذیریم که یک ظرفی در ناخودآگاه ما هست که مفهوم یک انسان شرور را در آن می‌ریزیم. بسته به اینکه ما چگونه زندگی کردیم و با چه چیزهایی مواجه شدیم و چه خطراتی در برابر مسیر رشد ما وجود داشته سایه‌ی ما شکل‌های مختلف می‌گیرد. شاید به نوعی سایه حساس‌ترین آرکتایپ در برابر زندگی انسان‌هاست به این معنی که بیشتر با ناخودآگاه شخصی پر می‌شود.

سایه عموما به‌صورت یک فرد همجنس نفرت‌انگیز ناشناس در رویا ظاهر می‌شود. یونگ مثال می‌زند یک زنی در رویاش یک زن بسیار کثیف با احساس روسپی در رویای خودش دید. و چنین زنی سایه‌ی آن فرد است. به این معنی که چنین صفاتی را این زن دارد ولی نمی‌خواد آنها را ببیند. انگار که چنین موجودی در او زندگی می‌کند. یونگ می‌گوید مواجهه‌ی با سایه مرحله‌ای از رشد روانی است که می‌تواند یک ضربه‌ی روانی خیلی شدید بر یک انسان باشد. اینکه در یک زمان یک انسانی بفهمد صفاتی که به شدت از آن متنفر است قسمتی از صفاتی که در وجود خودش لانه کرده و نفرتش نتیجه‌ی همین است که این صفات درونش وجود دارد. یونگ می‌گوید گاهی این تروما آنقدر سنگین است که انسان از این مواجهه کمر راست نمی‌کند. بعضی از انسان‌ها نسبت به خودشان انتقاد پذیرترند و سایه‌های کمرنگ‌تری دارند. بعضی بی‌نهایت از اینکه یک صفت بد بهشان نسبت داده شود عکس‌العمل تندی نشان می‌دهند. این آدم‌ها سایه‌های وحشتناک‌تری پیدا می‌کنند چرا که کسی که هیچ نقصی را در خودآگاهیش نبیند همه را به قسمت سایه منتقل می‌کند.

در کتاب تصویر دوراین گری اثر اسکار وایلد یک جواب سالم با چهره‌ای زیبا وجود دارد. یک نقاش از چهره‌ای این فرد یک تصویر جادویی می‌کشد. هر وقت که این جوان گناهی انجام می‌دهد چهره‌اش در نقاشی تغییر می‌کند و به یک موجود خبیث تبدیل می‌شود ولی چهره‌ی خودش در طی سال‌ها ثابت می‌ماند. این آدم این پرتره را به انبار می‌برد و مخفی می‌کند.

انجام کارهای بد و نپذیرفتن آنها چهره‌ی سایه رو روزبه‌روز کریه‌تر می‌کند. دوگانگی‌هایی که در اسطوره‌ها وجود دارد یکی از جاهایی است که سایه ظاهر می‌شود. در داستان دکتر جکیل و مستر هاید. دکتر جکیل که در روزها آدم خوبی است و در شب‌ها به یک موجود خبیثی به نام مستر هاید تبدیل می‌شود و شرارت‌هایی انجام می‌دهد. هرجایی در اسطوره که یک دوگانگی شخصیتی وجود داشته باشد که به هم لینک شده باشد مثال واضح سایه است. یک آرکتایپ نزدیک به سایه آرکتایپ مربوط به شیطان یا دجال است.

در رویاها خیلی از حیوانات یا چیزهایی که حالت سایه دارند می‌توانند نماد سایه باشند. معمولا سایه بودن یا تاریک بودن یک ویژگی مشترک همه‌ی نمادهای سایه است. در رویای سفیدپوستان بعضا به‌صورت یک مرد سیاه‌پوست ظاهر می‌شود.

تشابه سایه و id

سایه شباهت‌هایی با مفهوم id در دیدگاه فرویدی دارد. توجه کنید که در دیدگاه فرویدی ناخودآگاه مقابل خودآگاه قرار می‌گیرد. عناصری که فروید به id نسبت می‌دهد در سایه به‌معنای یونگی است. در دیدگاه یونگی در وجود انسان خواسته‌های غریزی یا حیوانی است بنابراین اعمالی که توسط همین رانش‌های طبیعی بوجود آمده به قسمتی از روان می‌روند که ما آنها را نمی‌بینیم و این باعث شکل‌گیری سایه است. در دیدگاه فرویدی درمان با تابیدن نور به گذشته و سیاهی‌های شخصیت ما انجام می‌شود و در دیدگاه فرویدی فرآیند فردانیت با مواجهه‌ی با سایه شروع می‌شود.

یک سری امر و نهی‌های فرهنگی می‌تواند باعث بوجود آمدن سایه شود. مثلا در فرهنگ مسیحیت به این دلیل انکار غرایز یک فرد مسیحی مجبور می‌شود بعضی از غرایز خود را انکار کند و در نتیجه دچار یک سایه‌ی تورم‌یافته می‌شود. فروید بیشتر به مکانیسم‌های ایجاد سایه علاقه دارد و اینکه سایه چگونه پر می‌شود. یونگ بیشتر به آن به عنوان یک پدیده‌ی تجربی نگاه می‌کند و یک چیزی که انسان‌ها دارند.

مکانیسم‌های ندیدن سایه

یکی از مکانیسم‌های وحشتناک ندیدن سایه استفاده از فرافکنی است. یک صفاتی که در سایه‌ی خودمان هست را در جهان خارج برایش مصداق‌هایی پیدا می‌کنیم و بعد نفرت و جنگ خود را معطوف آنها می‌کنیم. بنابراین یک سری دشمن‌های فرضی در بیرون ایجاد می‌کنیم و تلاش می‌کنیم که با آنها مخالفت کنیم.

خواب: یک کسی در رویایش می‌بیند که با یک فرد معتاد در ماشین کنارش نشسته و برای گرفتن پول التماس می‌کند یک فرد نفرت انگیزی که سربار دیگران است. دیدن این فرد در رویا انگار دیدن قسمتی از شخصیت خود است. و پول خواستن او به معنی تلف کردن وقت و انرژی آن فرد است. یک نمادی از تنبلی و بی‌کاری. اگر این فرد، یک کسی را که شباهتی را به سایه‌ی خودش داشته در دنیای بیرون ببیند ممکن است تمام نفرت خود را معطوف او کند. هرچند که ممکن است دیگران خیلی هم‌نظر نباشند که آن فرد بیرونی آنقدر تنبل و سرباری است. چنین چیزی باعث می‌شود انسان رفتارهای اغراق‌آمیزی با آنکسی که رویش فرافکنی شده انجام دهد.


تحلیل یونگی از وقایع با استفاده از سایه

یونگ تحلیل می‌کند که ملت آلمان به رهبری هیتلر سایه‌ی خود را به‌روی قوم یهود که شاید یک شباهتی به آن صفات داشتند فرآفکنی کرد. با این فرافکنی هیتلر که در درونش یک فرد پول‌پرست و قدرت‌طلب بود برایش این قوم تبدیل به یک موجودات شیطانی شدند که باید اصلا نسل‌شان را برانداخت. چون سایه‌ی هیتلر شباهتی به سایه‌ی ملت آلمان داشت توانست همه‌ی ملت آلمان را در این صفت متحد کند. دقت کنید که هر صفتی که هیتلر به یهودی‌ها نسبت می‌داد به‌طور بدتری در خودش وجود داشت.


در شکل‌گیری ملت آمریکا یک عده آدم پول‌پرست که دنبال پول هستند به آمریکا مهاجرت کردند. تمام مدت آمریکایی‌ها در حال تجاوز به دیگران بوده‌اند. در آمریکا دموکراسی وجود دارد و به نوعی دولت توسط ملت تایید می‌شود. اگر هم در جنگ ویتنام شلوغ‌بازی انجام شد به‌خاطر این بود که داشتند کشته می‌دادند. وقتی آمریکا به عراق حمله می‌کند جمع اروپاییان تظاهرات می‌کنند. وقتی منافع ملی آنها تامین می‌شود مخالفتی ندارند با دولت. آمریکایی‌ها تمام دنیا را به‌صورت متجاوز می‌بینند. همیشه احساس می‌کنند که دیگران می‌خواهند به آنها حمله کنند. یک مرحله از تاریخ آمریکا نسل‌کشی بزرک و پاکسازی سرخ‌پوستان بوده. بعد از آن جنگ با فرانسوی‌ها بوده. بعد از آن با مکزیکی‌ها در مناطق جنوبی جنگ داشتند. یک دوره‌ی در تاریخ‌شان است به نام دکترین منرو با این ایده که ما کاری به دنیا نداریم دنیا هم کاری به ما نداشته باشد اصلا فکر کنید قاره‌ی آمریکا کشف نشده. در این دوره آمریکا در حال خوردن آمریکای لاتین بود و به اروپایی‌ها می‌گفتند شما حق ندارید در قاره‌ی آمریکا قدم بگذارید. بعد از زمان جنگ جهانی اول از این دکترین خارج شد و تا به‌حال دهه‌ای نیست که در حال جنگ نباشد. وقتی یک ملت متجاوز است با تمام وجود احساسش این است که همه می‌خواهند به آن تجاوز کنند. چامسکی می‌پرسد چرا ملت آمریکا احساس ترس دارند؟ دوره‌ی که دولت آمریکا مردم را از کوبا می‌ترساند. سفیر مکزیک گفته بود که اگر ما به ملت خودمان بگوییم که کوبا - که یک جزیره‌ی بسیار کوچکی در آقیانوس اطلس است - بزرگ‌ترین تهدید امنیت ملی ماست نصف ملت مکزیک از خنده روده‌بر می‌شوند. من تعجب می‌کنم که این حرف را دولت آمریکا به مردمش می‌گوید و ملت آمریکا از کوبا می‌ترسند. کمونیسم بعد تروریسم ... احساس مردم در آمریکا این است که کشورهای دیگر هستند که می‌خواهند ما را بخورند در صورتی که خودشان هستند که می‌خواهند بقیه را بخورند و همیشه هم دارند می‌خورند. هگل سال‌های سال این حرف را زده بود. این احساس غفلت از خود را یک مشخصه‌ی ویژه‌ی این ملت می‌شناسند. اون بخشی که از شخصیت ملی خود می‌شناسند بسیار غیر واقعی است. خودشان را نماینده‌ی آزادی و دموکراسی و صلح‌طلبی می‌دانند. می‌گویند ما آدم‌های nice هستیم. هیچ‌جای دنیا مردم اینقدر احساس خوب بودن نمی‌کنند.

سایه می‌تواند سایه‌ی قومی بشود و بعد دیگه این سایه روی یک فرد فرافکنی نمی‌شود بلکه روی یک قوم دیگر پروجکت می‌شود و این می‌تواند باعث جنگ و بدبختی شود. مثلا فیلم ۳۰۰ به دلایل یونگی سایه‌ی خود آمریکایی‌ها است. این فیلم زمانی که احتمال حمله‌ی نظامی به ایران وجود داشت ساخته شده بود تصور کنید که این فیلم را شب حمله در پادگان‌ها پخش کنند که سربازهای آمریکایی ببینند. بنابراین طبیعی است که با مطالعه‌ی چنین چیزهایی بتوانیم shadow آنها را تحلیل کنیم چرا که دارند سایه‌ی خود را بیرون می‌ریزند.

بنابراین نفرت‌انگیزترین صفاتی که یک آدم از آنها منتفر است و برایش باعث عکس‌العمل‌های اغراق‌آمیز می‌شود ویژگی‌های سایه‌ی خود اوست و کسی که فرافکنی انجام داده باشد معمولا از انسان‌هایی به‌طور اغراق‌آمیزی منتفر است که شباهتی به سایه‌ی خودش دارند. پس وقتی که یک فرد سال‌ها در مبارزه با چنین انسان‌هایی که سایه‌اش به آنها پروجکت شده گذرانده اگر با سایه‌ی خودش در خودآگاهیش مواجه شود ضربه‌ی سنگینی برایش خواهد بود. یونگ می‌گوید ممکن است در مواجهه با سایه کمر راست نکنید اگر خیلی دیر اتفاق بیافتد.

بعضی از آدم‌هایی که نسبت به روابط پسر و دختر کارهای وحشتناکی انجام می‌دهند می‌توانند نمود افرادی باشند که درون خودشان همچین شوقی بوده و سرکوبش می‌کنند. آیه‌ی قرآن را به یاد داشته باشید که عباد الرحمن را که توصیف می‌کند می‌گوید وقتی لغوی می‌بیند «مَرُّوا كِرَامًا[۲]» سری تکان می‌دهند و با بزرگواری رد می‌شوند نه اینکه یقه‌ی کسی را جر بدهند. توجه کنید که سایه متورم مانع شناختی بوجود می‌آورد.

هنرمند سعی می‌کند که به‌طور خودآگاه یک شخصیت منفی در آثارش خلق کند. یکی از مطالعات یونگی این است که می‌توان سایه‌ی هنرمند را در اثر ببیند. هنرمند در این فرآیند ناخودآگاه از قسمتی از سایه‌ی خود را در اثرش ظاهر می‌کند. هرچقدر که یک اثر موفق‌تر باشد به این معناست که سایه‌ی جمعی جامعه به آن سایه هنرمند نزدیک است.

صفات مثبت در سایه

در دیدگاه فرویدی تمام خواسته‌های ما که منشاء رانش‌ها هستند حیوانی هستند. بنابراین همه‌ی چیزهای سرکوب‌شده صفات حیوانی هستند. اما در دیدگاه یونگی اینطوری نیست و خیلی از خواسته‌های ما که سرکوب می‌شوند ممکن است خواسته‌های مثبت باشند. ممکن است یک کشاورز حس شاعرانه داشته باشد و این حس را سرکوب کرده باشد. فرهنگش به او می‌گوید این حس بد است. این حس در سایه‌اش می‌رود. بنابراین سایه‌ی این کشاورز می‌تواند منبع الهامات شاعرانه برای او باشد.

نیچه که دلسوزی و رحم را در خود سرکوب کرده از مسیحیت منتفر است چرا که مسیحیت این صفات را ترویج می‌کند صفاتی که از نظر نیچه صفات آدم‌های ذلیل و ضعیف است. نیچه با سرکوب دلرحمی‌اش آن را به سایه‌ی خود فرستاده. شدت عمل نیچه را در برابر دلسوزی دین مسیحت در آثارش بسیار اغراق‌آمیز است. (اینجا اعتراضی از جمع شد و دکتر موافقت کرد که وضعیت نیچه کمی پیچیده‌تر است که ساده بشود با آن برخورد کرد) فضای کلی آثار نیچه نفی دلسوزی و رحم و صفات زنانه و در طرف مقابل ستایش قدرت است.

یونگ الهامات هنری را به فعالیت سایه نسبت می‌دهد. بنابراین ممکن است انرژی‌های مثبت هم در سایه ریخته شده باشد. در دیدگاه فرویدی id منبع انرژی هم است. آدمی که با سایه‌ی خودش یک تعامل مثبتی دارد سرزنده‌تر و شاداب‌تر است. حتی وحی مثل الهام هنری خاص می‌تواند به سایه نسبت داده شود.


آرکتایپ پرسونا

از دیدگاه یونگ پرسونا نقطه‌ی معادل آنیما/آنیموس است. سوال‌های زیر مطرح هستند:

  • توصیف پرسونا و اینکه از چه رفتار غریزی‌ای می‌آید
  • نمادها و نحوه‌ی ظاهر شدنش
  • مشکلاتش و انحرافاتی که می‌تواند پیدا کند

پرسونا معنی نقاب می‌دهد. نقابی که در تئاتر یونانی به چهره می‌زدند. یونگ واژگان بسیار عالی برای مفاهیمش انتخاب کرده. پرسونا آن شخصیتی است که یک انسان می‌خواهد در جامعه نشان دهد درحالیکه آنطوری نیست. به دلیل اقتضای زندگی در جمع ما به جمع یک تصویری نشان می‌دهیم که خودمان نیست. هیچ آدمی در تنهایی آن چیزی نیست که در جمع است. حتی ما می‌توانیم کی پرسونا برای دانشگاه یا محیط کار داشته باشیم. یک پرسونا در خانه یک پرسونا در یک جمع دوستانه داشته باشیم. اگر از تمام این موقعیت‌ها فیلم‌برداری شود خودمان از پرسوناهای متفاوت‌مان ممکن است تعجب کنیم. ما چیزی را در محیط ارائه می‌دهیم که فکر می‌کنیم از ما می‌خواهند. یونگ می‌گوید اگر بخواهیم تمایلی را تعریف کنیم که پرسونا از آن می‌آید می‌توانیم تمایل غریزی به نام تمایل همنوایی یا همرنگ شدن با محیط را در نظر بگیریم. در سلسله مراتب مازلو یک نیاز طبیعی که در هرم رشد و نیازها است یک نیاز طبیعی عضویت در یک گروه و حل شدن در یک جامعه‌ی کوچک یا بزرگ است. پرسونا وضعیت ایده‌آلی است که ما فکر می‌کنیم جامعه از ما انتظار دارد نه آنچه که خود ما هستیم. غریزه‌ای که آن را پشتیبانی می‌کند دانستن این است که ما باید زندگی جمعی انجام بدهیم. وجود آرکتایپ پرسونا به این معنا است که یونگ اجتماعی بودن انسان را یک مفهوم غریزی می‌داند.

مفهوم فرویدی مشابه super-ego است به این معنا که ما در واقع چیزی را در پرسونا می‌ریزیم که والد یا دیگران از ما می‌خواهد. ما یک تصویری از دیگران و خواست دیگران داریم و مشابه با آن یک تصویر پرسونا می‌سازیم. بعضی از آدم‌ها در پرسونای خود حل می‌شوند. در خانه هم نقش بازی می‌کنند. هم چند پرسونایی بودن مضر است و هم حل در یک پرسونای خیلی قوی. مثلا یک رییس اداره ممکن است در خانه هم رییس اداره مئابانه رفتار کند و حتی در تنهایی هم سعی می‌کند یک سری نظم و ترتیب‌های بی‌خود را رعایت کند. باز تفاوت یونگ و فروید را می‌بیند فروید به توضیح مکانیسم‌ها بیشتر می‌پردازد و یونگ سعی می‌کند آنچه را به‌طور تجربی دیده توضیح دهد. یونگ خیلی خروجی زیاد دارد (اشاره به Eroica - سمفونی سوم بتهون در همانندی با کارهای یونگ به علت تم‌های بسیار زیاد بسط‌داده نشده) در کتاب تحلیل رویایش اصطلاح «زندگی حجره‌ای» را معرفی می‌کند. به این معنی که روان‌شان چند حجره دارد - روان حجره‌ای فقط در مورد پرسونا صحبت نمی‌کند.

رابطه‌ی پرسونا با سایه و آنیما/آنیموس

پرسونا می‌تواند عامل سرکوب شود. فردی را در نظر بگیرید که استعداد شاعرانه دارد ولی به‌خاطر اطاعت از خواست جامعه این حس شاعرانه را به درون سایه‌ی خود سرکوب می‌کند.

پرسونا تمایل دارد که «من» را به طرف خود بکشد. یونگ اصطلاح «پرسونای متورم» را مطرح می‌کند برای پرسونایی که جزئی از روان نیست بلکه «من» را خورده و دیگر انسان در تنهایی خودش هم نقش بازی می‌کند. بنابراین آنیما و آنیموس همان چیزی است که پرسونا را می‌شکند وقتی که چنین آدمی عاشق می‌شود. چرا که دیگری‌ای که در آنیما و آنیموس وجود دارد «دیگری طبیعی» است که به نیازهای طبیعی اشاره داره و با خواست دیگری‌ای که پرسونا به آن اشاره دارد تقابل دارد. دیگری‌ای که باعث رشد می‌شود دیگری‌ای است که در آنیما و آنیموس است. یک آدمی که پرسونای قوی‌ای دارد عاشق نمی‌شود ولی ممکن است نقش یک عاشق را خوب بازی کند. پرسونا به عنوان جزئی از شخصیت خوب است ولی نه اینکه تمام وجود را در خود منحل کند.

کارکرد مثبت پرسونا در موفقیت جامعه

یونگ معقتد است که از ویژگی‌های فرهنگ غربی توجه زیاد به پرسونا است و برای همین هم جامعه‌ی غربی موفق است و جامعه‌ی شرقی موفق نیست. کار کردن و پیشرفت در آن احتیاج به پرسونای قوی دارد. آلمانی‌ها از اینکه در یک سیستم کلی نقش پیچ و مهره را بازی کنند احساس خوبی دارند ولی ما نقش‌های شغلی خود را نمی‌توانیم خوب بازی کنیم می‌خواهیم کل سیستم باشیم می‌خواهیم خودمان باشیم. در طرف مقابل از نظر این یک آسیب بزرگ است که از لحاظ روانی به افراد غربی که پرسونای متورم دارند می‌خورد.


مراجع

  1. مبانی روانشناسی تحلیلی یونگ از هال و نوربای از جهاد دانشگاهی تربیت معلم پاییز ۷۵
  2. قرآن سوره‌ی الفرقان
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 22:4  توسط   | 

یونگ- آرکتایپ (1)

 

 منبع : روانشناسی و فرهنگ

 

 

مقایسه‌ی تعبیر یونگی با فرویدی

تکنیک تداعی آزاد فروید

فروید از تداعی آزاد استفاده می‌کند تا معنی رویا را از ناخودآگاه شخصی بیرون بکشد ولی یونگ که برای ناخودآگاه جمعی اهمیت زیادی قائل است و ناخودآگاه شخصی را چیز کوچکتری بین خودآگاه و ناخودآگاه جمعی می‌داند کمتر به تکنیک تداعی معانی مراجعه می‌کند. تکنیک تداعی معانی به‌هرحال مفید است و از دیدگاه یونگی به کل نقض نمی‌شود.

فرض کنید یک آدم طاووس در رویا ببیند. اینکه آیا این آدم در زندگی شخصی خوب با طاووس سر و کار دارد یا نه در تعبیر رویا مهم است. شاید این آدم طاووس‌فروش باشد. به‌هرحال تکنیک تداعی آزاد هنوز لازم است ولی وزن کمتری در دیدگاه یونگی دارد.

از یک دیدگاه دیگر کمپلکس‌های روانی attractorهای سیستم دینامیکی روان هستند. بنابراین اگر از چیزهایی استفاده شود که با کمپلکس‌های روانی در ارتباط هستند تداعی‌ها کم‌کم می‌روند به سمت خواسته‌های سرکوب‌شده و کمپلکس‌های روانی در ناخودآگاه شخصی. یونگ قبول دارد که روش تداعی آزاد از این دیدگاه ما به این attractorهای روانی می‌رساند ولی یونگ قبول ندارد چیزی که از روش تداعی آزاد نصیب ما می‌شود معنای واقعی رویاست. از هر نقطه‌ی شروعی به این attractorها می‌توان رسید اما صرفا رویاهای شخصی نقاط شروع بهتری هستند.

اختلاف تعبیر رویای یونگی و فرویدی

در دیدگاه یونگ عملکرد ناخودآگاه در رویا سعی می‌کند حقایقی را منتقل می‌کند. اما در دیدگاه رویا محتوایی از ناخودآگاه که بیرون می‌ریزد امیال سرکوب شده‌ای است که به ناخودآگاه پس‌زده شده است.

در دیدگاه یونگی اینکه رویا حقایقی را بازگو می‌کند بیشتر از این دست است که حقایقی در مورد واقعیت‌های روانی درونی ما را بازگو می‌کند و کمتر پیش می‌آید که یک واقعیت خارجی بازگو شود. برای مثال اگر کسی ببیند که یکی از دوستانش مرده در درجه‌ی اول باید سراغ این تعبیر برویم که رابطه‌ی ما با این آدم دچار اختلال شده و دارد از بین می‌رود. مثل اینکه این آدم یک انعکاسی در درون ما دارد. حتی ممکن است واقعا این خود رابطه هم نباشد که دارد از بین می‌رود. شاید به علت کسب اطلاعات جدید انعکاس چهره‌ای که ما از آن آدم درون خود داریم مخدوش شده است. فرض کنید ما در رویا ببینیم که یکی از دوستانمان به یک دوست دیگر تبدیل می‌شود. تعبیر یونگی آن این است که رابطه‌ی ما با این آدم دارد تبدیل می‌شود به رابطه‌ی ما آن فرد دوم. فرض کنید یک پسری در رویا ببیند دختری که با او رابطه‌ی عاشقانه دارد تبدیل به خواهرش شده است.

تعبیر یونگی رویا

تفاوت اساسی یونگی به رویا و رویا این است که رویا کاشف حقایق است نه تمایلات درونی من. توجه کنید که تمایلات درونی ما هم جزء واقعیات هستند و بنابراین ممکن است در رویا ظاهر شوند. خیلی از پسرها در یک سنی در رویا می‌بینند که پدرشان مرده و دخترها می‌بینند که مادرشان مرده. فروید می‌گوید این همان تمایلات ادیپی است که در رویا ظاهر شده. ولی تعبیر یونگی متفاوت است. در درجه‌ی اول باید حس کنیم که یک واقعیتی دارد اتفاق می‌افتد که مربوط به رابطه‌ی ما با پدر یا مادرمان است. در درجه‌ی دوم باید به این توجه شود که اینها مادر و پدر واقعی نیستند. بلکه نمادین هستند - مگر اینکه در رویا نشانه‌هایی باشد دال بر اینکه اینها پدر و مادر واقعی‌مان هستند مثلا اگر در یک فضای رئال در خانه‌ی خودمان در کنار بقیه‌ی اعضای خانواده. بنابراین تعبیر یونگی این است که در زندگی این فرد اتفاقی افتاده است که رابطه‌اش با سنت‌های اجتماعی و فرهنگی دارد از بین می‌رود - نه حتی اینکه این آدم میل دارد سنت در نظرش خوار و خفیف شود. پسرها معمولا در سنین بلوغ کم‌کم به‌علت اینکه جنبه‌ی بالغ‌شان رشد می‌کند ارتباط‌شان با سنت‌ها ضعیف می‌شود. پس رویای مرگ پدر رویای مرگ والد است و به یک واقعه‌ی روانی در درون‌مان به‌طور نمادین اشاره می‌کند. خصوصیات تعبیر یونگی

  • در درجه‌ی اول رویا به واقعیات اشاره می‌کند
  • در درجه‌ی اول رویا به واقعیات درونی ما اشاره می‌کند
  • در درجه‌ی اول به‌طور نمادین اشاره می‌کند.

ما برای اینکه رویای ذکر شده به واقعیات اشاره نمی‌کند بلکه به تمایلات درونی ما اشاره می‌کند احتیاج به دلیل داریم. بنابراین فقط وقتی از اصول بالا عدول می‌کنیم که دلیلی برای آن باشد. پیش‌فرض این است که از سطوح بالاتر شروع کنیم و فرض کنیم نمادها به واقعیات درونی ما دارند اشاره می‌کنند در حالات خاص بسته به شواهد موجود ممکن است به واقعیات اشاره نمی‌کنند بلکه به تمایلات ما به نوعی دارند اشاره می‌کنند و درحالات خاص ممکن است اصلا نمادین نباشد. یونگ معتقد است ممکن است واقعا یک قطعه‌ای از واقعیت در آینده را در خواب ببنید. در یک رویا یک کسی می‌بیند که پزشکش در خانه گرفتار آتش‌سوزی شده و واقعیت این بود که این رویا گزارشی بود از اینکه این آدم از شدت تب در حال مرگ است ولی باز گزارش حالت نمادین بودن را داشت. فروید هم به این موضوع اعتراف دارد که ممکن است رویاهای پیشگویانه وجود داشته باشند یا نمادهای ثابت نرینه و مادینه و رویاهای ثابت وجود دارند ولی پیش‌فرض تعبیر رویای فروید حول محور دیدن تمایلات پس‌زده شده در رویا می‌گردد. پیش‌فرض او این است که نمادها خصوصی هستند و با تداعی آزاد باید به معنی آنها رسید. و نکته‌ی مشترک اینکه هردو قبول دارند که محتوای رویا به‌طور پیش‌فرض درونی است با این تفاوت که در فروید به کمپلکس‌های شخصی اشاره می‌کنند و در یونگ اطلاعات و حقایقی که توسط ناخودآگاه جمعی دارند افشا می‌شوند.

تعبیر یونگی از دیدن رویاهای ثابت دیدن اینکه کسی در خانه‌ی خودش که معمولا در واقعیت خانه‌ی خودش نیست یک اتاق‌های جدیدی پیدا می‌کنند این است که واقعا همچین واقعه‌ای دارد اتفاق می‌افتد ولی این واقعه درونی است و واقعی است و نمادین است. فضاها و امکانات جدید روانی این آدم دارد پیدا می‌کند.

در رویای تزریق ایرما فروید خودش را در یک مجلس مهمانی می‌دید و ایرما که دختر جوانی بود که فروید به او گفته بود دوره‌ی درمانی‌اش به خاتمه رسیده در رویا به فروید می‌گفت که هنوز مشکلاتی دارد. پس از معاینه فروید در خواب علائم دیفتیری در ایرما می‌بیند. یک پزشک پیر و یک دوست همکار هم در رویا حضور دارند. تعبیر فروید از اینکه در رویا مشکلات ایرما جسمانی است این است که فروید دوست دارد فکر کند که خودش کارش را درست انجام داده و مشکلات ایرما هیستریک نیست و جسمانی است. دیدن پزشک پیر در یک وضع مسخره به این علت است که ناخودآگاه از این پزشک پیر بدش می‌آید و آرزوی فروید بر خوار و خفیف شدن این آدم را برآورده می‌کند

اما تعبیر یونگی از این رویا: اولا به دلیل فضا و انسان‌های آشنا به‌طور طبیعی نباید تعبیر نمادین شود. رویا در مورد این آدم‌ها و ارتباط‌های آنها با هم است. نمادپردازی کلا در این رویا ضعیف است. با توجه به نوع مساله‌ی مطرح در رویا به‌نظر نمی‌آید که رویا درونی باشد. تعبیر یونگی این است که واقعا مشکل جسمانی‌ای وجود دارد که با مشکلات روحی قاطی شده است. ایرما هرجور درد و مرض خود را به عنوان مشکلات روانی دسته‌بندی می‌کند ولی در رویا می‌بینیم که مشکلش جسمانی است و اگر فروید پزشک پیر را به شکل بدی می‌بیند به این خاطر است که رویا می‌گوید این فرد به عنوان پزشک آدم سخیفی است. در یک پاورقی تفسیر رویای فروید آمده که اتفاقا بیماری جسمانی ایرما بعدا تحقق پیدا کرد. بنابر همین پاورقی رویای تزریق ایرما که فروید تعبیر رویای خود را بر این اساس ساخته نشان می‌دهد که تعبیر یونگی از همین رویا نتیجه‌ی بهتری می‌دهد.

در جلسات آینده می‌بینید که تئوری‌های فروید و یونگ که هرکدام در یک جاهایی کاربرد بیشتری دارند چطور قابل جمع‌بندی هستند. هرچند که تعبیر رویای یونگی ارجحیت دارد.

تفاوت ناخودآگاه در دیدگاه یونگ و فروید

در نظریه‌ی فروید خودآگاه به‌نوعی اصل گرفته می‌شود. خواسته‌هایی در id وجود دارد که توسط جامعه و واقعیت سرکوب می‌شود و نتیجه‌ی سرکوبی ناخودآگاه را می‌سازد. ولی در دیدگاه یونگی ناخودآگاه اول وجود دارد و بعد کم‌کم جزیره‌ی خودآگاهی سربرمی‌آورد. و ناخودآگاه شخصی بعضا فضای کوچک اطراف جزیره و آلودگی‌های آن است. وقتی ارتباط خودآگاهی با اقیانوس خودآگاهی قطع می‌شود و خواسته‌های ما و دانش ما و تلقی ما از مسایل بیرون اختلال پیدا می‌کند ما دچار روان‌پریشی‌هایی می‌شویم.

یونگ خیلی به مطالعه‌ی ناخودآگاه شخصی و اینکه یکی‌یکی اشغال‌های ناخودآگاه شخصی را در بیاوریم علاقه‌مند نیست. درعوض اگر بتوان فرآیند فردانیت را فعال کنیم امواج اقیانوس خود همه چیز را پاک می‌کنند.

به دلیل تفاوت اولویت دادن متفاوت به خودآگاهی به ناخودآگاهی تحلیل رویای یونگی و فرویدی متفاوت است. در دیدگاه فروید همه چیز از خودآگاهی شروع می‌شود. مثل اینکه بگردیم که چه چیزی در خودآگاهی قبلا موجود بود که بعدا به ناخودآگاهی تبعید شده. ولی در دیدگاه یونگی رویا کانالی است که ناخودآگاه جمعی را وارد خودآگاهی می‌کند.

آرکتایپ

نمادهای رویا معانی دارند. واژه‌هایی در فرهنگ ما برای بیان واقعیت‌های روانی و جسمانی و حقایق مربوط به انسان وجود دارد و در تعبیر رویا نمادهای رویا را به این واژه‌ها برمی‌گردانیم. اما ممکن است این لیست واژه‌ها کافی نباشد به این معنی که نمادهایی را در رویا ببینیم که واژه‌ی مناسبی برایشان وجود نداشته باشد. مفاهیم جدیدی که یونگ به‌طور تجربی وارد می‌کند چنین مفاهیمی هستند. برای مثال همه‌ی مردان در سنین مختلف دختر بچه‌ها یا دخترها یا زن‌های ناشناس در رویا می‌بینند که به آن‌ها معمولا احساس علاقه یا حمایت یا بعضا خطر خاصی وجود دارد. یونگ واژه‌ی آنیما را پیشنهاد می‌کند به عنوان واقعیت روانی‌ای برای زنی که درون هر مردی زندگی می‌کند و چنین نمادهایی به او مربوط است. آنیما و آنیموس و پیرخرد. پیرخرد مرد مسنی است که در رویا حرف می‌زند و خیلی قاطع راهنمایی می‌کند. پیرخرد در رویای زن‌ها هم ظاهر می‌شود. ترجمه‌ی تحت‌اللفظی آرکتایپ سنخ(type) باستانی(arch) است. سوالات:

  • از کجا آمده‌اند و چطوری مطالعه‌شان کنیم.
  • چطوری دسته‌بندی کنیم و بشناسیم
  • چه فایده‌ای دارند‌

فهمیدن اینکه آنیما یعنی چی و در آدم‌های مختلف چه شکل‌هایی می‌تواند پیدا کند و هرکدام از نظر روانی یعنی چی و چه انحرافاتی می‌تواند پیدا کند همه مهم است. دیدن یک دختر بچه یا دیدن زن کامل یا زن جادوگر در رویا اطلاعات مختلفی در مورد رویابین بدست می‌دهد. آنیما نقطه نیست. مجموعه‌ای از چیزهاست.

اسطوره

بهترین منبع شناخت آرکتایپ رویا نیست بلکه اسطوره است. چرا؟ اسطوره مثل رویایی است که یک جمعی دیده. هرکسی قسمت‌های شخصی افراد دیگر را حذف کرده و بنابراین اسطوره کاملا جمعی شده خالی از تغییر شکل‌هایی که رویا به دلیل مسایل شخصی ممکن است پیدا کند. در ضمن سندیت علمی اسطوره از سندیت علمی رویا بیشتر است.

گاهی یک اسطوره در تمام اقوام وجود دارد مثلا آرکیتایپ قهرمان. رستم سفر خودش را به‌صورت هفت خوان دارد ادیسه سفر خود را دارد. و معمولا اتفاقات داخل این سفرها شباهاتی دارد. این اسطوره‌های قهرمانی که سفر می‌کند و اتفاقاتی برایش می‌افتد از لحاظ ادبی به بهشان Romance گفته می‌شود.

  • از اسطوره استفاده می‌کرد
  • یونگ رویاهایی از اقوام مختلف در سطح دنیا جمع کرد
  • یونگ خودش را به حالت ناخودآگاهی می‌فرستاد

در هر جور فعالیت ذهنی انسان باستانی نمادپردازی‌هایی وجود دارد مثلا در نام‌گذاری صور فلکی. و یونگ دامنه‌ی وسیعی از چیزها را بررسی کرد.


دلایل نظری بر وجود آرکتایپ

آرکتایپ‌ها مثل متناظر با غریزه و رفتارهای غریزی از نظر شناختی هستند.

در دیدگاه چامسکی در مورد زبان بچه از شنیدن یک تعداد جمله زبان درونی درش پارامتریزه‌ی اولیه می‌کند. انگار که کودک یک زبان درونی دارد و برای یادگیری زبان فقط یک سری پارامتر حین یادگیری تنظیم می‌شود. لکان زبان و ناخودآگاه را یک جوری یکی می‌داند و بنابراین زبان را غریزی می‌داند.

مکانیسم‌های روانی دو دسته‌اند یک سیگنال‌هایی می‌گیریم تاثیر می‌گیریم - فکر می‌کنیم - یک سیگنال‌هایی می‌فرستیم و عمل می‌کنیم. غرایز مثل یک الگوهای مشخصی برای عمل کردن. اینکه تصور کنیم که الگوهای مشابهی هم برای درک کردن و شناخت وجود دارد متناظر پذیرش غریزه به عنوان الگوی مشخص برای عمل کردن است. برای مثال اگر وجود رفتار غریزه‌ی مرد نسبت به زن را بپذیریم قبل از تولید این رفتارها باید بپذیریم که الگوهای ذهنی مشابهی در مردها نسبت به زن وجود دارد مثلا اینکه مرد از زن این تصور را دارد که باید از او حمایت کند. در واقع این الگوهای شناختی مشابه پایه‌ی رفتارهای غریزی مشابه هستند. حتی قبل از دیدن زن تصوری نسبت به زن داریم به این معنی که یک جای خالی در شناخت‌های ناخودآگاه ما وجود دارد که زن را در آنجا می‌توان قرار داد. بنابراین آنیما فضای خالی در ناخودآگاه مرد است که حتی قبل از دیدن هیچ زنی هم وجود دارد. به این نکته توجه کنید که هرمون‌های زنانه در مرد هم وجود دارد. با اینکه این ظرف به نوعی خالی است تصوری از آن وجود دارد هرچیزی را نمی‌توان در آن ریخت.

آنیما

آنیما بی‌نهایت شکل ندارد بلکه انگار برای ظرف آنیما یک سری نقطه‌ی تعادل دارد که به مکانیسم‌های درونی ما از نظر فیزیولوژیک و روانی که مربوط به غریزه‌ی جنسی می‌شود. اینکه برخورد یک فرد با غریزه‌ی جنسی چگونه است را با بررسی اینکه در رویاهایش آنیما چطور ظاهر می‌شود می‌توان مطالعه کرد. اولین زن در اولین اسطوره‌ی تاریخ حوا - به معنای تورات آن نه به معنای اسلامی - است. نقطه‌ی تعادل بعدی آنیما هلن است. مردی که برخوردش با زن جسمانی است و همراه با اینکه زن باعث سقوط می‌شود آنیمایش در حالت پایه‌ی حوا قرار گرفته و چه بخواهد و چه نخواهد در ناخودآگاهش نسبت به زن احساس خطر و ترس و سقوط می‌کند. اینکه در فرهنگ بشری پر از هراس از زن است نشان می‌دهد که مردها آنیمای خیلی عقب‌افتاده‌ای داشته‌اند. در هلن نیازهای جسمانی با نیازهای زیبایی‌شناسی و هنری ترکیب شده. در اسطوره هلن زیباست و فرزانگی دارد. مرحله‌ی بعدی مریم به معنای مسیحی‌اش . در اسطوره‌ها سیرن‌ها صداهای زیبایی دارند و دریانوردان را به سمت خود می‌کشانند و غرق می‌کنند. سیرن نزدیک به آنیمای حواست ولی حالت شیطانی نابود کننده پیدا کرده. فِمِ فاتال [۱] اصلاحی است که در ژانر نووآر [۲] که یک نوع سبک سینمایی غالب در دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ است که در آن یک زنی وجود دارد که مرد را به نابودی می‌کشاند که ظهور سیرن در ادبیات مدرن است مانند شاهین مالت[۳] با بازیگری هامفری بوگارت. در ادبیات رمانتیک قرن ۱۸ و ۱۹ زن به شدت نزدیک به هلن است و در قرون وسطی نزدیک به مریم.

سوال برای جلسه‌ی بعد: کجاها بیشتر انتظار دارید که اینجور تعبیرات یونگی بدرد بخورد و کجا فرویدی؟ کجاها نمادهای جمعی بیشتر در تحلیل کمک می‌کند و کجا نمادهای شخصی؟


مراجع

 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 0:2  توسط   | 

انسان و سمبولهايش(كهن الگوها)

 

 

اين اصطلاح در فارسی به کهن الگو، نمونه کهن، صورت ازلی، صورت نوعی و صورت مثال ترجمه شده است، به اعتقاد یونگ «عناصری نمادین در روان ما وجود دارند که به معناهایی باز می گردند که خود آن ها را نساخته ایم . . .  برعکس چنین به نظر می رسد که این عناصر و معناها زاده معناهایی «ازلی و جاودانگی» هستند. این تصاویر بازمانده، در کامل ترین و دقیق ترین شکل خود نمونه های کهن هستند. این تصاویر بازمانده، کامل ترین و دقیق ترین شکل خود نمونه های کهن هستند، که به شکل های گوناگون نمادین ظاهر می شوند.

این نمادها یا «نمونه های کهن، از دید یونگ به فراسوی خرد باز می گردند؛ و در گوهر خویش به دور از پیکره و نمود هستند. نیروهایی مینوی اند که در دریای ازلی ناخودآگاهی نهفته اند». ما در این ناخودآگاه جمعی متولد شده ایم؛ بنابراین ساخت تصاویر و آفرینش های هنر ی ما ، در بسیاری موارد فقط باززایی همان نمونه های کهن می باشد.

اگر ناخودآگاهی را آن چیزی که روان شناسان معمولاً «زیر خودآگاهی subconscient » می نامند تلقی کنیم و آن را «ابر خودآگاهی» بخوانیم، این جاست که به اعتقاد رنه گنون از این طریق «ارتباط با عالم مافوق  انسان برقرار می شود، حال آن که  «زیر خودآگاهی» بالعکس، به عالم مادون انسان نظر دارد». بنابراین صور نوعی یا صورت های مثالی، وابسته به عالم اعلی یا مثال می باشند. از این رو با ادراک حسی قابل درک و مشاهده نمی باشند، به عبارت دیگر، به تجربه ی آگاهانه  ما در نمی آیند. بدین سان هنرمند تصویرگر این صورت ها را از طریق ادراک خویش به مرتبه خودآگاهی می کشاند؛ چرا که «صور نوعی باید از خودآگاهی کسب نور کنند و جامه ای به عاریت گیرند تا بتوانند به صورت واقعیتی محسوس در قالب تصویر جلوه گر شوند. ازاین رو، به محض آگاه شدن به وجود صور نوعی متعلق به جهان خارج اند، زیرا جامه ای که در بردارند از جهان خارج به عاریت گرفته شده است.»1

«ما بر اين باور نيستيم كه هر حيواني بدنيا مي‌آيد خود غرايز خاص خود را مي‌آفريند و همينطور باور نداريم كه موجودات بشري رفتارهاي ويژه‌ي خود را در بدو تولد، خود ابداع مي‌كنند. طرح انديشه‌هاي بشري هم مانند غرايز جمعي، فطري و موروثي مي‌باشد كه به هنگام لزوم نزد همه‌ي آدميان كم و بيش يكسان عمل مي‌كند.

پديده‌هاي عاطفي كه چنين انديشه‌هايي را آشكار مي‌سازند در تمام دنيا مشابه يكديگرند. و حتي در ميان حيوانات هم قابل شناسايي مي‌باشند و حيوانات ولو از گونه‌هاي مختلف هم باشند باز از اين نظر يكديگر را مي‌فهمند. ويژگي فطري كهن الگو آنقدر حيرت بار است كه نمي‌دانيم در مورد حشرات و پيچيدگي‌ رفتار زندگي تعاوني‌شان چه مي‌توان گفت؟ زيرا اغلب آنها والدين خود را نمي‌شناسند و هيچگونه آموزشي را نمي‌بينند. پس چرا بايد تصور كنيم انسان تنها موجود زنده‌يي‌ست كه فاقد غرايز خاص خود مي‌باشد و در روانش هيچ اثري از گذشته‌ي تكامل‌ بيادگار نمانده است؟ البته اگر روان را با خودآگاه يكسان بدانيم ساده‌دلانه به اين انگاره‌ي نادرست مي‌رسيم كه انسان با رواني تهي بدنيا مي‌آيد و بعدها نيز روانش شامل همه‌ي آن چيزهايي خواهد شد كه به تدريج و شخضاً تجربه كرده است. در حاليكه واكنش‌ها و قواي محركه‌شان نشان از وجود گونه‌يي روان دارند. بدوي‌ها اغلب دست به انجام كارهايي مي‌زنند كه معناي آن براي خودشان ناشناخته است. همين پديده در مورد افراد متمدن نيز اگر چنانچه از آنها پرسيده شود مفهوم واقعي درخت نوئل يا تخم‌مرغ عيد پاك چيست مصداق دارد. در واقع آنها هم دست به انجام كارهايي مي‌زنند كه خود سبب آن را نمي‌دانند. من اين باور را مي‌پذيرم كه معمولاً نخست كاري باب ‌مي‌شود و بعدها كسي به فكر مي‌افتد تا سبب آن را دريابد.»2


پاورقی :
1 - جلوه هاي تصويري عالم خيال- نگارش حسين يعقوبيان- پايان نامه كارشناسي ارشد- رشته تصويرسازي- صص 77-79
2- پيشين- صص 107-108

نویسنده : مجید مهدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 0:38  توسط   | 

كهن الگوی مادر


 

كهن الگوی مادر، مشخصا ً نمونه بارزی است . همه ی اجداد ما مادر داشتند. همه ی ما از محیطی بیرون آمده ایم كه در آن یك مادر، یا جانشین مادر وجود داشته است. در دوران بی دفاع نوزادی، هیچ یك از ما نمی توانستیم بدون ارتباط با یك موجود تغذیه كننده زنده بمانیم. این امر استدلال این است كه ما به شكل بازتابی از محیط تكاملی اطرافمان خلق شده ایم. ما مهیای خواستن مادر، جستجوی مادر، شناختن مادر و زندگی با مادر به این دنیا آمده ایم.


بنابراین كهن الگوی مادر استعداد فطری ما برای تشخیص رابطه ای خاص با كسی است كه معمولا ً برای ما مادری میكند.به اعتقاد یونگ كهن الگو پدیده ای انتزاعی است و ما معمولا ً مستعد بازتابانیدن كهن الگو به همه ی جهان و موجودی خاص هستیم كه معمولا ًمادر خود ماست.


حتی زمانی كه یك كهن الگو شخصیتی خاص و واقعی در دسترس ندارد، ما به كهن الگو شخصیت می دهیم، یعنی آن را به صورت شخصیت افسانه ای یك « كتاب قصه » در می آوریم. این شخصیت نمادی از كهن الگو است.


كهن الگوی مادر به شكل مادر ازلی یا « مادر زمین » در اسطوره ها، حوا یا مریم مقدس در سنتهای غربی، و نمادهایی كه كمتر شخصیت هستند، مانند كلیسا، ملت، یك جنگل، یا اقیانوس نمادینه شده است. به اعتقاد یونگ كسی كه مادرش نتوانسته پاسخگوی خواسته های كهن الگوی او باشد، زندگی اش را وقف جستجوی آرامش در كلیسا، شناسایی هویت خود در وطن یا سرزمین « مادری »، یا مراقبه با چهره ی مریم مقدس یا زندگی در دریا خواهد كرد .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 0:1  توسط   | 

چند صورت مثالی

 

 

... تصویرهای خاصی در اسطوره‌های مردم بروز می‌کند و در زمان و مکان بسط می‌یابد که به معنایی واحد گرایش دارند؛ یا دقیق‌تر بگوییم تمایل به ترسیم واکنش‌های روان‌شناختی مشابه داشته و مفاهیم فرهنگی مشابهی را می‌نمایانند. چنین بن‌مایه‌ها و تصویرهایی، "صورت مثالی" نامیده‌می‌شوند.

البته باید توجه داشت که این مفاهیم ممکن است در متون گوناگون فرق کند.

1- آب: راز آفرینش، تولد، مرگ، رستاخیز، پالایش و شفا، باروری و رشد.
آب، متداول‌ترین نماد ناخودآگاه است.
    الف- دریا: مادر حیات و زندگی، راز نامتناهی‌بودن معنوی، مرگ و تولد دوباره، ابدیت و امتداد زمان، ناخودآگاه.
    ب- رودخانه: مرگ و تولد دوباره (تعمید)، پیوستن زمان به ابدیت، مراحل انتقالی چرخه‌ی حیات

2- خورشید (آتش و آسمان کاملن به هم مربوطند): توان و نیروی خلّاقه، قانون طبیعت، نظام پدری (ماه و زمین را با خصیصه‌ی مادینه‌گی یا نظام مادری ملازم می‌دانند)، گذر زمان و عمر.
    الف- خورشید در حال طلوع: تولد، آفرینش، آگاهی فکری
    ب- خورشید در حال غروب: مرگ

3- رنگ‌ها
    الف- سرخ: خون، ایثار، خشونت، هرج و مرج
    ب- سبز: رشد، احساس، امید، باروری. (در زمینه‌ی منفی می‌تواند با ویرانی و مرگ تداعی گردد)
    ج- آبی: اغلب مفاهیم کاملن مثبت و همراه با حقیقت، احساس مذهبی، امنیّت و تزکیه‌ی معنوی.
    د- سیاه: ظلمت، هرج و مرج، ابهام، ناشناخته‌ها، مرگ، دانش ازلی، ناخودآگاه شرّ، مالیخولیا.
    ه- سفید: چندگانه‌گی شدید که در مفاهیم مثبت، جنبه‌های نور، تزکیه و پاکی و زمان لایتناهی را می‌رساند؛ و در مفاهیم منفی خود، مرگ، وحشت، نیروی مافوق طبیعت و حقیقت کورکننده‌ی اسرار جهانی مرموز.

4- دایره (کره): تمامیت، وحدت
    الف-  تخم‌مرغ: راز حیات و نیروهای زایایی.
    ب- اوروبوروس: نماد قدیمی ماری که دم خود را به دهان گرفته‌است و دلالت دارد بر چرخه‌ی ابدی حیات، ناخودآگاهی ازلی، اتحاد نیروهای متضاد

5- خزنده‌گان (مار، کرم): نماد توان و نیروی خاص (برای مثال لیبیدو)، شر، فساد، شهوت، تخریب، ابهام، ناخودآگاه.

6- اعداد
    الف- سه: نور، آگاهی و وحدت معنوی (مقایسه کنید با تثلیث مقدس)، اصل مذکر.
    ب- چهار: تداعی‌کننده‌ی دایره است، چرخه‌ی حیات، چهار فصل، اصل مادینه، زمین، طبیعت، عناصر چهارگانه (زمین، هوا، آتش، آب).
    ج- هفت: نقش‌آفرین‌ترین اعداد ِ نمادین که دالّ بر اتحاد 3 و 4 است، کامل شدن یک دایره یا چرخه‌ی نظم کامل.

7- زن مُثُلی (مادر عظیم، راز و رمزهای حیات، مرگ، دگرگونی‌ها)
    الف- مادر نیکو: (جنبه‌های مثبت مادر زمین): همراه با اصل حیات، تولد، گرما، تغذیه، حمایت، زایایی رشد، وفور.
    ب- مادر عفریته: (جنبه‌های منفی مادر زمین): سحر و جادو، ساحره، فساد زنانه، که با شهوت و مجالس شهوت‌رانی، ترس، خطر، ظلمت، تجزیه، اخته‌شدن، مرگ و ناخودآگاه همراه است.
    ج- همزاد: مادر مقدس، شاهزاده خانم یا بانوی زیبا، تجسم انسانی ارضای معنوی.

8- پیر فرزانه (منجی، مصلح، هندوی خردمند): انسانی که تجسم معنویات است (معنویات در قالب و چهره‌ی یک انسان) و از یک سو نماینده‌ی علم، بینش، خرد، ذکاوت و اشراق بوده و از سوی دیگر خصایص اخلاقی‌ای چون اراده‌ی مستحکم و آمادگی برای کمک به دیگران در خود دارد... پیر فرزانه همواره وقتی پدیدار می‌شود که قهرمان داستان در موقعیتی عاجزانه و ناامید‌کننده قرار گرفته و تنها واکنشی به‌جا و عمیق یا پند و اندرز‌های نیک... می‌تواند او را از این ورطه برهاند.

9- باغ: بهشت، معصومیت، زیبایی بکر (به ویژه زنانه)، باروری

10- درخت: در معنای عام، دال بر حیات گیتی، رشد و زاینده‌گی و فرایندهای زایایی مکرر آن است. همچنین به معنای زندگی جاودانه و بی‌زوال و فناناپذیری است.

11- بیابان: بی‌بار و بری معنوی یا مرگ، نیهیلیسم، بی‌پناهی.

توجه: این نمادها، لزومن در هر اثر هنری به عنوان صور مثالی عمل نمی‌کنند؛ بلکه منتقد آگاه، اگر زمینه‌ی کلی اثر هنری برخوردی اسطوره‌ای را بطلبد، این نمادها را بدین صورت تفسیر می‌کند.

***
(برگرفته از: راهنمای رویکردهای نقد ادبی / تالیف گورین و دیگران / ترجمه‌ی زهرا میهن‌خواه / اطلاعات)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 0:57  توسط   | 

آرکتایپ



چرا اینهمه رویای مشابه توسط افراد مختلف دیده می‌شود؟ یونگ در کتاب روانکاوی و دین نقل می‌کند که یکی از بیمارهای یونگ در رویا یک دستگاه می‌بینید با یک جزئیات و پیچیدگی. یونگ بعدا رویای مشابهی را در یک متن قرون وسطایی از یک کشیش قرون وسطایی پیدا می‌کند. چطور یک آدم مدرن و یک آدم قرون وسطایی رویای تا این حد مشابه دیده‌اند؟ یونگ بارها می‌گوید که در رویاهای انسان‌های دوران مدرن نمادهای کیمیاگری را دیده با اینکه خودشان نمی‌دانستند که آن نمادها چه هستند. اینجا یک سوالی وجود دارد که سمبل‌ها چطوری بوجود می‌آیند.

یک دانش تجربی وجود دارد که به تدریج دارد تکمیل می‌شود. یک چیزهای تکراری در رویا ظاهر می‌شوند که به راحتی نمی‌توان گفت نماد چی هستند. در واقع باید وجود موجودیت‌های جدیدی را فرض کنیم و بگوییم آن نمادها، نماد این چیزها هستند. مثلا مفهوم انرژی وجود دارد و می‌توانیم بگوییم نماد پول در رویا به آن اشاره می‌کند. فرض کنید یک متنی را به زبان جدیدی می‌خوانیم با بررسی نحوه‌ی بکارگیری واژه‌ها معنی آنها را در مطالعه‌ی متن می‌توانیم دریابیم مثل یک گفته شده که شی x را می‌بندیم با آن دو چیز را به هم متصل می‌کنیم و ... با بررسی کارکرد x می‌فهمیم که آن پیچ است. حالا فرض کنید که یک کلمه‌ی پیدا می‌کنیم که در مورد یک چیز جدیدی صحبت می‌کند که با هیچ‌یک از چیزهایی که می‌شناسیم منطبق نیست. بنابراین اولا می‌فهمیم این یک چیز جدید است و ثانیا کارکرد آن را در متن می‌فهمیم. یونگ نیز چنین کاری کرده و برای آنها نامگذاری کرده. اینها همان آرکیتایپ‌های مهم یونگ هستند.

همه‌ی مردان در رویاهایشان زن‌های ناآشنا می‌بینند. در رویا ممکن است یک حس عاشقانه وجود داشته باشد. این زن نه هیچ‌وقت دیده شده و نه هیچ‌وقت دیده خواهد شد. یونگ آن را آنیما می‌نامد. آنیما تصور یا زنی است که در درون ما زندگی می‌کند و نوع رابطه‌ای که در رویا بین فرد و آنیما وجود دارد نمایانگر رابطه‌ی مرد با آنیمای خودش است. رابطه‌ی مرد با زن‌ها و عالم زنانه به این برمی‌گردد که این مرد با آنیمای خودش چطور رابطه‌ای دارد. مردانی هستند که آنیمایشان همیشه شکل دختر بچه دارد. این نشانگر این است که آنیمایشان رشد نکرده. زن‌ها در رویاهایشان دسته‌ای از مردان را می‌بینند که سخن می‌گویند و آن نماد آنیموس است. ارتباط مرد با ناخودآگاه خودش به شدت تحت تاثیر ارتباط مرد با آنیمایش است. بنابراین رویای ذکر شده‌ی یک مرد که همراه با یک دختر روی دریا راه می‌رفتند بنابر قواعد یونگی رویای خیلی طبیعی است. هرجور ظرفی در روان که بتواند محتوایی پیدا کند را می‌توان یک آرکتایپ خواند.

سوال: آیا حیوانات هم رویا می‌بینند؟ جواب: بله. حالت‌هایی که انسان در رویا دارد در مطالعه‌ی حیوانات در خواب هم مشاهده می‌شود.
مراجع

  1. کتاب چت وینگ
  2. کتاب رویا و تعبیر رویا (از دیدگاه روانشناسی یونگ) نوشته‌ی ارنست آپلی، برگردان: دل‌آرا قهرمان، نشر میترا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 23:12  توسط   | 

عشق و انگاره

 

نوشتن‌ها و خواندن‌ها در باره‌ي عشق، هر اندازه به نقطه‌ي كانوني خود نزديك‌تر مي‌شود، دشوارتر هم مي‌شود. در گمانه‌‌هايي كه از عشق و عاشقي دارم، اين هم هست كه: عشق شايد مضموني است تاويلي، و حسن معشوق همه آن است كه در تاويل عاشق مي‌آيد. حتي اگر آن معشوق، انگاره‌اي باشد به نام خداوند.

اين نظريه همان است كه حافظ به زباني ديگر گفت كه:

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز === ما دم همت بر او بگماشتيم

تاويل ما هم براي معنا بخشيدن به زندگي، به خودمان، و به جهاني است كه در آن زندگي مي‌كنيم. در اين تعبير، زندگي و زيستن به خودي خود شايد معنايي نداشته باشد. اين ما هستيم كه براي هر چيزي معنايي مي‌آفرينيم، ما مخلوق خلاق هستيم. آفريده‌اي آفريننده هستيم. براي آفريدن هم اول انگاره‌ها در خيال پديد مي‌آوريم.

جهان واقعي و اكنون‌ما، با جهاني كه در آرزوها و انگاره‌هامان داريم همسطح و متوازن نيست. نبايد هم باشد. جهان واقعي ما همين است كه هست، آميزه‌اي از وقايع دلپذير و نادلپذير، با آدم‌هايي نيمه‌تمام. اما در آسمان انديشه‌مان جهاني ديگري هست بي‌گزند، به‌تمامي دلپذير، ولي از جنس خيال و انگاره.

جانداران ديگر شايد چندان گرفتار اين عدم تعادل نيستند. يعني در جهاني كه براي خود دارند ميان آنچه هست و آنچه بايد باشد فاصله و شكاف چنداني نيست از اين جهت نيازي به تغيير واقعيت موجود هم ندارند. تغيير، صيرورت، و توسعه‌ي نسبي در كيفيت و روابط انساني ما كه در طول تاريخ پديد آمده، يكي هم شايد مرهون همين عدم تعادل و جهان نامتوازني باشد كه داريم.

پس، تاويل ما از جهان پيرامون خودمان، هميشه هم بي ثمر نيست و چنان نيست كه تنها در عرصه‌ي خيال باقي بماند. آنجا كه واقعيت موجود پذيراي معنايي باشد كه ما به او مي‌بخشيم، آنگاه تغيير نسبي اين واقعيت از وضع موجود به ايده‌ي مطلوب هم تا حدودي فراهم مي‌شود. اين تغيير به ويژه در روابط انساني ما باهم قابل مشاهده است. اما هنگامي كه واقعيت موجود، ظرفيت و آمادگي پذيرفتن نسبي انگاره‌هاي ما را نداشته باشد، آنگاه جز اين نيست كه سرنوشت خويش را به‌انگاره‌اي عبث آويزان كرده‌ايم.

همانگونه كه خنديدن و گريستن‌مان، نشانه‌هايي از حضور ما در جهاني نامتوازن است همچنين به گمان من، عشق نشانه‌اي جدي‌تر و بنيادي‌تر از فاصله‌ي ميان واقعيت موجود و ايده‌ي مطلوب است. در اينجا، ايده‌ي مطلوب، يا همان انگاره را، تاويل عاشقانه‌ي يكي از ديگري فرض كرده‌ام.

تاويل ما از معشوق، به معناي فهم واقعيت و چيستي معشوق نيست. تاويل ما يعني آن معنا و انگاره‌اي كه ما در خيال خود از معشوق پديد مي‌آوريم. خيال ما هم چندان بلند پرواز هست كه انگاره‌هايش را در اوج كمال و بي نقصي بيافريند.

از جاذبه‌ها و محروميت‌هاي جنسي كه بگذريم، بسا كه واقعيت و چيستي معشوق فروتر و بي‌معناتر از آن معنا و انگاره‌اي باشد كه عاشق در خيال خود آفريده‌است. يعني او هم شايد آدمي معمولي از جنس همين واقعيت و هم سطح آدم‌هاي معمولي ديگر باشد.

نكته‌ي ديگري هم هست كه به نظريه روان زنانه و روان مردانه در يك فرد باز مي‌گردد و سوداي عشق به معشوق را نوعي فرافكني مي‌شمارد. اين بماند براي بعد. آنچه تا اينجا نوشتم، مبتني بر پيش فرضي از رابطه‌ي ميان عاشق و معشوق است و نه رابطه‌ي عاشق و عاشق. يعني از نوعي رابطه‌ي نامتوازن و نا همسطح مي‌گويم كه نامتوازن بودن آن شايد فقط در عرصه‌ي خيال باشد نه در واقعيت.

احتمالا بحث پيرامون هجران، و توصيه‌ي عطار به پرهيز از وصل ميان عاشق و معشوق، يكي هم شايد به همين جهت باشد كه در اين حالت نامتوازن، وصل با معشوق، سبب ويراني و فروپاشي آن انگاره‌اي مي‌شود كه عاشق در افق انديشگي خود پديد آورده است. و اين در نگاهي كلان‌تر يعني مرگ ايده‌ها و معناهايي كه به هرحال به نوبه‌ي خود سبب فراروي و اعتلاي آدمي مي‌‌تواند باشد.

از اين نگاه، به نظر مي‌رسد كه تميز نهادن زندگي زناشويي به عنوان امري واقعي و عيني، از مقوله‌ي عشق چندان هم بي ربط نباشد. شاید براي تدارك زندگي مشترک، به دوست داشتن ها و همدلي‌هاي معقول و متوازن بيشتر نياز هست تا به شورمندي‌هاي عاشقانه‌.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 22:55  توسط   | 

کهن‌الگو اژدها در گستره‌ی فرهنگ‌ها

 

شنبه، نهم اوت ۲۰۰۸ بازی‌های المپیک در پکن گشایش یافت. به چین از زوایای گوناگون می‌توان نگاه کرد.

انقلاب سرخ در چین و شخصیت مستبدانه مائو، شکوفایی اقتصاد چین و نقش چین در گلوبالیسم، طب گیاهی و سوزنی در چین، ورزش‌های رزمی، فرهنگ چای، آیین کنفسیوس و دیوار چین و همچنین اژدها از موضوعاتی‌ست که به شناخت فرهنگ و تمدن چین کمک می‌کند. تمدن و فرهنگ چین از کهنسال‌ترین تمدن‌ها و فرهنگ‌ها و اژدها از مهم‌ترین کهن‌الگوها در فرهنگ چین است. به مناسبت المپیک پکن در این جستار کوتاه به اژدها در فرهنگ چین و تفاوت این کهن‌الگو با اژدها در دیگر فرهنگ‌ها می‌پردازیم.

اژدها یک واقعیت افسانه‌ای است

اژدها در هر سه فرهنگ ایرانی، چینی و غربی از موجودات افسانه‌ای و از حیوانات به‌اصطلاح ترکیبی است. اژدها، زبانی دودم دارد، سر او به سر شیر یا شتر و چشمان او به چشمان دیو می‌ماند.
گوش‌هایش مانند گوش‌های گاو، گردنش شبیه گردن مار و پاهایش به پاهای پلنگ مانند است. منقارهای او مثل منقار عقاب و دندان‌هایش به تیزی دندان‌های گرگ است. این موجود افسانه‌ای قرن‌هاست که در کنار ما در جهانی زندگی می‌کند که از جنس واقعیت ملموس روزمره نیست، اما واقعیت دارد.

اژدها کجا زندگی می‌کند؟

چنان‌که از افسانه‌های غربی برمی‌آید، اژدها در اغلبِ موارد در غار زندگی می‌کند. اما گاهی دریا را هم برای زندگی انتخاب می‌کند. در افسانه‌های غرب اژدهایی که در غار زندگی می‌کند موجودی است تنها و وظیفه‌ی او پاسداری از گنجینه‌ای گرانبهاست. اژدها از انسان‌ها گریزان است و با این حال به دختران باکره عشق می‌ورزد. در قرون وسطی که بکارت در غرب هنوز اهمیت داشت، به دلیل علاقه‌ی اژدها به باکرگان، دختران باکره را همدست شیطان می‌پنداشتند.

از میان کشورهای اروپایی معروف است که انگلستان مامن اژدهاست. آخرین نبرد میان اژدها و پهلوانان انگلیسی در قرن هفدهم روی داد. در آلمان آخرین بار در کرانه‌ی رود راین و در مرز آلمان با جمهوری چک با اژدها نبرد کردند. در شاهنامه، رستم در خوان چهارم با اژدهایی که بداندیش و دژخیم است نبرد می‌کند و با یاری رخش او را از پا می‌اندازد. در این افسانه جایگاه اژدها آسمان بلند است و وقتی که رستم پهلوی او را می‌درد، از خون اژدها زمین زیر پایش ناپدید می‌شود.

اژدها در چین شایسته‌ی احترام است

برخلاف فرهنگ ایرانی و مسیحی که اژدها را بداندیش، بدکار و اهریمنی می‌پندارد، در چین اژدها نشانه‌ی خوشبختی و صلح است. اژدها در فرهنگ چین یکی از چهار حیوان افسانه‌ای خوش‌خیم است. هر کس که موفق به دیدن اژدها بشود، بخت با او یار خواهد بود. با این حال اژدها صرفاً خوش‌رفتار و مهربان نیست. او فقط حیوانی‌ست که بنا به غریزه و طبیعتش می‌تواند خشمگین یا مهربان باشد.

همان‌گونه که به طبیعت و مصائب طبیعی مانند زلزله، سیل و آتشفشان باید احترام گذاشت، اژدها هم شایسته‌ی احترام است. در فرهنگ چین اژدها نر و نمادی از ترینگی (یانگ) و نشانه‌ای از زندگانی دراز و رفاه مادی‌ست. دو اژدها که از یکدیگر روی برگردانده‌اند، ابدیت را به نمایش می‌گذارند.

بسیاری از امپراطوران چین خود را فرزند اژدها می‌پنداشتند. از زمان سلطنت خاندان منچو به تدریج نقش اژدها به نقش حکومتی بدل شد. تاج و تخت پادشاه را به نقش اژدها آراستند، قایق و حتی بستر او را به شکل اژدها درآوردند و تا آنجا پیش رفتند که گمان بردند روزی امپراطور به شکل اژدها درمی¬آید.

از یکایک رودها و دریاچه‌های چین اژدهایی نگهبانی می‌کند. چین از خشکسالی رنج می‌برد. در مراسمی که در‌واقع شکل تلطیف شده و مخفف آیین‌های قربانی در فرهنگ‌های دیگر است، دختر باکره‌ی زیبایی را برهنه می‌کردند و او را به کوه می‌بردند با این امید که توجه اژدها را جلب کنند.سپس با  ترفندهایی تلاش می‌کردند راه اژدها را که به سوی باکره‌ی برهنه پر می‌کشید سد کنند. اژدها به خشم می‌آمد و بارانی سیل‌آسا باریدن می‌گرفت.

در نقاشی چین اژدها همواره با یک دانه مروارید دیده می‌شود. در فلسفه‌ی تائو از این دانه‌ی مروارید به‌عنوان نشانه‌ای از زندگی جاودانه که با «اکسیر» در فرهنگ غربی و اسلامی خویشاوند است یاد می‌شود.

این دانه مروارید در ناحیه‌ی گردن اژدها قرار دارد، از درون می‌درخشد و هر آنچه با آن تماس پیدا کند، به چند برابر افزایش خواهد یافت. در یکی از افسانه‌های چینی ‌«زیائو شنگ» رعیتی به این دانه‌ی مروارید دست پیدا می‌کند و از ترس آن‌که اربابش آن را از او بستاند، مروارید را می‌بلعد و همان دم به اژدها تبدیل می‌شود. با مرگ اژدها، دانه‌ی مروارید خاصیت سحرآمیزش را از دست می‌دهد. این نکته از این نظر اهمیت دارد که برای دست یافتن به زندگی جاودانه نمی‌توان اژدها را کشت.

عمر اژدها چقدر است؟

اژدها عمری بس دراز دارد. در افسانه‌های غربی و در افسانه‌های چین اژدها تخم می‌گذارد. ژاپنی‌ها اعتقاد دارند که تخم اژدها هزار سال در عمق دریا، هزار سال در ستیغ کوه و در هزاره‌ی سوم به شکل صخره‌ای در یک ده قرار دارد. در هزاره‌ی چهارم اژدها از این صخره متولد می‌شود. در برخی افسانه‌های غربی اژدها نامیراست، مگر آن‌که پهلوانی به نبرد با او برخیزد و او را از پا دراندازد. در افسانه‌های غربی و در شاهنامه پهلوان با کشتن اژدها می‌تواند به پهلوانی خودش قطعیت بدهد و آن را تثبیت کند.

در همه‌ی افسانه‌های جهان این مردان هستند که به نبرد با اژدها می‌روند. اژدها هم همواره در همه‌ی افسانه‌ها نر است. با این حال در فرهنگ غرب برخی بانوان بدکردار و پرخاشجو را به اژدها تشبیه می‌‌کنند. اژدها در فرهنگ غرب نشانه‌ی بی‌نظمی و اضمحلال است. در افسانه‌های چینی اژدها سالخورده می‌شود و به اقتضای سن چهره‌ی او نیز تغییر می‌کند. تخم اژدها شبیه قلوه‌سنگ‌های ته رود و تقریباً به اندازه‌ی یک تخم مرغ است.

هزار سال طول می‌‌‌کشد تا از تخم اژدها یک جوجه‌اژدها سر برآورد. این حادثه با طوفان‌ها و گردبادها توام است و در شب این حادثه در گستره‌ی آسمان شهاب‌های ثاقب دیده می‌شود.جوجه‌اژدها پس از پانصد سال به یک اژدهای نوبالغ یا به‌اصطلاح به یک «کیائو» تبدیل می‌شود. تنه‌ی کیائو به تنه‌ی مار می‌ماند.هزار سال طول می‌کشد تا اژدهای نوبالغ بتواند روی پاهایش بایستد و ریش دربیاورد. پانصد سال بعد شاخ درمی‌آورد و از قدرت شنوایی برخوردار می‌شود. هزار سال بعد بال درمی‌آورد و می‌تواند پرواز کند.

اژدها آمیزه‌ای از کهن‌الگوهاست


در سال ۱۹۸۷ باستان‌شناسان چین در استان هنان مجسمه‌ی اژدهایی را کشف کردند که قدمت آن بیش از شش هزار سال است. این اژدها که قد آن یک متر و هشتاد و هفت سانتیمتر است با گوش‌ماهی‌های سفید و قهوه‌ای ساخته شده، چشمانش سیاه و زبانش قرمز است. کشف «اژدهای هنان» این نظریه را که اژدها آمیزه‌ای از کهن‌الگوها در فرهنگ‌های گوناگون است به اثبات می‌رساند.

در کتاب مقدس اژدها نشانه‌ای از شیطان و نماد قدرت شیطانی و شر محض است.
در مکاشفه‌ی یوحنا از دهان اژدها آتش فوران می‌زند، هفت سر دارد و ده شاخ. در این روایت اژدها صلح بهشت را به خطر می‌اندازد و از بهشت به زمین تبعید می‌شود و از آن زمان تاکنون به فرمان اهریمن عمل می‌کند. در مکاشفه‌ی یوحنا از مهم‌ترین اختصاصات اژدها مکر اوست. او نیز مانند شیطان مکار است و تلاش می‌کند انسان را از خداوند دور کند.

یونانی‌ها هم در جهانی پر از اژدها زندگی می‌کردند. در اساطیر یونانی باید با اژدها مبارزه کرد. در این اساطیر هم مانند افسانه‌های فارسی پهلوان در نبرد با اژدها شهامت و پهلوانی خود را اثبات می‌کند.
در فرهنگ مصر و سومر اژدها را می‌توان اهلی کرد و او را به خدمت انسان درآورد. منجمان مسلمان اژدها را مسوول خسوف و کسوف می‌پنداشتند. هندی‌ها بر این باور‌ند که ویشنو اژدهایی به نام راهو را به دو نیم کرد. از آن زمان تاکنون راهو در آسمان به سر می‌برد و مسوول طوفان‌ها و گردبادها و باران‌های سیل‌آساست.

چگونه اژدها به انسان کمک می‌کند. در غرب، قرون وسطی را می‌توانیم دوران شکوفایی کهن‌الگو‌ی اژدها بنامیم. کلیسا برای تثبیت قدرت سیاسی‌اش به جنگاورانی نیاز داشت که از حق در برابر باطل دفاع کنند.

اژدها در فرهنگ مسیحی نماد باطل و نشانه‌ی شیطان بود. به زودی سراسر اروپا را اژدهاهایی سیاه‌کار و بدکردار فراگرفتند. بدین ترتیب افسانه‌هایی درباره‌ی پهلوانی جنگاوران مسیحی رواج یافت و همچنین بر تعداد قدیسانی که در جنگ‌های صلیبی به نبرد اژدها می‌رفتند افزوده شد. در این دوره اژدها چنان سودآور و افتخارآفرین بود که نقش اژدها بر سپر یک جنگاور مسیحی از پهلوانی او حکایت‌ها می‌کرد.

در زمانه‌ی ما اما اژدها به فیلم‌های تخیلی و به کتاب‌های کودکان و به برخی بازی‌های کامپیوتری راه یافته است. در این داستان‌ها و بازی‌ها اژدها در اغلب موارد باهوش و مهربان است و به یاری انسان می‌شتابد.کهن‌الگو اژدها در همه‌ی این دوران‌ها و در گستره‌ی همه‌ی فرهنگ‌ها به انسان کمک کرده است که هرگاه جهان را اغتشاش فراگرفته نظمی نو بیاورد.

با توجه به قدرت روزافزون چین و با عنایت به گلوبالیسم و فروریختن مرزهای قومی، نژادی، سیاسی، مذهبی و اقتصادی شاید هرگز تا این حد اژدها در مفهوم چینی‌اش معاصر زمانه‌ی ما و همدست و همراه انسان نبوده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 21:9  توسط   | 

زنان،مردان،کهن الگو ها


1-مردانی هستند که زن برایشان ابزار تشکیل خانواده است،کسی است که برایشان بچه می آورد و بهشان فرصت می دهد تا یک خانواده،یک خاندان تشکیل بدهند و بزرگ خاندان شوند.این مردان ممکن است خیلی ژست روشنفکرانه یا عاشق پیشه به خود بگیرند اما در اعماق روحشان زن جزیی از قلمرو حکومت آنهاست که باید برایشان بچه به دنیا آورد.عمومن زندگی زناشویی این مرد ها همان شکلی است که سنت تعیین کرده و مردان مناسبی برای زندگی های سنتی هستند

2-مردانی هستند که زن زندگی شان باید به وسیله ای برای تفاخر آنها تبدیل شود.زن زندگی این مردها باید کدبانو،مستقل،تحصیل کرده،روشن فکر و چند تا چیز دیگر باشد تا بشود وقتی در خیابان با او قدم می زنند یا به مهمانی میبرندش زوج درخشانی به نظر رسند.این مردان همیشه نوعی فاصله عاطفی را با همسرشان رعایت می کنند و در بهترین حالت با او رابطه ای دوستانه و نه عاشقانه برقرار می سازند .زن زندگی این مرد ها همیشه می تواند روی امنیت در زندگی مشترک حساب کند به شرطی که فقدان عشق و گرما مشکل خاصی برایش نباشد

3-مردانی هستند که زن زندگیشان تبدیل به ابزار ارتباطی آنها با جهان خارج می شود.این قبیل مردان عمومن به شدت درون گرا بوده،از زن زندگی شان توقع دارند مانند سخنگو برای اعلام منویات آنها به جهان بیرون-اعم از فرزندان،محیط کار،فامیل و...-عمل کند.این دست مردان معمولن مدیریت امور مالی و خانواده را به دست همسرشان می سپرند و در مقابل توقع اطاعت و دریافت سرویس های مختلف از او دارند.زن برای این مردان پل ارتباطی به جهان خارج و معدن لایزال خدمت رسانی است.مردان گروه سوم عمومن عمیقن عاشق همسرشان هستند اما در طول تاریخ موارد معدودی از ابراز این علاقه ثبت شده است.

4-مردانی هستند که زن برایشان همسر،معشوق،مادر،ایزد بانو و همه چیز است.زندگی این مردان بدون زن معنا ندارد.اصلن نمی فهمند زندگی بدون حضور زن یعنی چه.این مرد ها از زن عشق می خواهند و تایید.کلن این قبیل مرد ها وقتی عاشقند و فارغند قابل مقایسه نیستند،عشق مثل یک کیمیا آنها را به فرد دیگری بدل می کند.زن زندگی این مرد ها هیچ وقت از فقدان هیجان یا عشق یا ث.ک.ص گلایه نخواهد داشت اما احتمالن برای امن بودن حسابش با کرام الکاتبین است.

پی نوشت1:هیچ انسانی در قالب کهن الگویی خاص نمی گنجد.همه ما مجموعه ای از کهن الگو ها هستیم منتها برای مقایسه، کمی انتزاعی به این خلق و خو های مردانه نگاه کردم

پی نوشت 2:برایم جالب است انتخاب خانم های خواننده این وبلاگ کدام دسته از مردان فوق خواهد بود.آسودگی با دسته اول،امنیت با دسته دوم،حکومت با دسته سوم یا شور و هیجان با دسته چهارم؟رو راست باشید با خودتان می توانید نقش کهن الگویی خودتان را هم پیدا کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 21:8  توسط   | 

بررسی مولفه های دراماتیک کهن الگوی بازگشت

 
 

مقدمه:

 کهن الگو یکی از مفاهیمی است که همواره ذهن بشر را نسبت به خود معطوف کرده است. با توجه به بررسی های تاریخی متوجه می شویم که انسان ابتدایی به شدت به کهن الگوها پایبند بوده است، تا آنجا که نظام زندگی او بر مبنای همین الگوهای ابتدایی شکل می گرفته است. یکی از این نمونه های کهن که به طور پیوسته با انسان در ارتباط بوده است کهن الگوی بازگشت به وطن و خانه می باشد. این مقاله برآنست تا ویژگی های این کهن الگو را در ادبیات نمایشی بررسی کند و مولفه های بنیادین آن را با توجه کارکرد دراماتیک اش تشریح کند.

 

کهن الگو؛ تعریف و ویژگی ها

واژه ی کهن الگو در زبان فارسی به صورت کهن نمونه، نمونه ی ازلی، سرنمون، صور ازلی و صور نوعی به کار رفته است. این فرضیه یا انگاره را با هر نامی  که به کار بندیم با درون مایه  کاربردی و امروزین آن،یونگ پی افکنده است و پس از روشنگری های وی،دیگر پژوهشگران به آن پرداخته و آن را باز نموده اند. “یونگ برای توصیف نوعی صورتبندی اولیه کمابیش یکدست از ساحت کهن الگویی روان در ابتدا طیفی از اصطلاحات از جمله صورت ازلی را به کار می برد.اما در 1919 برای اولین بار از واژه ی کهن الگو استفاده کرد.از آن زمان تا پایان عمر تلاش برای کشف چزهای ناشناخته و توضیح نقش ضمیر ناخودآگاه جمعی- یا به تعبیر نهایی او روان عینیت یافته – در روند تکامل انسان،کانون توجه کارهای نظری و فعالیت های بالینی اش قرار گرفت.”( مادیورو و ب.ویلرایت،  1382، ص 281)

تلاش یونگ در جهت پیدا کردن مبدا و منشا دیگری برای تصاویر نمادین و رویاها او را به نظریه ی جدیدی رهنمون می شود.این نظریه دستاوردهای فروید را کنار می زند و راه را برای منظری نوین در ارتباط با روان انسان می گشاید. ناخودآگاه جمعی برای یونگ اثبات کننده ی منشا تصاویر و رویاها بود، “به نظر او در درون ناخودآگاه شخصی یا فردی انسان، قلمروی ژرف گسترده ای وجود دارد، که از آن جمع است، جمعی که فرد به آن تعلق دارد، و آن ناخودآگاه قومی است. ناخودآگاه قومی، قرارگاه تجربیات قومی است که در ذهن افراد و آحاد آن قوم، وجود دارد. از همین مخزن است که تصویرهای آغازین، رویاها و نمادها ریشه و مایه می گیرند. و به همین دلیل است که افراد و آحاد یک قوم، نمادهای یکدیگر را می فهمند، زیرا آن نمادها، در ناخودآگاه تک تک آنها وجود دارند.”( ناظرزاده کرمانی، 1367، ص374).

با نگاهی به تعریف ناخودآگاه جمعی از منظر یونگ می توان به ویژگی های کهن الگو دست یافت، ناخودآگاه جمعی “یعنی آن قسمتی از روان که میراث روانی مشترک نوع بشر را حفظ و منتقل می کند” (یونگ، 1352، ص 162). از آنجایی که یونگ منشاء کهن الگوها را ناخودآگاه جمعی می داند، می توان به این نتیجه رسید که کهن الگوها در تمامی جوامع بشری مشترک هستند. اما فارغ از این اشتراک یکی از ویژگی های اساسی کهن الگو تکرار پذیری آن است. “گاهی در گفتارها و نوشتارهای غیر تخصصی کهن نمونه و اسطوره مترادف یکدیگر شمرده می شوند. حال آن که میان این دو مرزهایی آشکار و تفاوت هایی جدی وجود دارد، تا آنجا که برای هر یک می توان حوزه های معنایی و کاربردی مجزایی تعریف کرد. به نظر می رسد کهن نمونه، صورت ازلی و سرنمون همه بر یک مفهوم دلالت دارند؛ و آن چیزی نیست مگر شخصیت یا الگویی خاستگاهی که در ادبیات تکرار می شوند و چنان قدرتمند است که می تواند جهانی باشد.”( ثمینی، 1387، ص 16). همواره در برخورد با اسطوره های ملل گوناگون می توانیم روند تکرار این الگوها را مشاهده کنیم. با این حال اسطوره ها و کهن الگوها هیچ گاه در یک قالب مشخص نمی گنجند و پیوسته از صورتی به صورت دیگر در می آیند. این روند از جوامع ابتدایی تا انسان امروزی قابل مشاهده است. اگر ادبیات و یا در گونه ای بزرگ تر هنر را جایگاه کهن الگو ها بدانیم می توانیم موتیف هایی را کشف کنیم که پیش از آن در جایی دیگر و با صورتی دیگر به کار رفته است.

 

کهن الگوی بازگشت

این نمونه را می توان زیرمجموعه ای از یک کهن الگوی بزرگ تر یعنی کهن الگوی قهرمان تلقی کرد. در اساطیر قهرمان شخصیتی است که پس از رسیدن به بلوغ قبیله اش را در جستجوی دنیای ناشناخته ها ترک می کند، او در این مسیر به مسائل و مشکلاتی برمی خورد که مانع از ادامه ی سفر او می شوند اما او با توجه به ویژگی های ذاتی و هوش سرشارش از پس این مشکلات برمی آید. در این راه از نیروهای ماورالطبیعی سود می جوید و سرانجام طلسم و یا نیروی نجاتبخش را به دست می آورد. بازگشت او برای قبیله مبارک و خسته است، چرا که تنها اوست که می تواند بداقبالی ها را پایان بخشد و روحی تازه در قبیله بدمد. والتر کی گوردن در مقاله ی  در آمدی بر نقد کهن الگویی، این موقعیت را  به صورت زیر تشریح می کند:

الف) طلب: این موتیف بیانگر پویشی است برای یافتن شخص یا طلسم یا تعویذی که پس از دست‌یابی و عودت آن باروری به یک سرزمین بی‌حاصل اعاده می‌گردد. ویرانی این سرزمین انعکاسی است از بیماری و ناتوانی رهبر آن.

ب) تکلیف: قهرمان داستان برای نجات کشورش، دستیابی به بانوی زیبا و مورد علاقه‌اش و اثبات هویت خود به منظور تثبیت مقام بحق‌اش باید به پاره‌ای اعمال خارق‌العاده دست زند.

پ) تشرف: معمولاً به معنای وارد شدن به زندگی است و در توصیف نوجوانی که به مرحله‌ی بلوغ و پختگی می‌رسد به کار می‌رود. چنین کسی در روند رشد با مشکلات و مسئولیت‌های عدیده‌ای مواجه می‌گردد. بیداری، آگاهی یا بینش بیشتر نسبت به جهان و انسان‌هایی که در آن می‌زیند، معمولاً نقطه‌ی اوج این موقعیت کهن‌الگویی را شکل می‌بخشد.

ت) بازگشت: قهرمان پس از یافتن طلسم به سرزمین اش بازمی گردد تا خشکسالی را برطرف کند و یا شیشه ی عمر دیو را بشکند. اکنون سفر توانایی  این کار را به او داده است که کشورش را نجات دهد.( کی گوردن، 1368، ص28 ).

با بررسی نکات ذکر شده می توان چنین نتیجه گرفت که بازگشت قهرمان در کارکرد کهن الگویی خود همواره با خوش اقبالی و نجات قبیله همراه است.

علاوه بر این رویکرد به کهن الگوی بازگشت، می توان نمونه های دیگری را نیز از این مفهوم، در فرهنگ های دیگر مشاهده کرد. بازگشت به خانه یا وطن گونه ای دیگر از کهن الگوی بازگشت است. این نمونه تنها در ساحت زندگی قهرمان نمی گنجد بلکه در ارتباط با زندگی همه ی انسان هاست. اگر بخواهیم این باور را در ذهن بشر نخستین ریشه یابی کنیم به تلقی او از زمین به عنوان مادر هستی دست می یابیم. مادر هستی بارور کننده و بوجود آوردنده ی همه موجودات است، او مبدا و پایان جهان است. این اعتقاد که انسان از زمین زاده شده و دوباره به هنگام مرگ باید به زمین بازگردد در بسیاری از فرهنگ های کهن دیده شده است، آن چنان که “ نوستالژی بازگشت به زمین- مادر گاه پدیده­ای جمعی می­شود؛ و آن گاه علامت آن است که جامعه­ای دست از مبارزه کشیده و به محو کامل نزدیک می­شود. این مورد یاروروهای(Yaruros) امریکای جنوبی است، شمن­ها درحالت خلسه­ی خود به سرزمین کوما سفر می­کنند و آنچه را که در آن جا می­بینند، باز می­گویند: کل قبیله از نوستالژی این بهشت گمشده رنج می­برد، یاروروها بی شکیبانه در انتظار مرگ و ورود دوباره به سرزمین مادر می­باشند.” (الیاده، 1382، ص 159)

 

ویژگی های دراماتیک کهن الگوی بازگشت

      وقتی با رویکردی نمایشی به سراغ الگوهای کهن می‌رویم، مطمئناً نمی‌توان تمامی مؤلفه‌های یک اثر دراماتیک را در آنها جستجو کرد. اما با این حال این پرسش همواره باقیست که این نمونه‌ها دارای چه بنیان‌هایی بوده‌اند که تا روزگار ما تأثیر خود را بر عرصه هنر حفظ کرده‌اند. عرصه‌ی پژوهش اسطوره‌ای عرصه‌ی شناسایی این ریشه‌ها و بنیان‌هاست .

    استروس اعتقاد دارد که باید عناصر پایدار و نامتغیر اسطوره را جستجو کرد. به راستی این  عناصر پایدار و نامتغیر چه چیزهایی هستند؟ استروس همچنین عقیده دارد که “ارزش اسطوره‌ای حتی از خلال بدترین ترجمان‌ها و برگردان‌ها نیز حفظ می‌شود. ذات و مفهوم اسطوره نه در سبک و سیاق آن، و نه در موسیقی کلامی یا ترکیبی است که با اجزا ایجاد می‌کند بلکه ارزش اسطوره در قصه‌ای است که می‌گوید.”(ثمینی، 1387، ص29)  آیا می‌توان عناصر پایدار و نامتغیر  را در برابر قصه قرار داد؟ “از این نوشته‌ی استروس ساختارگرا می‌توان چنین نتیجه گرفت که در فرایند اقتباس از اساطیر، این وضعیت‌های داستانی هستند که منتقل می‌شوند و نه الزاماً چگونگی روایت و جزئیات نهفته در تار پودشان شاید به این دلیل که در روایات اسطوره‌ای محور عمودی به مراتب قدرتمندتر و فراگیرتر از محور افقی است.”(ثمینی، 1387، ص29)

     در باب تاثیرات اسطوره و کهن الگو در ادبیات نمایشی نغمه ثمینی در کتاب تماشاخانه ی اساطیر چنین می گوید:

به بیان بهتر آن چه که در روایات مختلف از یک داستان اسطوره‌ای واحد مشترک است، همانا کنش‌های اصلی است که در نگاهی کلی وضعیت‌های داستانی را می‌سازد.. در کلان‌ترین نگرش، ادبیات معاصر- فارغ از این که نمایشی باشد یا نباشد- دو رویکرد متفاوت نسبت به اساطیر کهن را پیش چشم می‌گشاید.برداشتی خودآگاهانه از صورت منجمد اساطیر. شاید با تنها اندکی تغییر به گونه‌ای که چارچوب‌های کلی روایات اولیه دست نخورده باقی بمانند و دیگر برداشت از کهن الگوها یا صور تغییر یافته‌ی روایات آشنای اساطیری به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه با طبعاً در خوانش اول خوانش اساطیری است که به کار می‌آید تا رابطه‌ی اسطوره و متن را تبیین کند، و در شکل دوم،‌ خوانش کهن نمونه‌ای مسیر تحلیل را روشن می‌کند. (ثمینی، 1387، ص 30)

 به هنگام تجزیه ی داستان یک نمایشنامه به هسته ی اولیه اش این کنش های نمایشی هستند که مدنظر قرار می گیرند. در ابتدا کنش های جزئی و داستان های فرعی حذف می شوند و در مرحله ی بعد چیزی که می ماند همان کنش اصلیست. چیزی که شخصیت ها را در مسیر داستان به حرکت وامی دارد و جزئیات دیگر را رقم می زند.

با بررسی کهن الگوی بازگشت به عنوان یک کنش نمایشی و یا هسته ی اولیه ی یک نمایشنامه می توان به این نتیجه رسید که این کهن نمونه از ابتدا صورتی دراماتیک داشته است. قهرمان یکی از اراکان اصلی هر  اثر دراماتیک است و رفتار و کنش اوست که داستان را شکل می دهد.  ویژگی های دراماتیک کهن الگوی بازگشت را در نوع اول (بازگشت قهرمان) می توان به همان صورتی که والتر کی گوردن به آن اشاره می کند در نظر گرفت. یعنی: 1- سرزمینی که دچار بحران است. 2- قهرمان برای نجات سرزمینش دست به سفر می زند. 3- قهرمان پس از به دست آوردن توانایی به سرزمینش باز می گردد. و این بازگشت نوید دهنده ی روزگاری نو و تحولی جدید در سرنوشت سرزمینش است. این کهن الگو در آثاری که مبتنی بر درگیری و کنش هستند به وفور دیده می شود. به عنوان نمونه می توان از ادیسه ی هومر در فرم کلاسیک و یا فیلم هی برادر کجایی اثر برادران کوئن در تولیدات معاصر نام برد.

       از دیگر مواردی که در ارتباط با کهن الگوی بازگشت می‌توان اشاره کرد  تجدید نظر  است. آینی که در پرتو همان اعتقاد به مام زمین روشن می‌شود. اجساد را به خاک می‌سپارند تا دوباره به آغوش مام زمین بازگردند و بتوانند بار دیگر ولادت یابند. بازگشت به جایگاه اولیه از نمونه‌های کهن در تایخ بشر است. از این نمونه می‌توان تفسیرهای بسیاری را استخراج کرد. بازگشت به مادر اولیه را می‌توان به بازگشت به خاک. بازگشت به وطن، بازگشت به خانه تعمیم داد. خانه نشانه‌ای از آرامش و امنیت است و دور بودن از آن می‌تواند روند طبیعی زندگی شخصیت‌ها را دستخوش تغییرات شگرفی بکند. دور بودن از مادر اولیه نقطه‌ی آغاز بحران است و تلاش برای بازگشت می‌تواند کنش داستان را شکل بدهد و رسیدن به خاک وطن (زمین، خانه)، رسیدن به آرامش و پایان بحران‌های موجود است. این نمونه را می‌توان به صورت زیر خلاصه کرد.

الف ← فرد از مادر اولیه‌اش دور می‌شود (مادر اولیه می‌تواند خانه، وطن، مادر حقیقی باشد)

ب ← تلاش فرد برای بازگشت به مادر اولیه

پ ← پایان جستجوها و تلاش‌ها، بازگشت به مادر اولیه  

در ادبیات نمایشی این کنش می تواند شکل دهنده ی نمایشنامه های بسیاری باشد، چه در دنیای باستان و چه در دنیای مدرن، اما این رویکرد متفاوت پدیدآوندگان بوده است که با دخل و تصرف در ویژگی های اصلی این کهن الگو به نمونه های جدیدی دست پیدا کرده اند. به عنوان نمونه می توان نمایشنامه ی آنتیگونه اثر سوفوکل را نام برد. هسته ی اصلی این نمایشنامه درگیری آنتیگونه با کرئون بر سر به خاک سپردن برادرش است. جسم برادر او باید به خاک بازگردد تا به آرامش برسد. در نمونه های مدرن می توان ابه نمایشنامه ی بازگشت به خانه اثر هارولد اشاره کرد. کهن نمونه ی بازگشت در این اثر با توجه به رویکرد پینتر دستخوش تغییر شده است. قهرمان به سفر رفته است. او پس از سالها با همسرش به خانه بازمی گردد. اما او توانایی تغییر در فضای حاکم را ندارد و در نتیجه به روند حاکم تن می دهد. قهرمان دراین نمونه دیگر نه سرزمینی را نجات می دهد و نه حتی خودش در پرتو بازگشت به خانه(سرزمین مادری) به آرامش می رسد.

منابع:

 الیاده،میرچا،(1382)، اسطوره، رويا، راز. ترجمه رويا منجم، چاپ سوم، نشر علم

 ثمینی، نغمه،(1387) تماشخانه ی اساطیر(اسطوره و کهن نمونه در ادبیات نمایشی)، چاپ اول،  نشر نی،تهران

ج مادیورو ،دنالدو ، ب.ویلرایت، جوزف ،(1382) کهن الگو و انگاره ی کهن الگویی،کارکرد کهن الگو در مقام اندام روان ناآگاه جمعی،  ترجمه ی بهزاد برکات،ارغنون 22.روانکاوی 2(مجموعه مقلات)

کی گوردون،والتر ، درآمدی بر نقد کهن‌الگویی، ترجمه‌ی دکتر جلال سخنور، ماهنامه‌ی ادبستان، شماره‌ی شانزدهم

ناظراده کرمانی ، فرهاد ،(1367) نمادگرایی در ادبیات نمایشی،جلد دوم ،انتشارات برگ،چاپ اول،تهران

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 21:8  توسط   | 

كهن الگو و انگاره كهن الگويى

 

 

كاركرد كهن‏الگو در مقام اندام روان ناآگاه جمعى
نوشته رِنالدو ج. ماديورو و جوزف ب. ويلرايت
ترجمه بهزاد بركت

يونگ براى توصيف نوعى صورتبندى اوليه كمابيش يكدست از ساحتِ كهن الگويى روان، در ابتدا طيفى از اصطلاحات، از جمله صورت ازلى را به كار مى‏بُرد، امّا در 1919 براى اولين‏بار از واژه كهن الگو استفاده كرد. از آن زمان تا پايان عمر، تلاش براى كشف جنبه‏هاى ناشناخته و توضيح نقش ضمير ناآگاه جمعى ــ يا به تعبير نهايى او، روان عينيت‏يافته ــ در روند تكامل انسان، كانون توجه كارهاى نظرى و فعاليتهاى بالينى‏اش قرار گرفت.

يونگ، موضع فكرى فرويد را، نه‏چندان مورد چند و چون قرار داد، نه انكار كرد و نه با فرا رفتن از آن جايگزينى برايش ارائه كرد، بلكه از بدو فعاليتهايش اين موضع را گسترش داد و عمق بخشيد. احساس او اين بود كه آراى همكارش دقت لازم را دارد اما آن‏گونه فراگير نيست كه به نحو مناسبى كاركردهاى پيچيده ذهن را توصيف كند. از ديدِ او تأكيد فرويد بر اهميت انحصارى جنسيت و باور جبرى به اصالت فردىِ موجوديت روانى ـ زيستى، قابل دفاع نبود.

در پرتو رويكرد متوازن يونگ به روان، كلايد كلوك هون مردم‏شناس، نظر تأمل‏برانگيزى دارد كه در اينجا به اجمال به آن مى‏پردازيم. او مى‏نويسد: هر آدمى، از بعضى جهات، همانند همه آدمهاست، همانند بعضى از آدمهاست، همانند هيچ كس نيست. اين گزاره، به نحوى خاص به ما كمك مى‏كند تا روانشناسى مبتنى بر آراى يونگ و نيز مفهوم كهن الگو را در چشم‏انداز مناسبى قرار دهيم. هرچند يونگ هرگز اهميت فرهنگ و متغيرهاى منحصر به تاريخچه زندگى شخصى را در تكوين موجوديت فرد انكار نكرد، با عطف توجه به ميراث سير تكامل انواع و وحدت روانى نوع انسان، بيشترين نقش را در پيشبرد روانكاوى داشت. مبناى احتجاج كل‏نگر يونگ اين بود كه بدون لحاظ كردنِ نفوذ متقابل نيروهاى اجتماعى ـ فرهنگى، شخصى و كهن‏الگويى (فراشخصى)، امكان درك روان و ضمير ناآگاه پديد نخواهد آمد. كتنِر (Ketner) ، با توجه به رويكرد يونگ به گزاره كلوك هون، اشاره‏اى شايسته دارد: «در يك كلام، نحوه عملكرد كهن الگو چنين است: يك مضمون اصلى، الگوهاى قابل شناختِ تغييرات، و تحوّلى خاص و منحصربه‏فرد در يك مورد مشخّص.»

حال كه به اجمال دانستيم كه يونگ چگونه، در چه زمان و چرا به اهميت روان فراشخصى پى بُرد، مى‏توانيم با دقت بيشترى به مسايل مربوط به ماهيت كهن‏الگو و زمان كاركرد واقعى آن بپردازيم. بر اساس مبانى نظريه يونگ، ذهن بشر به هنگام تولد، لوحى سفيد نيست، بلكه يك طرح اوليه كهن‏الگويى در ساختمان مغز انسان موجود است. بحث در باب آن دسته از دستاوردهاى زيست‏شناسى نوين كه به نظريه كهن‏الگوها مربوط مى‏شود ما را از موضوع اين مقاله كاملاً دور مى‏كند؛ با اين حال روشن است كه چنين تلاشى بايد پژوهشهاى صورت‏گرفته در مورد دستگاه كنارى، نيمكره‏هاى راست و چپ مغز، ژنتيك رفتارى جديد، نحوه گزينش طبيعى و جهش پلاسماى تخمك از ديدگاه دانشمندان امروز را مورد توجه قرار دهد، ضمن آن‏كه انتظار مى‏رود اين تحقيق آشكار سازد كه كهن‏الگوها، يا همان استعدادهاى موروثى براى آگاه شدن از وضعيتها و نگاره‏هاى نوعى يا تقريباً همگانى، ملزم به هيچ اصلِ «رمزآميز»ى نيستند. در عين حال مى‏توان كهن‏الگو را نوعى «نظام آمادگى» دانست كه به نشانه‏هاى محيطى واكنش نشان مى‏دهد، هسته‏اى پويا از نيروى روانى متمركز كه آماده است تا به صورت يك سرشت ـ انگاره و يك عنصر ساختارى مينُوىِ خودسامان، بيرون از حوزه ادراك «خود» فعليّت يابد. «فورد هَم» در مسير ارائه تعريفى عميقتر از كهن‏الگو گام ديگرى برمى‏دارد:

هرچند كهن‏الگوها در اشكال نمادين پيچيده‏شان، يعنى در روءيا، خيالپردازى، اساطير و دين، به كرّات مورد مطالعه قرار گرفته‏اند، جوهره دستاورد فكرى يونگ آن است كه كهن‏الگو يك موجوديت روان‏تن است كه دو جلوه دارد: يك جلوه با اندامهاى جسمى، و جلوه ديگر با ساختارهاى روانى ناآگاه و بالقوه ارتباط تنگاتنگ دارد. موءلّفه جسمى سرچشمه «سائقهاى» شهوانى و پرخاشگر است، و موءلّفه روانى خاستگاه اَشكال خيالپردازانه‏اى است كه كهن‏الگو به واسطه آنها در ضمير ناآگاه بازنمودى ناقص مى‏يابد.

هرچند در آغاز، انگاره‏هاى كهن‏الگويى در كانون توجه يونگ بود، به تدريج، الگوهاىِ عواطف و تمايلات «خاص هر نوع» را نيز مدّ نظر قرار داد. دريافت ويراسته و تكامل‏يافته يونگ از كهن‏الگو مستلزم يك تمايز اساسى است، تمايز ميانِ صورت بنيادى كهن‏الگو و انگاره كهن‏الگويى. توجه به اين تمايز اهميت بسيار دارد، زيرا با خلط اين دو دستاورد نظرى، سهم يونگ در روانكاوى نه تنها به غلط فهم شده، بلكه بازنمودى نادرست پيدا كرده است. از جمله تبعات اين درك نادرست، اين دريافت است كه ما مضامين مبتنى بر انگاره‏ها يا تصاوير ذهنى را به ارث مى‏بريم. هرچند يونگ هرگز اين امكان را مطلقاً مردود ندانست، ممكن نبود بر دريافت مطلقاً لاماركىِ فرويد از «حافظه نژادى» صحّه بگذارد.

صورت بنيادى كهن‏الگو: كهن‏الگوها، تصورات يا انگاره‏هاى موروثى نيستند بلكه ممكناتِ ماتقدم‏اند.

براى يونگ، «انگاره ازلى» يا «صورت بنيادى كهن‏الگو» ــ كه متعلّق به ژرفترين لايه ضمير ناآگاه است ــ نوعى استعداد يا «آمادگىِ» ماتقدم براى آگاه شدن از يك تجربه بشرىِ عامِ عاطفه‏محور، يك اسطوره همگانى، يا نمود عامِ امتزاجِ انديشه ـ انگاره ـ خيال است، و كاوش دقيق يا فهم عميق آن ممكن نيست، زيرا موجوديت آن، وضعيتى كاملاً صورى و ابتدايى است. يونگ نظراتش را چنين خلاصه مى‏كند:

بازنمودهاى كهن‏الگويى (انگاره‏ها و تصورات) را، كه به واسطه ضمير ناآگاه به ما مى‏رسند، هرگز نبايد با «صورت بنيادى كهن‏الگو» يكى دانست. اين بازنمودها، ساختارهاى بسيار متنوعى هستند كه همگى متكى به يك صورت بنيادى‏اند، صورتى كه اساساً امكان بازنمود ندارد. اما شاخص «صورت بنيادى كهن‏الگو»، عناصر صورى و معانىِ بنيادى معينى است كه درك آنها به تقريب ميسر است. صورت بنيادى كهن‏الگو، يك عامل شبه‏روانى است كه به عبارتى متعلق به حدّ ماوراى‏بنفش و نامرئى طيف روانى است... ماهيت واقعى كهن‏الگو چنان است كه بعيد مى‏دانم صورت آگاهانه پيدا كند؛ كهن‏الگو موجوديتى فراتجربى است، و به اين جهت آن را شبه‏روانى مى‏نامم. (مجموعه آثار، جلد هشتم، ص213).

انگاره كهن‏الگويى: رابطه‏اى پويا ميان وضعيتهاى محيطى و واكنش كهن‏الگويى وجود دارد. انگاره آن برخلاف موجوديت نخستين‏اش، بازنمودى است كه دست‏كم به واسطه بخشى از «خودآگاهى»، پيشاپيش ادراك شده است: «صورت ازلى، از نظر مضامين آن، صرفاً زمانى تعيّن مى‏يابد كه به آگاهى رسيده و نتيجتاً از داده‏هاى تجربه آگاه آكنده باشد.» (پيشين، جلد نهم، فصل اوّل، ص 79).

نظريه يونگ بر نقش فرهنگ در فعّال‏سازى و ساماندهىِ («پوشش‏دهىِ») نمادين كنشِ كهن‏الگويى، كه خاستگاهش عمق ضمير آگاه است، تأكيد دارد. مطابق اين نظريه، شايد يك تجربه محيطى واحد واكنشهاى كهن‏الگويى متفاوتى را برانگيزد و يا برعكس، شايد عوامل محيطى گوناگون زمينه‏ساز واكنشهاى كهن‏الگويى يكسان يا همانند شود. عينِ عبارات يونگ چنين است: «كهن‏الگوها همان‏قدر پُرشمارند كه وضعيتهاى نوعىِ زندگى. روند بى‏پايان تكرار، اين تجربيات را در سرشت روانىِ ما حكّ كرده است، هرچند نه همچون اشكال آكنده از محتوا، بلكه بدواً در قالب اشكالى فاقد محتوا كه فقط امكان نوع خاصى از ادراك و عمل را آشكار مى‏كنند.» (پيشين، جلد نهم، فصل اوّل، ص 48)

اين نقل‏قول نشان مى‏دهد كه از نظر يونگ، كهن‏الگوها بى‏شمارند، با اين حال در روند تجربيات روانكاوانه فرد، در جريان تكامل منحصربه‏فرد انسان، يا در زندگى روزمرّه، برخى انگاره‏ها، وضعيتها و تجربيات، امكان بروز بيشترى دارند و محل بروز آنها روءياها، ادبيات، اسطوره‏هاى دينى، اَشكال هنرى، علائم بيمارى، و از اين قبيل است. اينك مثالهاى متعدد ارائه مى‏كنيم:

مرگ و تجديدحيات نمادين: يكى از وضعيتهاى كهن‏الگويى متداول در همه فرهنگها، از يك سو در ارتباط با تأكيد يونگ بر ظرفيت روان بشرى براى نوعى از تغييرشكل نمادين است كه متضمن تجربيات بازسازنده مرگ، و حيات دوباره است، و از سوى ديگر به ارزشيابى بى‏نهايت مثبت او از واپس‏رَوىِ روانى مربوط مى‏شود. براى يونگ آنچه درك ما از «خويشتن» را (كه احساس محور و يكپارچه است) از نو مى‏سازد، مشخصاً شكل‏گيرى «خود» يا بخشى از «خود» است. ديگر بار «خودآگاهى» شكل مى‏گيرد، رشد را تجربه مى‏كند و به شكلى پويا از حالتِ همذات‏پندارى فرافكنانه يا آميختگى با حالت آغازين ناآگاهى («نا خود») سر برمى‏آورد. اين روند سالم، ديگر بار ــ درست مانند سالهاى اوليه زندگى ــ جريان انفكاك «خود» از همذات‏پندارى و تحديد در «خودِ» آغازين را تكرار مى‏كند. «خود» كه احساس مى‏كند از جانب مرگ تهديد شده، حيات دوباره را تجربه يا درك مى‏كند.

مفهوم مرگ و نوزايى، در مقام يك بُن‏مايه كهن‏الگويى فراشخصى، به تدريج رويكرد نظرى يونگ به رشد روانشناختى ناآگاهانه فرد در ضمن تجربيات روان‏كاوانه‏اش، و نيز الگوهاى آغازگرى يا مناسك گذر را مشخص كرد. درحالى‏كه نمى‏توان به محتواى ويژه‏اى اشاره كرد كه در بُن‏مايه مرگ ـ نوزايىِ همه فرهنگها مشترك باشد، مى‏توان شكل اساطيرى آن را به عنوان يك شكل كهن‏الگويى معتبر به شمار آورد.

كودك: نماد طفل يا كودك، نمونه‏اى از يك انگاره كهن‏الگويى مشترك است كه مى‏تواند گواه يا مستلزم حركت و پيشرفت از طريق پَس‏رَفت خلاّ قى باشد كه نهايتاً نمادى از مرگ و نوزايى را در روان شكل مى‏دهد.

عوامل متعددى در تبيين معناى نماد كودك نقش دارند. علاوه بر همه تداعيهاى شخصى (براى مثال تداعى يك همشير) و زيستى (براى نمونه تداعى قضيبى پستانىِ كودك)، گاه گستره كهن‏الگويى نيز عامل تعيين‏كننده‏اى است. روءيت يك كودك در روءيا مى‏تواند نقطه عطفى در زندگى يا تجربيات روانكاوانه فرد باشد، و در عين حال مى‏تواند خبر از پيش‏آگاهىِ مفيدى دهد. انگاره «كودك آسمانى» در بسياى از فرهنگها مشاهده مى‏شود و شايد حاكى از حيات و انتخاب مسير دوباره، احساس حضور آزادى و نشاط كودكى، بيدارى دوباره، آغازى ديگر، هويت نمادين ديگر، جهان ديگر، خلاقيت، استعداد، و رشد (بازدارندگىِ پستانىِ مناسب يا قضيب بارورساز) باشد. همچنين، اين انگاره مى‏تواند مظهر «خويشتن»، نشانگر روند فرديت يافتن يا تحقّق «خويشتن»، و يا نماد نوزايى باشد. در عين حال، كودك مى‏تواند مظهر اَعمال شيطانى، مظهر هول و وحشت يا دگرآزارى باشد.

روءيت كودك در عالَم خيال مى‏تواند نماد استعداد و خلاقيت باشد، زيرا كودك همواره ظرفيت تحول دارد. نوزاد، مظهر آرا و نظرات كاملاً نو است كه چون از ضمير آگاه نشأت گرفته‏اند برايمان ناشناخته‏اند؛ از اين منظر در تقابل با آراى كهنه‏اى قرار مى‏گيرند كه دستكارى شده‏اند تا مگر جلوه‏اى پيدا كنند. با اين همه آراى اصيل حاصلِ رشد و تكامل‏اند نه حاصل ابداع، چرا كه پس از نطفه بستن، به تدريج پرورش مى‏يابند و در زمانى مناسب زاده مى‏شوند؛ و تفاوت خلاقيت و تقليد از همين‏جاست.

به سادگى مى‏توان دريافت كه اين انگاره كهن‏الگويى خاص، در پرتو تحليل، نوعى اعتبار آينده‏محور پيدا مى‏كند، آن‏گونه كه صِرف توصيفات علّى (مبتنى بر موارد فردى)، قادر به تبيين معناى نمادين و فراگير آن نيست. نظريه يونگ و پيروانش، حضور اين نماد ويژه، يعنى كودك را، در مراحل رشد انسان مفروض مى‏گيرد و استدلال مى‏كند كه اين مسأله اساساً مربوط به تغييرشكل نمادين است‏و از اين رو در محدوده پرسشهاى علّت و معلولى قابل توضيح نيست، بلكه نوعى تبيين غايت‏شناسانه را طلب مى‏كند. بنا بر نظر يونگ، نماد راستين صرفاً نظر به گذشته ندارد، بلكه در عين حال آينده‏نگر است، و بسا كه مُلازم با دگرگونيهاى مثبت يا منفى باشد.

آنيما و آنيموس (مادينه روان و نرينه روان): شخصيت دونيمه‏اى كه اغلب در روءيا، پندار، ادبيات، رابطه نر و ماده، درمان تحليلى، و اسطوره با آن مواجه مى‏شويم، كهن‏الگوى دو جنس مقابل آنيما و آنيموس است، و عبارت از آن استعداد موروثى است كه به واسطه آن، مرد امكان تجربه انگاره زن، و زن امكان تجربه انگاره مرد را مى‏يابد.

ضمير ناآگاه مرد برخوردار از يك موءلفه مكمّل مادينه است كه به هيأت زن درمى‏آيد: «در ضمير ناآگاه مرد، يك انگاره جمعى موروثى وجود دارد كه به واسطه آن، مرد سرشت زن را درك مى‏كند.» (پيشين، جلد هفتم، ص 190) اگر مرد سرشت زنانه‏اش را سركوب كند و يا از سرِ تحقير يا غفلت، خصوصيات زنانه‏اش را بى‏مقدار سازد و يا بالعكس، با تصوير مادينه‏اش همانند شود، خلاقيت و انسجام موجوديت‏اش را از دست مى‏دهد. آنيما، نقش واسط را براى ضمير ناآگاه خلاّق دارد و مى‏تواند مظهر كليّت ضمير ناآگاه باشد (پيشين، جلد نهم، فصل اوّل، صص 54-74).

آنيما با برون‏افكنى نياز مرد به زن در روند خلاقيّت، كه متضمّنِ خيالپردازى است، بروز مى‏كند. «فريدا فوردهَم»، درباره آنيما و «مادر»، كه نخستين عامل اين برون‏افكنى است، مى‏نويسد:

اين انگاره صرفاً از طريق تماسهاى مشخصى كه مرد در جريان زندگى‏اش با زن برقرار مى‏كند، آگاهانه و ملموس مى‏شود. نخستين و مهمترين تجربه مرد از زن، از طريق مادرش است، و بيش از هر تجربه‏اى بر او تأثير مى‏گذارد و او را شكل مى‏دهد، به نحوى كه بسيارى از مردان هرگز موفق نمى‏شوند خود را از اين قدرت دلفريب رها سازند. امّا تجربه كودك يك ويژگىِ ذهنى شاخص دارد كه سبب مى‏شود عامل تعيين‏كننده، نه فقط نوع رفتار مادر بلكه همچنين احساس كودك از نحوه رفتار مادر باشد. تصويرى كه از مادر در ذهن كودك نقش مى‏بندد تصوير دقيق او نيست، بلكه تصويرى است كه تركيب نهايى آن متأثر از ظرفيت فكرى كودك براى شكل دادن به تصوير ذهنى زن ــ آنيما ــ است.

به همين روال، اين پدر است كه اوّل بار انگاره آنيموس را در ذهن دخترش شكل مى‏دهد. بنابراين، علاوه بر انگاره‏هاى والدين كه اوّل بار تصاوير جنس مخالف را در ذهن كودك فعّال مى‏كنند و در قالب الگوهاى مشخص فرهنگى نمادين مى‏سازند، آنيما و آنيموس از انگاره‏هاى جمعى و موروثى زن و مرد، و نيز از اصول مادينه و نرينه نهفته در همه افراد نشأت مى‏گيرند، افرادى كه بنا بر فرض موجود در نظريات روانكاوانه، در بنياد، دوجنسى‏اند. (1977)

اين مقاله ترجمه‏اى است از :

 

Renaldo J. Maduro and Joseph B. Wheelwright, "Archetype and Archetypal Image", in Jungian Literary Criticism, ed. Richard P. Sugg, Illinois: Northwestern University Press, 1992

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 21:4  توسط   | 

آنیما و آنیموس

 


  نوشته : عاطفه برزین



اسطوره ها و روانشناسی يونگ بر اين باورند كه انسان ازلی، نر- ماده يعنی دو جنسی (Hermaphrodite ) بوده است. چنانكه افلاطون در رساله‌ی ظيافت(Symposium) می‌گويد:

خدايان نخست انسان را به صورت كره‌ای آفريدند كه دو جنسيت داشت. پس آن را به دو نيم كردند بطوريكه هر نيمه‌ی زنی از نيمه‌ی مردش جدا افتاد ، از اين روست كه هر انساني به دنبال نيمه‌ی گمشده‌ی خود سرگردان است و چون به زنی يا مردی بر می‌خورد ، می‌پندارد كه نيمه‌ی گمشده‌ی اوست.( در حاليكه نيمه گمشده هر انسان درون خود اوست كه متاسفانه به بيرون فرافكن مي‌كند).

نيكلاس برايف(اگر درست نوشته باشم) معتقد است: انسان نه تنها موجودي جنسي بلكه دوجنسي است و مردي كه با خصوصيات زنانه ناخودآگاهش در ارتباط نباشد(حوا) موجوديست آبستره و توسط كيهان اداره و تسخير ناخودآگاه و رباط گونه مي‌شود.

زني هم كه با مرد درونش درارتباط نباشد، زنيست بي‌شخصيت، بي‌هويت و بدون هدف و انگيزه.
در اسطوره‌های ايران باستان هم مرد و زن (مشی و مشيانه) هر دو ريشه‌ی يك گياه ريواس بودند كه اين ريشه چون روييد و از زمين بيرون آمد به دو ساقه‌ی همانند تقسيم گرديد.پس يكی نماد مرد (مشی ) وديگری نماد زن (مشيانه ) شد.

كارل گوستاو يونگ هم در روانشناسی به دو جنسی بودن انسان ازلی اشاره‌ای آشكار دارد و می‌گويد حتا در ايام قبل از تاريخ هم  اين عقيده وجود داشته كه انسان ازلی هم نر است و هم ماده.

در فرهنگ نماد‌ها روان زنانه را آنيما (
Anima ) و روان مردانه را آنيموس (Animus ) خوانده اند. يونگ آنيما و آنيموس را از مهم‌ترين آركِ تايپ‌ها در تكامل شخصيت می‌داند و می‌گويد: در نهايت، انسانی به كمال انسانيت خود می‌رسد كه آنيما وآنيموس در او به وحدت و يگانگی كامل برسند. يونگ، يكی شدن آنيما و آنيموس را ازدواج جادويی خوانده است و در واقع اصلي‌ترين بنيان روان آدمي، آنيما و آنيموس است.

 

آنيما

 

يكي از مهم‌ترين و پيچيده‌ترين آركٍ ‌تايپ‌ها، آنيما Anima است. آنيما روان مؤنث درون مرد يا طبيعت زنانه‌ي مستتر در مرد است.

 

آنيما در رؤياها و تخيلات و نقاشي‌ها و شعرها و داستان‌ها به‌صورت معشوق رؤيايي و مادر تجلي مي‌كند( همين‌طور كه بروز آنيموس به صورت عاشق رؤيايي  است).
به اعتقاد يونگ، هر مردي در خود تصوير ازلي زني بخصوص را حمل مي‌كند، نه تصوير اين يا آن زن بخصوص راكه اين تصوير، ناخودآگاه و عاملي است موروثي از اصلي ازلي كه در دستگاه حياتي مرد مستتر است، صورت مثالي‌يي از همه‌ي تجربيات اجدادي جنس مؤنث، خزانه‌اي از همه‌ي تجربيات و احساساتي كه تاكنون در زنان بوده‌است.


« آنيما تجسم تمامي گرايش هاي رواني زنانه در روح مرد است. همانند احساسات ، خلق و خو هاي مبهم ، مكاشفه هاي پيامبر گونه ، حساسيت هاي غير منطقي، قابليت عشق شخصي، احساسات نسبت به طبيعت و سرانجام روابط با نا خودآگاه » ( انسان و سمبل هايش)

آنيما معمولا تحت تاثير شخصيت مادر شكل مي گيرد. چنانچه مرد به هر دليل نتواند با مادر ارتباط عاطفي مناسب برقرار كند مثل : فوت، سردي و بي توجهي مادر يا توجه بيش از اندازه مادر و ... اين عنصر زنانه كاركرد منفي خود را بروز مي دهد. در چنين حالتي مرد احساس مي كند :

« من هيچ نيستم. هيچ چيز براي من مفهوم ندارد و من برخلاف ديگران از هيچ چيز لذت نمي برم» ( انسان و سمبل هايش)اين احساس ناتواني مي تواند مرد را به شرايطي دچار كند كه او احساس كند زندگيش يكسره سرد و خالي است.


اما يكي از متداولترين كاركردهاي منفي آنيما اين است كه مرد را پيوسته به سوي تخيلات شهواني سوق مي دهد. اين حالت بدوي ترين جنبه منفي آنيماست. در حقيقت در چنين شرايطي رابطه عاطفي مرد با زندگي كودكانه باقي مي‌ماند.

همچنين مردهاي بسياري را ديده ايم كه به طور عجيبي شيفته و دلباخته اولين زن زندگي خود هستند. به ط« من هيچ نيستم. هيچ چيز براي من مفهوم ندارد و من برخلاف ديگران از هيچ چيز لذت نمي برم» ( انسان و سمبل هايش)اين احساس ناتواني مي تواند مرد را به شرايطي دچار كند كه او احساس كند زندگيش يكسره سرد و خالي است.

این كه در اذهان مردم اين باور بوجود آمده است كه مردها در عشق بسيار وفادارتر از زنها هستند و خاطره اولين عشقشان را به سختي فراموش مي كنند. اما در حقيقت اين احساس ناشي از(پروژكشن) فرافكني آنيماست.

بايد بدانيم كه هر مرد زني را دوست دارد كه خصوصيات روان زنانه خودش را دارا باشد. خوب مردي كه اسير جنبه هاي منفي آنيماست هنگامي كه با اولين زن زندگي خود روبه‌رو شود آنيما شروع به فرافكني مي كند و به مرد القا مي كند اين همان زني است كه مرد به دنبال اوست. ومرد چنان شيفته و شيداي اين زن مي شود كه گاه كار به جنون مي كشد. يونگ مي گويد:

« دقيقا اين زنان پري گونه هستند كه فرافكني عنصر مادينه را موجب مي شوند. به گونه اي كه مرد كم و بيش هرچيز افسون كننده اي را به آنها نسبت مي دهد و در باره آنها انواع خواب ها را مي بيند.» (انسان و سمبل هايش)

اما آنيما جنبه مثبت هم دارد. در چنين حالتي آنيما مرد را به سوي تعالي و رشد هدايت مي كند و به او كمك مي كند تا همسر مناسب خود را بيابد.

در بسياري از داستانهاي كهن ديده ايم كه شاهزاده اي براي نجات دختر مورد علاقه اش كه در يك قصر دور طلسم شده است مجبور است پس از تحمل مرارت و مشقت بسيار و جنگ با هيولاها وغولهاي عجيب و غريب به او دست يابد و با بوسه اي اورا بيدار كند.

در حقيقت اين معشوق طلسم شده نماد همان آنيما و روان زنانه مرد است و مرارت ها و جنگ با هيولاها نماد اين است كه مرد براي دستيابي به جنبه مثبت آنيماي خود بايد سختي بسيار بكشد .

در حقيقت آنيما با ارسال پيامهايي منفي نظير آنچه قبلا ذكر شد قصد دارد تا مرد را به شناخت و كشف شخصيت خود سوق دهد . و چنانچه مرد بتواند اين پيامها را تشخيص بدهد آنيما پلي مي شود ميان من (ايگو ) و (خويشتن) . چنين مردي پيوسته به پيامهاي آنيما توجه نموده و به آنها شكل ميدهد و در نهايت كاركرد مثبت آنيما به صورت خلاقيت هاي هنري در نوشته هاي ادبي – موسيقي – نقاشي و ... بروز مي كند.


پ.ن: انسان و سمبل هايش  كتابيست از كارل گوستاو يونگ

                 زن                                                     مرد

 


آنيموس

آنيموس كه در فارسي به « عنصر مردانه » و « عنصر نرينه » ترجمه شده است ، از مهمترين آركِ تايپ هاست. آنيموس يا روان مردانه زن ، تصوير يك مرد خاص و مشخص نيست. بلكه روح مردانه ي زن است كه معمولا تحت تاثير شخصيت پدر شكل مي گيرد. چنانچه زن نتواند با پدر به هر دليلي ارتباط عاطفي متعادلي برقرار كند ، آنيموس جنبه منفي خود را به نمايش مي گذارد.

آنيموس بر خلاف آنيما كمتر به صورت تخيلات شهواني بروز مي كند. زني كه اسير جنبه هاي منفي آنيموس است معمولا احساس مي كند:

« تنها چيزي كه در دنيا مي خواهم اين است كه دوستم بدارد و او مرا دوست ندارد.»

« افكار ناخوداگاه آنيموس گاهي چنان حالت انفعالي بوجود مي آورد كه ممكن است به فلج شدن احساسات يا احساس نا امني شديد و احساس پوچي منجر گردد. آنيموس هم مانند آنيما چنانچه كاركرد منفي خود را بروز دهد مي تواند ازدواج زن را مختل سازد.

جالب است بدانيم  زن و مرد فقط در 3درصد از DNA با هم تفاوت دارند اما چون اين اختلاف 3درصدي در همه سلولها اتفاق  مي‌افتد، تفاوت زياد مي‌شود به همين دليل است كه زن و مرد نمي‌توانند همديگر را خوب درك كنند.

 حال به اعتقاد يونگ درون هر انساني بين آنيما يا آنيموس و ايگوي شخص كه جنسيتش را نيز مشخص مي‌كند همينقدر اختلاف و تضاد هست كه  اين پتانسيلها باعث توليد انرژي مي‌شود كه اگر كنترل نگردد و ناآگاهانه صورت گيرد، توليد انرژي منفي  و باعث بروز روان پريشي و افسردگي مي‌شود و اگر آگاهانه باشد و كنترل گردد، از اين انرژي سنتزي مناسب انجام مي‌شود.

در اين مورد فرويد معتقد بود انسان مجبور است بين اين تضادها بماند و رنج بكشد ولي يونگ اعتقاد داشت: انسان مي‌تواند در مراحل بالاي آگاهي اين تضادها را آشتي بدهد(ديالكتيكي)

 

برخي خصوصيات آنيما و آنيموس

 

آنيما(روح زنانه):                                      آنيموس(روح مردانه):

 

تاريك                                                      روشن

سكون                                                    حركت

منفعل                                                    فعال

عاطفه                                                    منطق

انتظار كشنده                                           جلورونده

بي‌هدف                                                  هدف مند

بي‌برنامه                                                 بابرنامه

بي‌وفا                                                     باوفا

عشق                                                    جنگ

علاقه به جمع                                          علاقه به انزوا

 معنويت                                                   سكس

سرد                                                      گرم

بدون اصول                                              اصول گرا

 

پ.ن :

 

1-  لطفا تا اطلاع بعدي راجع به اين خصوصيات هيچ اظهار نظري نفرماييد و آنها را در ذهنتان  به صورت خوب يا بد طبق بندي نكنيد كه هر كدام در جاي خود كاربرد خاصي مي‌يابد و همه انسانها چه زن و چه مرد چون جنس مخالفي درون خود دارند همه اين صفات را دارا مي‌باشند اما خودشان خبرندارند!

يك تقلب هم بدهم :  انرژي جهان هستي انرژي زنانه است!

 

منابع :

انسان و سمبل هایش از یونگ

 یار پنهان

و خوانده ها و شنیده هایم


منبع : مشق روان


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:40  توسط   | 

یونگ- آرکتایپ (4)

 

منبع : روانشناسی و فرهنگ

 

آرکیتایپ self

ما دوست داریم وقتی در مورد خودمان می‌اندیشیم به یک موجود یک‌پارچه و خودآگاهی‌مان به‌عنوان کل موجودیت‌مان ارجاع دهیم. در نظریه فروید که این خودآگاهی یا ego چیز اصیلی نیست و برای میانجی‌گری بین id و super-ego بوجود آمده. در تئوری یونگ هم تعداد آرکیتایپ‌های بسیاری وجود دارد که انگار هر کدام برای خود کار می‌کنند و اصلا یونگ خودآگاهی را جزیره‌ای که از ناخودآگاهی سربرآورده می‌داند. در جسم ما یک وحدت ارگانیکی هست. یونگ هم به‌طور تجربی فرض می‌کند که آرکیتایپی وجود دارد که موضوع کارش آرکیتایپ‌های دیگر و هماهنگ کردن آنهاست.

یونگ کشف کرده بود که هرچند وقت یک بار یک سری نمادهای خاصی در خواب‌های انسان‌ها ظاهر می‌شوند که نمادهای وحدت هستند. این نمادها که شاید یک‌سری اشکال هندسی یا موجوداتی که مثل سوسک یا چیزهایی که اجزایش هماهنگی خاصی با هم دارند هستند. کلا هرجور نمادی که حس هماهنگی داشته باشد و به‌شدت تاثیر گذار باشد. توجه کنید که احساس ما از موجودات طبیعی دیگر این است که موجودات دیگر به‌شدت در یک وحدت ارگانیک زندگی می‌کنند. برای مثال سوسک طلایی یکی از این نمادهاست. یکی از مهم‌ترین نماد self در فرهنگ بشر مسیح است. از دیدگاه یونگ مهم نیست که شما به مسیح اعتقاد داشته باشید یا نه. این اسطوره‌هایی که حالت خداگونه دارند نمادهای سلف هستند.

ما یک حس وحدت خواهی داریم:‌ هم درون خودمان و هم به‌عنوان جزئی از جهان. به‌عنوان مثال دانش‌ها کارشان وحدت‌بخشی مشاهدات پراکنده هستند. تمایل شدید آدم‌ها در فرهنگ غرب به‌طور مصنوعی این حس وحدت یا وحدت ارگانیک با جهان را به‌طور موقت ایجاد می‌کند و مضر بودن آن هم این است که از راه غلط و به‌طور موقتی به‌دست آمده: مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / دست غیب آمد و به سینه‌ی نامحرم زد اینکه حس مشترکی پشت استفاده از این مواد هست به‌طور آکادمیک هم ثابت شده. یک لحظه از جدایی این جهان ما آزاد می‌شویم. حتی این خودآگاهی ما را از خودمان از جدا کرده. توجه کنید که مکاتب عرفانی شرق آسیا بودیسم و هندویسم هم همچین مسیری هستند. این صحبت در مورد «نیستی» که در مکاتب عرفانی می‌شود به نوعی به حل شدن آگاهی ما در آگاهی جهانی اشاره می‌کند. در عرفان اسلامی هم فنا شدن در خدا مطرح می‌شود. این فنا شدن یا نیستی هیچ‌وقت به معنای واقعی کلمه به نیستی اشاره نمی‌کند بلکه خودآگاهی ما به یک آگاهی بزرگتری می‌رسد.

یونگ ادعا می‌کند که جریان فردانیت را از بررسی رویاها و نمادهای کیمیاگری کشف کرده نه مطالعه‌ی فرهنگ شرق، اما بعدا موارد متکامل‌تری را در فرهنگ شرق پیدا کرده. [۱]

تمرین: در یک دفتر تمام آرزوهایی که دارید را بنویسید و بعدا تمام دفتر را مرور کنید. اگر صادقانه این کار را بکنید می‌بینید که خیلی از خواسته‌های ما با هم در تعارض است.

اصلی‌ترین خواست انسان به هماهنگی درونی رسیدن و به همانگی بیرونی رسیدن با کل جهان است بنابراین اینکه بگوییم سلف مرکز واقعی وجود ماست حرف معنی‌داری است. اینکه این آرکیتایپ‌ها چه هستند و در کجای وجود ما قرار گرفته‌اند کمتر در نظریه‌ی یونگ مورد توجه قرار گرفته.

آرکیتایپ self فراتر از یک چیزی درونی

در رویاها ممکن است یک چیزی جهانی دیده شود. سرخ‌پوست‌ها حقایقی در برای شکار کردن می‌دیدند. مفهوم self دارد از چارچوب science فعلی خارج می‌شود. نه فقط موجودات زنده که همه‌ی موجودات جهان سعی می‌کنند با هم هماهنگ شوند.


فرآیند فردانیت

self در مرکز روان سعی می‌کند که ego را با خودش متحد کند. ما در یک فرهنگی قرار گرفته‌ایم که کلی خواسته‌های بی‌خود به ما تحمیل کرده خواسته‌های غیرواقعی‌ای که با نیازها منطبق نیستند. فرایند فردانیت منطبق شدن و اتحاد ego و self است. رسیدن به سلف مثل رسیدن به تمام حقایق درونی و بیرونی است به معنی انطباق همه‌ی خواسته‌ها و شناخت‌ها با آنچه که واقعا هست. به نوعی آرکیتایپ‌های پراکنده مقابل این فرآیند هستند پس فرایند فردانیت فرآیندی است که در آن تمام محتوای ناخودآگاه، همین‌طور شامل همه‌ی آرکیتایپ‌ها، در خودآگاه جذب می‌شود. در واقع درست برعکس فرآیندی است که در دیوانگی انجام می‌شود. در دیوانگی خودآگاهی در ناخودآگاهی محو می‌شود.

این جذب همه‌ی آرکیتایپ‌ها در خودآگاهی شامل جذب سایه در خودآگاهی هم هست به این معنی که جنبه‌های منفی وجود خود را هم بشناسیم. این شناخت کامل توصیه‌ی همه‌ی مکاتب عرفانی بوده. یونگ به‌طور منطقی‌تری نسبت به مکاتب عرفانی توضیح می‌دهد مراحل فرآیند فردانیت چه باید باشد.

مواجه با سایه

آیین‌های اعتراف دار مسیحیت یا توبه در دین اسلام. چرا وقتی سایه در خودآگاه جذب نشده نمی‌توانیم پیش برویم؟

  1. جذب نشدن سایه در خودآگاهی به این معناست که حقایقی در این عالم،‌ درون خودمان، هستند که به آن‌ها واقت نیستم.
  2. مفهوم گناه که در ادیان به آن اشاره می‌شود یک حالتی از جدا افتادن از دنیا را تداعی می‌کنند. به این معنی که حقایقی هستند که ما نمی‌خواهیم هیچ‌کس از آن‌ها مطلع شوند حتی خودمان هم نمی‌خواهیم به خودآگاه‌مان وارد شوند. توضیح اینکه انجام گناه همراه با حالت رازپیشگی و جدا افتادن از جمع همراه می‌شود.

یونگ به‌شدت از آیین‌های اعتراف در مسیحیت طرفداری می‌کند. چرا که مطرح کردن قسمت‌های سیاه روان در برار کسی که نماینده‌ی مسیح یا به‌نوعی عقل است مثل حل کردن سایه در سلف است: درواقع ما سلف را به آن انسان بیرونی که نماینده‌ی مسیح است پروجکت کرده‌ایم. پس اعتراف گناه‌ها در برار کشیش مثل حل کردن سایه در سلف است.

در آیین‌های توبه هم ما داریم که باید وقت صرف کنیم و لیست تهیه کنیم که چه کرده‌ایم و آن‌ها را به خداوند عرضه کنیم. اشکالی در آیین‌های اعتراف وجود دارد این است کشیش خود مسیح نیست و کلیسا هم سلف خالص نیست و برای خودش سایه‌ی بسیار بزرگی دارد. این کشیش‌ها شباهتی به مسیح ندارند. این super-ego است که می‌گوید کشیش خود self است.

در کتاب یونگ، خدایان و انسان مدرن[۲] بهترین توصیف فرآیند فردانیت را می‌توانید پیدا کنید. هدف کتاب این است که دیدگاه یونگ را در مورد دین و اسطوره‌های مدرن توضیح دهد و چون هدف ادیان سنتی پدیده‌ی فردانیت بوده در دو فصل اول فرآیند فردانیت توضیح داده می‌شود.

مرحله‌ی اول خودشناسی جذب کردن اون چیزهایی است که ما در پستوی سایه آن‌ها را مخفی کرده‌ایم.

جذب کردن آنیما/آنیموس و پرسونا

این جذب کردن آنیما/آنیموس و پرسونا همزمان انجام می‌گیرد. این جذب کردن فقط به معنی شناخت نیست بلکه به معنی اصلاح کردن اعجاج‌هایی که در اثر تجربه‌ی شخصی بوجود آمده هم هست. پرسونا در واقع دشمن سلف است که می‌خواهد ego را به‌دست بگیرد. بعضی‌ها هم نمی‌توانند در جمع زندگی کنند انگار که پرسونای آنها هم کاری را که باید بکند انجام نمی‌دهد. گردنه‌ی اصلی در پدیده‌ی فردانیت این مرحله است. فروید که اصلا تمام انحرافات انسانی را جنسی می‌بیند.

اولین قدم پذیرش وجود آن است. در فرهنگ مردسالار پذیرش وجود آنیما سخت است، فکر کنید به یک عرب جاهلی بگویید باید خصوصیات یک زن را در درون‌مان داشته باشیم تا یک موجود متعادل بشویم! مردها فقط تفکر منطقی را می‌پذیرند ولی عواطف را و کار کردن با آن‌ها را نه. یونگ می‌گوید انسان متفکر که عواطفش رشد نکرده دودستی عواطفش را چسبیده که از دستش در نرود چرا که اگر آزاد باشد نمی‌تواند آن را کنترل کند.

باید سعی کنیم که آنیما رشد پیدا کند و یک اتفاق واقعی در وجودمان بیافتد. زن‌ها راحت می‌پذیرند که آنیموس دارند و حتی خوشحال هم می‌شوند. اما مشکل آنها این است که آنیموسی که رشد نیافته را به‌کار می‌گیرند. مثلا خیلی از زن‌ها که آنیموس رشد نیافته دارند در اظهار عقیده و بحث‌های فلسفی می‌کنند در واقع وراجی می‌کنند تا اینکه حرف‌های عمیقی را که فهمیده‌اند را بیان کنند. فرهنگ مردسالار از طرفی نمی‌گذارد که آنیموس رشد کند و از طرفی از زن‌ها می‌خواهد که با آنیموس خود کار کنند. نتیجه این است که زن‌ها مجبور می‌شوند که یک سری عقاید را حفظ کنند که در زمان لازم آن‌ها را بیان کنند. ویژگی که یونگ برای همچین کسانی بیان می‌کند این است که آن‌ها با یک قطعیت وصف‌ناپذیری عقاید خود را بیان می‌کنند و حرف‌های‌شان پر از باید و نباید است. همچین زنی که کتاب‌چه‌ی قانون حفظ کرده ایراد زیاد می‌گیرد. بعضی از زن‌ها به‌شدت مقرراتی می‌شوند ولی نمی‌فهمند چرا چنین قوانینی باید باشد روح قانون را ندارند. آنیموس رشدیافته قوانین را کشف می‌کند نه اینکه آنها را حفظ کند. شاید یکی از علل افسردگی بیشتر زن‌ها همین است که بدون فهم قوانین، گذشته‌ی خود را با قوانین تحلیل می‌کنند و بدون فهم روح قوانین که از مجموعه‌های متفاوتی آمده‌اند را درست می‌پندارند و در زندگی گذشته‌ی خود چیزی می‌یابند که مطابق قوانین نیست.

مردی که آنیمای رشدنیافته‌ای دارد و در زندگی خانوادگی موفق نیست خود را در کار غرق می‌کند. مردی که عشق است خانه‌اش به‌خاطر خانواده‌اش کار می‌کند نه برعکس. بنابراین اصلاح جذب آنیما با جذب پرسونا همراه است.

یونگ می‌گوید هیج مردی نیست که ۱۰ دقیقه در معرض آنیموس شمشیر به‌ دست گرفته‌ یک زن قرار بگیرد و در آنیمای خودش غرق نشود. مردی که با آنیما رشد نیافته‌ی خود زندگی می‌کند و با آن کار می‌کند حالت کج‌خلقی و قهر کردن و احساس‌های کنترل‌ نشده دارد.

در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی واقعی آنیما در مرد و آنیموس در زن واقعا رشد می‌کنند. یونگ زیباترین توصیف را از عشق وجود دارد از علت پیدایش عشق تا انحرافات آن. در عرفان شرق دور چندان عشق موضوعیتی ندارد. شاید عرفان ایرانی نزدیکی بیشتری بانظریه‌ی یونگ داشته باشد. در کتاب گفته شده، که معلوم نیست چقدر با نظریات یونگ مطابقت دارد، مرحله‌ی بعدی را جذب آرکیتایپ پیر خرد می‌داند. این آرکیتایپ جاذبه‌هایی دارد که ممکن است خودآگاهی جذب آن شود به جای اینکه آن جذب خودآگاهی شود. در مراحل عرفان هم گفته می‌شود بعضی از مراحل ممکن است سالک را به علت لذت بردن بسیار غرق کند.

کلی از شناخت‌ها و نیازهای ما شناخت‌ها و نیازهای غیر واقعی هستند که در اثر بازی‌های زبانی ایجاد شده‌اند. فرق عرفان اسلامی با دیدگاه یونگ این است که در عرفان اسلامی یک موجودی در بیرون وجود دارد که انسان به سمت آن می‌رود ولی در دیدگاه یونگ انسان در حال سیر در خود است. به همین دلیل است که دیدگاه‌های یونگ با بودیسم هماهنگ‌تر است تا عرفان اسلامی. دعا یا رابطه‌ی عاشقانه در دیدگاه یونگ یا بودیسم وجود ندارد. در بودیسم خدا وجود ندارد یک جور آگاهی کیهانی است. وحی یا دعا وجود ندارد. در عرفان خراسانی یا شاید عرفان ایرانی مرکزیت عشق به معنای رابطه‌ی مرد و زن و حتی عشق به خدا وجود دارد که در عرفان شرقی نیست.


مراجع

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 0:5  توسط   |